ابزارهای فکر و تحليلی که علم رياضی در اختيار پژوهشگران می گذارد آنقدر قوی و موثر هستند که در تمام علوم اجتماعی قابل کاربرداند و بسياری از اين کاربردها هنوز جای توسعه دارند. من هم از وقتی که با ليسانس رياضی وارد رشته مديريت شدم به دنبال فرصتی برای به کارگيری ابزارهای رياضی در اين رشته بوده ام. امّا راستش يک ليسانس آدم را به اندازه کافی در مدل سازی رياضی ماهر نمی سازد که به راحتی بتواند در رشته های ديگر کاربردهای مدل های رياضی را توسعه دهد، مگر اينکه مدل نسبتاً ساده ای باشد. اتفاقاً در رشته مديريت راهبردی کم کم مدل سازی رياضی در حال جا باز کردن است و به اين دليل که اکثر محققين اين رشته آشنایی زيادی با رياضی ندارند، مدل های ساده تر را بيشتر می پسندند. در اين ميان نظريه بازی ها با وجود اينکه يکی از تنها شاخه های رياضی است که مشخصاَ از واژه «استراتژی» به عنوان يکی از مفاهيم محوری اش استفاده می کند، چندان زياد در تحقيقات مديريت استراتژيک تا به امروز به کار گرفته نشده. اگرچه اين ور و آن ور مثال های کمی می توان پيدا کرد (به عنوان مثال کارهای پانکاج قماوات Pankaj Ghemawat را ببينيد).

اخيراً نظريه بازی های مشارکتی که  يک زيرشاخه و حالت خاص از نظريه بازی های غيرمشارکتی است (از اسم آن گول نخوريد: در بازی های مشارکتی هم رقابت وجود دارد) در ادبيات مديريت استراتژيک طرفدارهایی پيدا کرده و موجی از مقاله های جديد در ژورنال های خوب از آن استفاده می کنند. به نظر من يکی از دلايلی که نظريه بازی ها در اين قالب مشارکتی بيشتر از قالب کلی تر غيرمشارکتی جای خودش را در ادبيات استراتژی باز کرده اين است که ساده تر و فهم آن راحت تر است. در حدی ساده بود که من هم با همان ليسانس رياضی تا به حال کمابيش توانسته ام از اين موج جديد مقالات استراتژی سر دربياورم و تصميم گرفتم از اين ابزار نظريه بازی های مشارکتی برای ساختار شبيه سازی های کامپيوتری که در تحقيقات پايان نامه دکترايم انجام می دهم استفاده کنم.

امّا برای دوستانی که دنبال موضوع تحقيق هستند و فکر می کنند شايدعقلاقه مند به مدل سازی و کاربرد نظريه بازی های مشارکتی در استراتژی و کارآفرينی باشند،  يک سری مقاله و نوشته برای خواندن معرفی می کنم که راحت بتوانيد در جريان اين ادبيات قرار بگيريد. اگر هم با رياضی ميانه خوبی داريد و هم با مديريت، اين زمينه تحقيق می تواند جذاب باشد چراکه با وجود اينکه موج جديدی شکل گرفته و اين زمينه کاری به عنوان يک خط تحقيقاتی موجه جا افتاده، هنوز بيشتر محققين مديريت به اندازه کافی به ابزار رياضی و به خصوص نظريه بازی ها مجهز نيستند و در نتيجه تعداد مقالات هنوز آنقدر زياد نشده که ديگر جای کار نباشد. هنوز در خيلی زمينه ها جای کار هست و به خصوص اين موج جديدی که در استراتژی به وجود آمده هنوز به کارآفرينی سرايت نکرده.

يکی از اولين کارهای معروفی که از نظريه بازی های مشارکتی در استراتژی استفاده کرد مقاله براندنبرگر و استوارت بود که در سال 1996 چاپ شد (Brandenburger & Stuart, 1996).  البته سال قبل از آن هم درباره کاربرد نظريه بازی ها درHarvard Business Review هم نوشته بودند ولی ما محققين دکترا ياد گرفته ايم ژورنال های غيرعلمی و عامه پسندی مثل HBR را زياد تحويل نگيريم! با وجود معروف شدن مقاله براندنبرگر و استوارت، اين مقاله هيچ مدل سازی در خود نداشت و فقط توضيحی بود از ايده های جديدی که نويسندنگانش درباره استراتژی گرفته بودند که برآمده از نظريه بازی ها بود. علاوه بر آن، همه اين مقاله را به عنوان مقاله ای که کاربرد نظريه بازی ها را به طور کلی نشان می دهد ياد می کنند، در حالی که بين من و شما، آقای استوارت که مدل ساز اصلی ماجرا بود، در يک نوشته ديگر که اصلاً معروف نشد (Stuart, 2002) مدل رياضی پشت آن مقاله معروف 1996 را شرح داده که يک نوع مدل خاص بازی مشارکتی است.

به هر حال تقريباً همينطور گذشت و تا سال 2003 و حتی بعد از آن تنها کسانی که به کاربرد نظريه بازی ها در استراتژی معروف بودند همين براندنبرگر و استورات و قماوات بودند که البته قماوات کمتر معروف شد و بيشتر هم از بازی های غيرمشارکتی استفاده می کرد. کارهایی که اشاره به نظريه بازی ها در ادبيات استراتژی داشتند هم همچنان مفهومی و بدون مدل سازی و عاری از ابزارها و نمادهای رياضی ماندند. در سال 2003 يک نقطه عطفی به وجود آمد که جرقه موج جديد کاربرد نظريه بازی های مشارکتی را زد. بخشی از آن جرقه مقاله ای بود که دو نفر از پيشکسوتان اقتصاددان رشته استراتژی نوشتند و در آن محققين اين رشته را تشويق به به کارگيری نظريه بازی های مشارکتی کردند (Lippman & Rumelt, 2003). اين دو پيشکسوت يکی آقای راملت است که بيشتر استراتژی دان است تا اقتصاددان و ديگری آقای ليپمن که بيشتر اقتصاددان است تا استراتژی دان. اين دو نيز خود تحت تأثير يک مقاله در رشته اقتصاد قرار گرفته بودند (Makowski & Ostroy, 2001) که علاوه بر آنها نويسندگان برجسته ديگری را نيز در رشته استراتژی تحت تأثير قرار داده(Denrell, Fang, & Winter, 2003). توضيح اينکه چرا اين مقاله اقتصادی اينقدر در ميان محققين اقتصادگرای استراتژی تأثيرگذار بوده در اين مجال دشوار است ولی کوتاه بگويم که ماکوسکی و اوستروی به دنبال راهی برای اضافه کرده فعاليت های استراتژيک و خلاق به مدل های سنتی اقتصادی بودند و مثال هایی که در مقاله شان زندن از ابزار نظريه بازی های مشارکتی استفاده می کند.

يک جرقه ديگر که در اطراف همان سال ها زده شده يک مقاله چاپ نشده از براندنبرگر و استوارت بود که در آن سعی کردند مدلی کلی ارائه دهند که به خيلی از موقعيت های استراتژيک بخورد و قابل کاربرد باشد. اين مدل دو مرحله ای بود و ترکيبی بود از يک مدل بازی مشارکتی و يک مدل بازی غيرمشارکتی. آنها با وجود اينکه گويا تلاش کردند در ژورنال های اقتصادی اين مقاله را چاپ کنند، موفق نشدند و از آنجا که در رشته مديريت معروف شده بودند، همان کار چاپ نشده شان آنقدر در ميان مديريتی ها مورد استقبال قرار گرفت که آخر مقاله شان را در سال 2007 در يک ژورنال مديريتی چاپ کردند (Brandenburger & Stuart, 2007) ولی تا قبل از آن به شکل مقاله در حال کار در تحقيقات بسياری به آن ارجاع می شد.

تأثير جرقه هایی که دور و بر سال 2003 زده شد از سال بعد از آن ديده شد و تا 4-5 سال بعد از آن تبديل به موج شد. مهمترين مقاله بعد از ليپمن و راملت مقاله مکدونالد و رايال است (MacDonald & Ryall, 2004) که برای اولين بار بحث را از مفعومی بودن و مثال زدن فراتر برد و تا سطح اثبات قضيه رياضی در وسط يک ژورنال مديريتی پيش برد (چه کارا!). البته ژورنالش يک ژورنال رياضی گرای مديريتی بود ولی موضع مقاله کامللاً استراتژی و مزيت رقابتی بود و در اين حوزه موضوعی از اين کارها زياد باب نبود (البته الان  بيشتر شده).

از سال 2005 به بعد تعداد نسبتاً خوبی مقاله در ژورنال های خوب مديريتی آمده يا در حال آمدن است که از نظريه بازی های مشارکتی استفاده می کنند. در اينجا فقط تعدادی از مهمترين ها را فهرست می کنم برای افرادی که علاقه مند به مطالعه آنها هستند. در هر کدام از آنها هم به مقالات ديگری ارجاع داده شده است (Adegbesan, 2009; Adner & Zemsky, 2006; Chatain & Zemsky, 2007; De Fontenay & Gans, 2008; Grahovac & Miller, 2009; Ryall & Sorenson, 2007).

همانطور که گفتم اين موج هنوز به تحقيقات کارآفرينی سرايت نکرده و در نتيجه تحقيقات خودم جزو اولين استفاده ها از نظريه بازی های مشارکتی در زمينه کارآفرينی است (Keyhani & Lévesque, 2011). با اين حال کاملاً بدون پيشينه هم نيست. مثلاً يکی از مشهورترين محققين رشته استراتژی و رشته کارآفرينی، نيکولای فاس است که در مقاله ای فوايد نظريه بازی ها را برای کاربرد در مدل سازی اقتصاد مکتب اتريشی بررسی کرده (Foss, 2000). اقتصاد مکتب اتريشی هم در واقع مهمترين پشتوانه اقتصادی رشته کارآفرينی است. در آن مقاله آقای فاس مشخصاً نظريه بازی های مشارکتی را برای مدلسازی فرايند کارآفرينانه بازار پيشنهاد می دهد. همچنين او اشاره می کند که يک نفر قبلاً در اين زمينه کارهایی ارائه داده که متأسفانه کسی زياد تحويل نگرفته (Littlechild, 1979). علاوه بر اين در يک کتاب با موضوع نوآوری، آقای آفوا که او نيز نام بزرگی در استراتژی است توضيح می دهد که نوآوری را می توان با نظريه بازی های مشارکتی مدل سازی کرد (Afuah, 2009). به هر حال جا برای کار در اين زمينه هنوز بسيار است و اميدوارم اين مطلب به کسانی که علاقه مند به اين موضوع هستند کمکی کرده باشد.

منابع

Adegbesan, J. A. (2009). On the Origins of Competitive Advantage: Strategic Factor Markets and Heterogeneous Resource Complementarity. Academy of Management Review, 34(3), 463-475.

Adner, R., & Zemsky, P. (2006). A demand-based perspective on sustainable competitive advantage. Strategic Management Journal, 27(3), 215-239.

Afuah, A. (2009). Strategic innovation: new game strategies for competitive advantage. New York: Routledge.

Brandenburger, A. M., & Stuart, H. (1996). Value-based business strategy. Journal of Economics & Management Strategy, 5(1), 5-24.

Brandenburger, A. M., & Stuart, H. W. (2007). Biform games. Management Science, 53(4), 537-549.

Chatain, O., & Zemsky, P. (2007). The horizontal scope of the firm: Organizational tradeoffs vs. buyer-supplier relationships. Management Science, 53(4), 550-565.

De Fontenay, C. C., & Gans, J. S. (2008). A bargaining perspective on strategic outsourcing and supply competition. Strategic Management Journal, 29(8), 819-839.

Denrell, J., Fang, C., & Winter, S. G. (2003). The economics of strategic opportunity. Strategic Management Journal, 24(10), 977-990.

Foss, N. J. (2000). Austrian economics and game theory: a stocktaking and an evaluation. The Review of Austrian Economics, 13(1), 41-58.

Grahovac, J., & Miller, D. J. (2009). Competitive Advantage and Performance: The Impact of Value Creation and Costliness of Imitation. Strategic Management Journal, 30(11), 1192-1212.

Keyhani, M., & Lévesque, M. (2011). The role of entrepreneurship in the market process: A simulation study. Proceedings of the Academy of Management Annual Meeting, 1-7.

Lippman, S. A., & Rumelt, R. P. (2003). A bargaining perspective on resource advantage. Strategic Management Journal, 24(11), 1069-1086.

Littlechild, S. C. (1979). An Entrepreneurial Theory of Games. Metroeconomica, 31(2), 145-165.

MacDonald, G., & Ryall, M. D. (2004). How do value creation and competition determine whether a firm appropriates value? Management Science, 50(10), 1319-1333.

Makowski, L., & Ostroy, J. M. (2001). Perfect Competition and the Creativity of the Market. Journal of Economic Literature, 39(2), 479-535.

Ryall, M. D., & Sorenson, O. (2007). Brokers and competitive advantage. Management Science, 53(4), 566-583.

Stuart, H. W. (2002). Cooperative Games and Business Strategy. In K. Chatterjee & W. F. Samuelson (Eds.), Game Theory and Business Applications (Vol. 35, pp. 189-211): Springer US.

 تصميم گرفتم اصلاحات اساسی در رويه و محتوای اين وبلاگ ايجاد کنم. قديم ها که ما وبلاگ نويسی را شروع کرديم شايد جالب بود که آدم از همه چيز بنويسد ولی اين روزها فضای اينترنت و وبلاگستان خيلی تخصصی تر شده. کافی است به لينک هایی که در کنار وبلاگ تحت عنوان گزيده ای از وبلاگستان گذاشته ام سری بزنيد. به اين نتيجه رسيدم که شايد به جز تعداد معدودی دوست و فاميل کسی علافه ای به بسياری از مطالب اين وبلاگ ندارد و اهميتی نمی دهد و اگر هم می دهد شايد بهتر است ندهد چون من زياد هم شايسته نظر دادن نبودم! در نتيجه بسياری از مطالب قبلی را از وبلاگ حذف کردم:

  • مطاب مربوط به زندگی خصوصی من و عقايد شخصی که بهتر است خصوصی نگه داشته شوند حذف شده و ديگر رويه وبلاگ اين نخواهد بود که از اين  گونه مطالب بنويسم
  • اکثر مطالب مربوط به موضوعاتی که تخصصی در آنها ندارم يا اطلاعات و مطالعه کافی درباره آنها ندارم و يا ديگران خيلی بيشتر از من شايسته اظهار نظر درباره آنها هستند، حذف شده و سعی خواهم کرد از اين به بعد هم بيشتر مطالبی بنويسم که نزديکتر به حوزه دانش و مطالعات خودم باشد و يا اگر هم تخصصم نيست واقعاً بتوانم حرف مفيدی بنزم.
  • بسياری از مطالبی که قديمی شده بودند يا تاريخ مصرفشان گذشته بود را حذف کرده ام، گرچه يکی دو مورد را به دليل حفظ کامنت ها نگه داشتم

از قضا پربازديدترين مطلب تاريخ اين وبلاگ چندان به حوزه تخصص و مطالعات من نزديک نيست، بلکه يک پست راهنما است درباره اينکه چگونه می توان از فيسبوک ويديو دانلود کرد. از آمار بازديدکنندگان وبلگ می بينم که خيلی ها اين سوال را در گوگل جستجو می کنند. سعی می کنم مطالب راهنما از اين قبيل هر از گاهی بنويسم اگر احساس کنم جای ديگر بهتر توضيح داده نشده.

دموکراسی در يک مملکت 300 ميليون نفری می تواند پر سر و صدا و کر و کثيف و پيچيده باشد. ما نظرهای خودمان را داريم. هر کدام از ما عقايدی داريم که عميقاً به آنها اعتقاد داريم. و هنگامی که دورانی دشوار را سپری می کنيم، هنگامی که به عنوان يک کشور تصميم های بزرگ می گيريم، مسلماً تعصبات برانگيخته می شوند و جنجال به پا می شود. بعد از امشب هم اين موضوع تغيير نمی کند. نبايد هم تغيير کند. اين بحث و جدال هایی که ما داريم، نشان آزادی ما است، و هرگز نبايد فراموش کنيم که در همين حالی که صحبت می کنيم، مردم در کشورهای دوردست در حال به خطر انداختن زندگی شان هستند، فقط برای اينکه بتوانند درباره مسائل مهم بحث کنند، برای اينکه بتوانند رأی هايشان را به صندوق بياندازند همانطور که ما امروز انداختيم.

- بخشی از سخترانی پيروزی باراک حسين اوباما پس از انتخاب مجدد به عنوان رئيس جمهور آمريکا، 7 نوامبر 2012

‎Democracy in a nation of 300 million can be noisy and messy and complicated. We have our own opinions. Each of us has deeply held beliefs. And when we go through tough times, when we make big decisions as a country, it necessarily stirs passions, stirs up controversy. That won’t change after tonight. And it shouldn’t. These arguments we have are a mark of our liberty, and we can never forget that as we speak, people in distant nations are risking their lives right now just for a chance to argue about the issues that matter, the chance to cast their ballots like we did today.

Barack Hussein Obama upon winning re-election as President of the United States, November 7, 2012

در اين نوشتار مروری خواهيم داشت بر سير تحول اعتقادی من درباره يکی از مهمترين مسائل زندگی: آيا ضرر دارد که همراه با ماهی، ماست بخوريم؟

دوران کلاسيک

در دوران بچگی به ما گفتند خوب نيست ماست را با ماهی بخوری. موضوع ابتدا ناراحت کننده بود چرا که هم ماست خوشمزه بود و هم ماهی. امّا بچه ها کم کم ياد می گيرند که در زندگی خيلی وقت ها نمی شود دو چيز خوب را با هم داشت. حرف بزرگترها در دوران بچگی مرجع کامل علم و حکمت محسوب می شود چرا که تحقيق بيشتر يا نمی توانيم انجام دهيم يا وفت می گيرد. چرا وقتی که می توان صرف بازی کرد را صرف تحقيق کنيم؟ بدين ترتيب از قدرت خارق العاده دوران بچگی در گذشتن از ناراحتی ها استفاده کرديم و قبول کرديم که در زندگی ماست را با ماهی نخوريم. اگر بزرگترها می گويند نخوريد حتماً يک چيزی می دانند.

دوران رنسانس

کمی بزرگتر که شديم به اين فکر افتاديم که می توان سوال کرد. چرا می گويند خوردن ماهی با ماست بد است؟ من حق دارم جواب اين سوال را بدانم! بزرگترها گفتند باعث می شود صورتت لک و پيس يا جوش بزند. اين پاسخ برايم مانند نوری بود که حقايق بر ملا می کرد. درست است! پس برای همين هست که آن پسره در کلاس دوّم صورتش اينقدر لک و پيس داشت! بيچاره ماست را با ماهی خورده بود! از اينکه توانسته بودم اين ارتباط را برقرار کنم و به طور مستقل علم بزرگترها را برای خودم تأييد کنم بسی خوشحال بودم.

دوران روشنگری و عصر مدرن

صبر کنيد ببينم، من يادم هست يکی دو بار حواسم نبود ماست را با ماهی خوردم. ولی چيزيم نشد و صورتم هم لک و پيس ندارد. اصلاً اين که می گوييد خوردن ماست با ماهی ضرر دارد در کجا ثابت شده؟ آيا دانشمندان روی آن تحقيق کرده اند؟ پس چرا روی بسته های ماست يا ماهی هشدار نمی نويسند؟ چرا در تلوزيون کسی نمی گويد ماست را با ماهی نخوريد؟ در کتاب های مدرسه مان هم که نخوانديم. اگر از نظر علمی ثابت شده بود که خيلی بيشتر از اين مردم حواسشان بود و هشدارها هم بيشتر بود. خودم هم که خوردم چيزيم نشد. اگر از نظر علمی ثابت شده بود خارجی ها که آخر علم هستند می گفتند ولی ما رفتيم کانادا و کسی آنجا به ما نگفت ماست را با ماهی نخوريد. پس حتماً اين موضوع يک داستان قديمی است که تاريخ مصرفش گذشته. شايد قديمی ها درست نمی دانستند شير تاريخ مصرفش چقدر است يا اينکه برخی آدم ها ممکن است بدنشان lactose intolerant  باشد و بنابراين شايد برخی مشاهدات باعث يک نوع superstitious learning   شده باشد. در دنيای امروز که عصر علم و فناوری است نبايد اين چيزها را الکی بدون سند و مردک و آزمايش قبول کنيم.

دوران پسامدرن (عصر شک)

در دوران نوجوانی کلاً جوش زياد می زدم و بعضی وقت ها هم خيلی جوش های ناجور. ولی راحت ماست را با ماهی می خوردم و ديگر اعتقادی به ضررش نداشتم. جوش ها هم به خاطر فرايند طبيعی بزرگ شدن بود و همه در اين سن و سال می زنند. امّا بعضی وقت ها حس می کردم جوش های من غيرعادی است. ببينم من که هر دفعه که ماهی با ماست خوردم که دقيق حواسم نبود که بعدش حالم بد شده يا نه و دقيق يادداشت نکردم. بعضی وقت ها که دلدرد و دل پيچه داشتم شايد به خاطر اين بود که ماست را با ماهی خورده بودم؟ اگر يک موضوعی از نظر علمی بررسی نشده دليل اين نيست که صحت نداشته باشد. من خودم محقق هستم و می دانم به هزار دليل يک موضوع ممکن است رويش تحقيق نشود. اين خارجی ها که من دور و برم می بينم که اصلاً زياد ماست را با غذا نمی خورند. شايد اين مسئله اصلاً برايشان اهميتی نداشته که رويش تحقيق کنند. ولی خب اگر هر کسی ماست با ماهی می خورد حالش بد می شد بالاخره يک تشخيصی می دادند بعد از اين همه سال. ولی خب شايد اين موضوع محلی باشد و به نژاد و آب و هوا بستگی داشته باشد. شايد خوردن ماست با ماهی فقط برای خاورميانه ای ها مضر باشد يا فقط برای ايرانی ها، يا فقط برای ايرانی هایی که ماست و ماهی ايران را می خورند…ولی من يکی که خيلی هم در ايران و هم در خارج ماست را با ماهی خوردم (البته دقيقاً نشمردم چند دفعه) و هيچ چيزيم نشد. حتی اگر هم برخی از آن دلدرد ها برای اين بوده، موضوع زياد مهمّی نبوده و من هنوز زنده ام. ولی برخی چيزها ضررش فقط در درازمدت مشخص می شود….اتفاقاً خيلی از اين حکايت های قديمی ها نتيجه ساليان سال تجربه اندوخته نسل اندر نسل می باشد. شايد يک چيزی می دانستند. شايد دليل اينکه اينقدر راحت اين امکان را رد کردم اين بود که ماست خيلی دوست داشتم و چون می خواستم با ماهی ماست بخورم خودم را از نظر ذهنی گول زدم و بيش از حد انصاف سعی کردم خودم را متقاعد کنم که خوردن ماست با ماهی ضرر ندارد…

دوران معاصر (عصر اطلاعات و اينترنت)

واقعاً خجالت نمی کشی؟ تو که هر روز پای اينترنت هستی چرا زحمت نمی کشی يک دقيقه جستجو کنی ببينی علم جهان واقعاً دربار موضوع ماست و ماهی به چه نتيجه ای رسيده است. يک قانون در اينترنت وجود دارد که تقريباً هميشه درست است: اگر شما سوالی داريد حتماً افراد ديگی هم هستند که آن سوال را داشته باشند و حتماً برخی از آنها قبلاً در اينترنت درباره آن پرسيده اند. البته خيلی از اين پرسش و پاسخ ها در فوروم ها و تالارهای گفتگوی اينترنتی بين افراد عادی و غير متخصص است و ممکن است اعتبار علمی نداشته باشد. برای همين من هميشه از Google Scholar شروع می کنم.

متأسفانه يا من سر از واژه های علمی تخصصی علوم غذایی سر در نمی آورم و يا هيچ تحقيق علمی درباره ضرر داشتن يا نداشتن خوردن ماست با ماهی انجام نشده که از طريق گوگل قابل دسترسی شده باشد. امّا جستجو در اينترنت معمولی نشان می دهد که قانون فوق در اين مورد نيز پا برجا است و بحث های زيادی در تالارهای گفتگو و سايت های پرسش و پاسخ درباره خوردن ماست با ماهی و سوالات مشابه يافت می شود. مانند اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، و اينجا.

متأسفانه هيچ کدام از اين منابع علمی نيستند و در نتيجه پاسخ راضی کننده ای نيافتم که موضوع را برای هميشه برايم حل کند. امّا حس کلی که گرفتم من را متمايل به اين می کند که خوردن ماست با ماهی واقعاً ضرر خاصّی ندارد. برخی نکات جالب که در اين جستجو ياد گرفتم:

  • همه اين موضوع را از کسی شنيده اند. معمولاً مادر يا مادربزرگشان. هچ کس نمی گويد در فلان کتاب يا مقاله خوانده است و هيچ کس هم مرجعی کتبی برای آن ارائه نمی دهد.
  • چيزی که افراد شنيده اند متنوع است. يکی شنيده است که ممکن است اگر ماست را با ماهی بخورد، بميرد! يکی ديگر شنيده است که سمّی است. ولی اکثر کسانی که چيزی در اين باره شنيده اند، فقط شنيده اند که برایتان خوب نيست ماست را با ماهی بخوريد.
  • در مورد اينکه چه ضرری ممکن است داشته باشد اکثر اشاره ها به دل پيچه و گاز و اين چيزها است و کمتر به جوش و لک و پيس اشاره می کنند.
  • به نظر می آيد که بسياری از کسانی که اين مسئله را شنيده اند خاورميانه ای هستند و بيشتر کسانی که می گويند هرگز چنين چيزی نشنيده اند غربی اند. يک نفر نوشته است که اين شايعه از هند نشأت گرفته است.
  • موضوع به ماست محدود نمی شود و خيلی ها شنيده اند که شير يا کلاً لبنيات را نبايد با ماهی خورد.
  • در خيلی از کشورها ماست را با ماهی می خورند و دستور غذاهای زيادی از کشورهای مختلف پيدا می شود که در آن هم ماست به کار رفته و هم ماهی.
  • خيلی ها نوشته اند که بارها ماست را با ماهی خورده اند و مشکلی برايشان پيش نيامده ولی برخی ها هم نوشته اند که مشکل پيدا کرده اند.

حتماً تا به حال ديده ايد که در برخی سازمان ها يک تعداد رايانه می آورند و شروع می کنند به استفاده از برخی نرم افزارها و می گويند حالا ما داريم از فناوری اطلاعات استفاده می کنيم و حسابی به روز هستيم و… در حالی که وقتی با دقت نگاه می کنيد می بينيد زياد فرقی نکرده است و فايده چندانی نداشته. مثلاً همان کاغذ بازی های قبلی هست فقط حالا متن آنها با رايانه چاپ می شود. اهل فن در ايران زبانشان مو در آورد از بس گفتند که فناوری اطلاعات فقط اين نيست که کامپيوتر بياوريد نصب کنيد. خيلی گسترده تر است و اگر هوشمندانه از آن استفاده شود بسياری از هزينه ها را کم می کند، بهره وری را بالا می برد و کارهای جديدی ممکن می سازد. اين روز ها شاهد يک موردکاوی جالب هستيم که می توان از آن بسيار پند آموخت.

دولت آمريکا با اين مشکل مواجه است که می خواهد بيمارستان ها، مطب ها و مراکز درمانی از فناوری اطلاعات و به خصوص از پرونده های الکترونيکی استفاده کنند و حاضر است مشوق های مالی نيز در اين زمينه توزيع کند. اما نه اينکه فقط يک رايانه بياورند ونرم افزاری نصب کنند و بگويند ما داريم از پرونده های الکترونيکی استفاده می کنيم پس پولمان را بدهيد! برای اينکه چاره ای برای اين موضوع پيدا کنند عده ای از متخصصين طی فرايندی مفصل راهکار جالبی را طراحی کرده اند.

به اين ترتيب دولت آمريکا مفهومی را تعريف کرده است با عنوان «استفاده معنی دار» از فناوری پرونده های الکترونيکی. به اين معنی که علاوه بر داشتن رايانه و نرم افزار، مراکز درمانی بايد ثابت کنند که دارند به روشی از اين فناوری استفاده می کنند که باعث بهبود رسيدگی به بيمار و کاهش هزينه ها می شود، امکان به اشتراک گذاری اطلاعات پزشکی ميان مراکز درمانی مختلف به طور امن وجود می آيد، و داده های لازم در اختيار محققين دولتی نيز قرار می گيرد.

پس از دريافت بازخورد از صاحبنظران مختلف، قرار شده است تا استفاده معنی دار به جای اينکه يک مفهوم صفر و يکی باشد به صورت مرحله به مرحله پياده شود. به اين صورت که فهرست های طولانی از انواع مواردی که استفاده معنی دار محسوب می شود تهيه شده و اگر يک بيمارستان مثلاً به پنج تا از آنها دست يابد می تواند در مرحله اول استفاده معنی دار قرار بگيرد. سپس همه مراکز درمانی می توانند متناسب با مراحل پيشرفت خود در استفاده معنی دار مشوق های مالی دريافت کنند.

به نظر من اين راهکار هوشمندانه ای است و مفهوم استفاده معنی دار از فناوری بسيار کارا است. چه خوب بود در ايران هم مثلاً برای استفاده سازمان ها، ادارات، مدارس و… از فناوری اطلاعات سطوح مختلف استفاده معنی دار تعريف می کرديم تا ببينيم اين همه رايانه و نرم افزار که نصب شده اند واقعاً تا چه اندازه از پتانسيل آنها بهره گرفته شده است.

چند وقت پيش مطلبی در اين وبلاگ نوشتم با عنوان پارسيان کارآفرين در هند. تهيه کنندگان نشريه ای فارسی زبان در مالزی از اين مطلب استقبال کرده و از من دعوت کردند تا ويرايشی مبسوط تر از آن برای نشريه شان بنويسم. اين کار را کردم و حاصل آن را می توانيد اينجا بخوانيد. يک گزيده هم همينجا می آورم:

يکی از کامل‌ترين روايات تاريخ پارسيان هند را می‌توان در کتاب پارسيان (the parsis) نوشته سال 1858 دوسابهای فرامجی (dosabhai framji) که خود يک پارسی بوده است يافت. نسخه کامل هر دو جلد اين کتاب تاريخی در قسمت کتاب‌های گوگل (google books) به طور رايگان قابل تهيه است. فرامجی فصل اول کتاب خود را اين‌گونه آغاز می‌کند:

بازماندگان آن نژاد بزرگ و شکوفا از مردمی که قرن‌ها قبل از عصر مسيح ساکن سرزمين ايران بودند، و قلمرو آن‌ها در زمان کاميابی از جنوب تا خليج‌فارس و اقيانوس هند، از شرق تا رود‌های سند و آمو، از شمال تا دريای خزر و کوه‌های قفقاز و از غرب تا صحرای ليبی و مديترانه بود، و در شکوه و عظمت و افتخارشان هيچ ملت ديگری در تاريخ قديم با آن‌ها برابری نمی‌کرد، آن‌ها که پادشاهان‌شان زمانی قدرتمندترين شاهان و حکيم‌ترين و نيکوکارترين حاکمان بودند، بازماندگان آن‌ها در هند به عنوان پارسیان شناخته می‌شوند، نامی که از نام کشور اصلی‌شان پارس يا فارس برگرفته شده است.

نويسنده در ادامه به طور مختصر به روايت حمله اعراب و سقوط ساسانيان می‌پردازد. وی اين حمله را بسيار خشونت‌آميز، وحشيانه و پر خون توصيف می‌کند و می‌گويد ايرانیانی که قرن‌ها کيش و آيين خود را داشتند حال توسط اعراب مجبور به پذيرش اسلام و يا سرکوب شدند. او اين دوراهی را برای روحيه و شخصيت ايرانيان بسيار مخرب می‌داند چرا که بسياری از ايرانيان به خاطر بقای خود مجبور به پذيرش روش جديدی از زندگی شدند که به آن اعتقادی نداشتند. عده‌ای از زرتشتيان که حاضر به پذيرش اسلام نبودند برای مدتی به خراسان پناه بردند و حدود صد سالی آن‌جا زندگی کردند تا اين‌که باز در خطر سرکوب قرار گرفتند و تعداد زيادی از آن‌ها مجبور شدند به جزيره هرمز پناه ببرند. اما آن‌جا هم زياد امن نبودند و بلخره مجبور شدند به خاطر حفظ آيين خود ميهن خود را ترک کرده و به هند بروند.

برای کمک به من روی اين لينک کليک کنيد. الان می گم چرا:

چند وقت پيش يکی از دوستانم لينک يک مسابقه انشا برايم فرستاد که موضوع آن «اخلاقی بودن درآمد» بود. من معمولاً از اين مسابقه ها که می بينم با وجود اينکه دوست دارم شرکت کنم زياد به آن اهميت نمی دهم چون يا وقتش را ندارم يا جايزه اش زياد جذاب نيست يا درباره موضوعش چيزی برای نوشتن به ذهنم نمی رسد. امّا اين دفعه ديدم که جايزه اش بيست هزار دلار است و يک ايده هایی دارم پس يک وقتی برايش گذاشتم و انشايی نوشتم. حالا مسئولين مسابقه از شرکت کنندگان دعوت کرده اند تا يک قطعه حدود 250 کلمه ای از انشا هايمان را در سايت مسابقه قرار دهيم و صفحه آن را در اينترنت تبليغ کنيم. کسانی که لينکشان بازديدکننده بيشتری داشته باشد شانس بيشتری برای برنده شدن دارند. برای همين من هم گفتم شايد بتوانم از شما خوانندگان عزيز وبلاگم کمک بگيرم!

راستش ديدم اينکه بخواهم راجع به اخلاقيات حرف بزنم شايد کسل کننده باشد، برای همين برای اينکه انشا هيجانش بيشتر شود آن را برعکس کردم و يک راهنما نوشتم برای کسانی که می خواهند درآمد غيراخلاقی داشته باشند و قسر دربروند! البته انشا بايد به 5000 کلمه محدود می شد بنابراين نتوانستم کامل توضيح بدهم ولی خب يک چيزهای جالبی نوشتم. برای مثال يک قسمت از آن را در زير ترجمه می کنم:

حالا فرض کنيم که موفق شده ايد که از انسان های آسيب پذير سوء استفاده کنيد. ممکن است به مرور زمان اتهام بی مسئوليتی از جانب عموم مردم، خبرنگاران، موسسات غيردولتی، و… متوجه شما شود. خوشبختانه راه های هوشمندانه و بسياری برای مقابله با اين تهمت ها وجود دارد تا بتوانيد گناهکار شناخته نشويد يا پاسخگو نباشيد….

اولاً که می توانيد ادعا کنيد که هر ضرر و زيانی که روی داده، اتفاقی بوده و به صورت تصادفی رخ داده است. اگر نمی توانسته تصادفی باشد می توانيد استدلال کنيد که غير عمدی و بدون برنامه ريزی بوده است. می توانيد ادعا کنيد که نمی دانستيد که عملتان موجب آن عواقب می شود يا اينکه اصلاً نمی توانستيد بدانيد. حتی می توانيد استدلال کنيد که فکر می کرديد عوقب مثبتی داشته باشد به جای عواقب منفی و پيش بينی غير از اين بسيار دشوار بوده است. اگر از عواقب آن با خبر هم بوديد می توانيد ادعا کنيد که نمی توانستيد جلوی آن را بگيريد يا هيچ چاره ديگری نداشتيد يا حداقل نمی خواستيد که آن طور بشود. می توانيد استدلال کنيد که بين بد و بدتر، بد را انتخاب کرديد و اگر کار ديگری می کرديد حتی از اين هم بدتر می شد. آخر می توانيد بگوييد اتفاقی که افتاد به هر حال می افتاد حتی اگر شما آن کار را نکرده بوديد.

می توانيد استدلال کنيد که کل سيستم مشکل دارد و نبايد همه چيز سر شما خالی شود. می توان بحث کرد که عاقبت بدی که پيش آمده حاصل زنجيره ای از عوامل بوده که شما يا سازمان شما نقش قابل اقماضی در آن داشته و حتی در آن هم ابهام وجود دارد. تمام عوامل ديگر آن زنجيره نيز احتمالاً می توانند ادعای مشابهی بکنند و در نتيجه مسئوليت نهایی پخش و خورد می شود و کسی مجرم شناخته نمی شود. همه قبول دارند که «همه ما مقصريم» ولی در عمل هيچکس پاسخگو نيست….

متن کامل را فکر کنم به دليل کپی رايت فعلاً نمی توانم منتشر کنم. متن انگليسی که قطعه بالا را از روی آن ترجمه کرده ام اينجا ببينيد. خب حالا که راجع به انشای من حرف زديم، راجع به انشای شما هم حرف بزنيم! از اين گونه مسابقه های انشا خيلی زياد اين ور و آن ور هست و خيلی از آنها هم جهانی است و ايرانی ها از داخل ايران هم می توانند در آنها شرکت کنند. تعجب می کنم که چرا ايرانی ها بيشتر در اين گونه مسابقه ها شرکت نمی کنند. چند دليل ممکن به ذهنم می رسد:

مهمترين دليل: بيشتر مردم از وجود چنين مسابقاتی آگاه نيستند يا نمی دانند که ايرانی ها هم می توانند در آنها شرکت کنند. جواب خودم: ولی اگر تحقيق کنند می بييند که هست! من هم اين مطلب را نوشتم که بيشتر آگاهی ايجاد کنم.

دليل دوّم: به دليل اينکه روی مهارت و هنر نويسندگی در مدارس ايران کم تأکيد می شود بسياری از مردم زياد علاقه ای به نوشتن ندارند. جواب خودم: ممکن است بعضی ها اينطور باشند ولی در کل در ايران خيلی ها هم دوست دارند بنويسند و هم هنرش را دارند. نشانه اش وبلاگستان فعال و پر نويسنده ای است که داريم.

دليل سوّم: ايرانی ها توانایی نوشتن به انگليسی کافی در خود نمی بينند تا در اين مسابقات شرکت کنند. جواب خودم: البته هستند کسانی که انگليسی هم خوب بنويسند ولی حتی برای کسانی که انگليسی شان ضعيف تر است هم هنوز امکان شرکت وجود دارد. خيلی وقت ها ديده ام کسانی در اين گونه مسابقات برنده شده اند که متن انشای آنها اشکالات انگليسی داشته اما از آنجا که مطلب آنها ناب، خلاق، پر عاطفه، و پر مايه بوده باز هم برنده شده.

خب نظر شما چيست؟ چرا در ايران مردم کمتر در مسابقات جهانی انشا نويسی شرکت می کنند؟ يک جستجو با کليدواژه «Essay Contest» انجام بديد و ببينيد آيا مسابقه ای پيدا می کنيد که برايتان جالب باشد و فکر کنيد می توانيد در آن شرکت کنيد؟ همين نهادی که من در مسابقه آن شرکت کردم موضوع مسابقه انشای بعدی اش «ايمان و توسعه» است و از همگان دعوت کرده که درباره تلاش های کسب و کاری خود برای غلبه بر فقر بنويسند که بر پايه ايمان يا الهام گرفته از ايمان يا به نحوی مرتبط با آن باشند. و در آخر هم اگر يادتان رفته سری به اين لينک بزنيد!

در راستای علاقه من به دنبال کردن فناوری های جادویی (فناوری هایی که آنقدر برای زمان خود پيشرفته هستند که جادو به نظر می رسند)  اخيراً به چند مورد فوق العاده جالب برخوردم. در زمينه علوم پزشکی و زيست شناسی پيشرفت های باورنکردنی در حال انجام است. دکتر آنتونی آتالا در اين سخنرانی توضيح می دهد که چگونه در آزمايشگاهشان به روش مهندسی زيستی مشغول توليد انواع اعضای بدن انسان هستند. قسمت جالب سخنرانی برای من آنجا بود که نشان می دهد ماهيچه ای که ساخته اند را قبل از وارد کردن به بدن انسان به طور مصنوعی ورزش می دهند تا ياد بگيرد چگونه رفتار کند. اگر به اين نوع پيشرفت ها در فناوری پزشکی و زيست شناسی علاقه مند هستيد سخنرانی های آلن راسل و خوان انريکز را هم حتماً ببينيد.

جالب ترين پيشرفتی که در اين زمينه چشمم را گرفته اين يافته بود که اگر در موش ها يک ژن به نام p21 را حذف کنيم، آن وقت می توانند دست و پای قطع شده شان را دوباره رشد دهند! در واقع ژن p21 برای جلوگيری از سرطان (رشد ناخواسته سلول های بدن) به درد می خورد و همان ژنی است که باعث می شود دست و پا و خيلی ديگر از اعضای بدنمان برعکس ناخن ها و مو هايمان نتوانند پس از قطع شدن دوباره رشد کنند. قبلاً هم اين نابغه جوان توضيح داده بود که اگر راهی برای مهار سرطان به جای از بين بردنش پيدا کنيم شايد تبديل به يک ابزار قدرتمند پزشکی برای تعمير بافت های آسيب ديده شود.

خب اگر هنوز به اندازه کافی شگفت زده نشديد اين يکی رو داشته باشيد حالا. حتماً تا به حال داستان هایی شنيده ايد از آدم هایی که در سرما يخ زدند و مدت ها بعد پيدا شدند و وقتی به دمای عادی برگشتند زنده مانده بودند. در جهان فقط چند مورد از اين اتفاق ها افتاده است و دانشمندان هنوز دليلش را درست نفهميده اند. حتی شايعه شده بود که والت ديزنی هم بدنش را سفارش داده دم مرگ يخ بزنند و هنگامی که در آينده درمانی برای سرطانش کشف شد آن يخ را آب کنند تا شايد زندگی دوباره به دست آورد. خب حالا کم کم دانشمندان دارند کشف می کنند که اين قضيه چطور کار می کند و احتمالاً به زودی خواهيم توانست يک انسان را سال ها در حالت يخ زده زنده نگه داريم. مارک رات  در اين سخنرانی اين پيشرفت ها را توضيح می دهد و می گويد که گويا زنده ماندن در يخ وقتی خوب کار می کند که با کمبود اکسيژن همراه باشد. به نظر می رسد تا کنترل کامل اين فرايند راه زيادی باقی نمانده.

امروز يک نژاد از انسان های فوق العاده کارآفرين و ايرانی الاصل در کشور هند کشف کردم که تا به حال چيزی درباره شان نمی دانستم. داشتم با يک دوست هندی که برای تحقيقاتش نياز به مصاحبه حضوری با چند نفر داشت صحبت می کردم. استادش به او گفته بود که بايد روی فرهنگی نا آشنا تحقيق کند و او هم  عرب ها را انتحاب کرده بود. قبلاً به اشتباه فکر می کرد که ايرانی ها هم عرب هستند و از من پرسيد که چرا برخی از ايرانی ها عصبانی می شوند وقتی آنها را با اعراب اشتباه می گيرند. می گفت مگر هر دوی آنها مسلمان نيستند؟ گفتم من هم دقيقاً نمی دانم چرا اينطور است ولی شايد به خاطر اين است که آنها اکثراً سنی هستند و ايرانيان شيعه و يا شايد به خاطر جنگی تاريخی بوده که اعراب با ايرانی ها داشتنه اند. وقتی اين را گفتم او هم ياد تاريخ هند افتاد و گفت بله همان جنگی که نژاد پارسی را به هند آورد. اما وقتی شروع کرد از نژاد پارسی تعريف کردن ديدم که عجب کارآفرينانی صادر کرده ايم!

نژاد پارسی در هند ريشه در مهاجرت ايرانیان زرتشتی دارد که برای فرار از حمله اعراب به هند پناه بردند. هم اکنون جمعيت آنها در کل جهان در حدود صد هزار نفر است و درصد خيلی خيلی کمی از جمعيت هند را تشکيل می دهند. با اين وجود افتخارات بسيار زيادی برای هند به ارمغان آورده اند. از همه بيشتر برای فعاليت های خيرخواهانه خود مشهور بوده اند و گاندی شخصاً از سخاوت و خيرخواهی آنها تمجيد کرده است. دوستم می گفت که بچه های هندی در کتاب های درسی شان ياد می گيرند که چه خوب است مثل پارسيان باشند و از پارسيانی مانند جمشيتی تاتا، بنيانگذار گروه صنعتی تاتا هميشه به عنوان يک الگو برای آنها ياد می شود. او می گفت که بزرگترين دستاوردهای اقتصادی هند مديون نژاد پارسی است. همين گروه صنعتی تاتا با 114 شرکت زيرمجموعه در 85 کشور جهان فعاليت می کند و اخيراً به خاطر تلاش هايش برای توليد ارزان ترين ماشين جهان (تاتا نانو) توجه جهانيان را به خود جلب کرد.  مجموعه هتل های تاج نيز مال اين گروه است. علاوه بر اين دوستم می گفت که بسياری از بزرگان کسب و کار و مديران درجه بالا در کشور هند پارسی هستند.

فهرستی از پارسيان معروف هند را می توانيد اينجا ببينيد. جالب اينجا است که معروف ترين آنها کسی نيست جز فردی مرکوری (Freddy Mercury)، خواننده معروف گروه کوين (Queen) که نام اصلی اش فرّخ بولسارا بوده است!

شاخص هایی مانند توليد ناخالص ملّی يا توليد ناخالص داخلی برای سنجش ميزان پيشرفت اقتصادی کشورها بسيار مفيد اند. طبق اين شاخص ايران در حدود بيست و نهمين کشور ثروتمند جهان است. اما امروز يک سخنرانی جالب درباره دولت الکترونيک ديدم که ديويد کامرون، رهبر حذب محافظه کاران انگليس در کنفرانس TED ارائه داد و در آن به سخنی از رابرت کندی (برادر همان رئيس جمهور جوانمرگ شده) اشاره شد که در سال 1968 در دانشگاه کانزاس خيلی مختصر و مفيد محدوديت های استفاده از شاخص توليد ناخالص ملی را برمی شمارد:

توليد ناخالص ملی سلامت فرزندان مان، کيفيت آموزش آنها و لذت بازی آنها را در نظر نمی گيرد. زيبایی اشعارمان، استحکام ازدواج های مان، بلوغ گفتمان عمومی مان، و صداقت دولتمردان مان را شامل نمی شود. نه هوش ما را می سنجد و نه شجاعت مان را، نه حکمت مان و نه يادگيری مان را، نه شفقت مان و نه ميهن دوستی مان را. در واقع همه چيز را می سنجد به جز آنچه که واقعآً به زندگی ارزش می دهد.

من معروف به اين هستم که هميشه سر کلاس خوابم می برد. حسابش را می کنم از دبيرستان تا حالا ساعات خوابم با ساعات بيداری ام سر کلاس رقابت می کند! اما وقتی به بحث کلاس علاقه داشته باشم بيدارم می مانم، به خصوص وقتی که استاد در حال گفتن چيزهایی باشد که در کتاب ها ننوشته اند. از اين به بعد سعی می کنم بيشتر از اين چيزهایی که سر کلاس ها ياد می گيرم ولی در کتاب ها و مقاله های درسی نمی توان پيدا کرد بنويسم.  ترم پيش کلاسی داشتم با عنوان «مبانی رفتاری استراتژی» که در واقع مکمل درس مبانی اقتصادی استراتژی بود که سال پيش داشتيم . در اولين جلسه کلاس استاد خودش را معرفی کرد و با ما آشنا شد و چند تا کتاب جالب به ما معرفی کرد و گفت که خودش اين روز ها چه کتاب هایی را می خواند. به ما خيلی توصيه کرد که يک سری مناظره های علمی که در دانشکده کسب و کار کپنهاگ انجام شده را حتماً ببينيم. ما هم گفتيم باشه حتماً ولی خب تا آخر ترم هيچ کدام از ما فرصت و حوصله نکرده بوديم آن مناظره ها را در اينترنت پيدا کنيم و ببينيم. برای همين در آخرين جلسه کلاس استاد مجبورمان کرد در داخل کلاس يکی از اين مناظره ها را تماشا کنيم و درباره آن بحث کنيم.

مناظره ای که نگاه کرديم درباره دعوای ميان دو مکتب فکری در علم استراتژی بود و واقعاً هم چهار نفر از قوی ترين و شايسته ترین چهره های رشته مان اين مناظره را اجرا کردند. در يک طرف اين مناظره مکتب طرفدار مفهوم «قابليت های پويا» بودند و در طرف ديگر مکتب منتقد اين رشته ادبيات که در عوض طرفدار مفاهيم يادگيری و انتطباق پذيری بودند.  قابليت های پويا در واقع ادامه مباحث نگاه منبع محور به سازمان ها است که سال ها است بر رشته استراتژی چنبره زده است. با وجود اينکه افراد بزرگ رشته مانند دانيل لوينتال و کاتلين آيزنهارت در اين مناظره شرکت داشتند، در ميان بحث ها به نظر من از همه جالب تر حرف های ويليام اکازيو بود که حسابی از مبحث قابليت های پويا انتقاد کرد و بازی های کلامی آنها را رو کرد. من از قبل او را از طريق کارهایش در زمينه توجه و نگاه توجه محور به سازمان ها می شناختم ولی نمی دانستم در واقعيت چقدر آدم باحالی است! در رشته ما و خيلی از رشته های علوم انسانی و اجتماعی واقعاً بازی های کلامی بيداد می کند و خيلی لذت بردم که اوکازيو در اين مناظره اين قضيه را نشان داد. اينکه مطالب علمی نوشته شده توسط يک نفر را بخوانی با اينکه او را در يک فيلم ببينی خيلی فرق می کند به خصوص اگر آن فرد در حال صحبت محکم و صريح و با علاقه درباره موضوعی که برايش مهم است باشد.

خلاصه اينکه از ديدن آن مناظره خيلی لذت بردم به خاطر اينکه اين چيزها را در هيچ کتابی نمی نويسند. خيلی رو راست طرف های مناظره می گفتند که به نظرشان فلان حرف مزخرف است يا فلان نظريه مسخره است و اين موضوع شور و حالی به بحث می دهد که آدم در کتاب ها و مقاله ها پيدا نمی کند. انگيزه ای که اين چيزها برای يادگيری در آدم ايجاد می کند بسيار ارزشمند است. امروز هم يکی ديگر از اين مناظره ها که در باره نقش پيشگویی در علوم اجتماعی بود را ديدم و آن هم خيلی جالب بود. در آينده حتماً بقيه اين فيلم ها را هم خواهم ديد. خوشحالم که موسسه DRUID در دانمارک اين مناظره ها را برگزار می کند. کاش در ايران هم از اين گونه مناظره ها بيشتر برگزار می شد. لينک مناظره ها را در کنار وبلاگ هم اضافه کردم. اميدوارم شما هم استفاده کنيد.

از آنجایی که جامعه ايران اين روزها پر از اختلاف و دعوا و تضاد و تعارض است و اکثر ما هم از اين وضع ناراحتيم، مناسب ديدم تا نگاهی هم به جنبه مثبت ماجرا داشته باشم.  استاد بزرگ مديريت، خانم مری پارکر فولت اعتقاد داشت که تضاد نبايد هميشه منفی باشد و پيشنهاد کرد که در برابر تعارض مخرب، به مفهوم تعارض سازنده نيز بها بدهيم. وی که در بسياری از زمينه های علم مديريت پيشگام محسوب می شود اين فکر خود درباره مديريت تعارض را با يک تشبيه بسيار زيبا بيان می کند:

حالا که اختلاف – همان تفاوت – در اين دنيا هست و حالا که اجتناب ناپذير است به نظر من بهتر است از آن استفاده کنيم. به جای اينکه محکومش کنيم، بهتر است آن را به کار بگيريم. چرا که نه؟ مگر مهندس مکانيک با اصطکاک چه کار می کند؟ البته که کار اصلی وی حذف اصطکاک است اما اين يک واقعيت است که در مواردی هم از آن بهره می برد. انتقال نيرو به وسيله تسمه وابسته به اصطکاک ميان تسمه و قرقره است. اصطکاک ميان چرخ لوکوموتيو و ريل برای حرکت قطار لازم است. هر نوع صيقل دادن به وسيله اصکاک انجام می شود. موسيقی ويولون را به وسيله اصکاک به دست می آوريم. هنگامی از حالت بدوی خارج شديم که آتش را به وسيله اصطکاک کشف کرديم…بنابراين در کسب و کار هم بايد بداينم چه زمانی اصطکاک را حذف کنيم و چه زمانی از آن بهره بگيريم، چه زمانی ببينيم که آن را می توانيم به چه کاری بگيريم.

امروزه تحقيقات در زمينه های مختلف علمی نشان می دهد که تضاد و اختلاف و تعارض اگر به خوبی مديريت شود می تواند سازنده باشد. فيلسوفان از ديالکتيک و فوايد ترکيب تز و آنتی تز صحبت می کنند. متخصصين حقوق وعلوم سياسی و قضایی از فوايد اختلاف و مناظره برای آشکار شدن حقيقت صحبت می کنند و به فکر طراحی سيستم هایی هستند که دو طرف هر اختلاف نظری بتوانند استدلال های خود را مطرح کنند. در علم مديريت هم مطالب بسياری درباره بهره گيری از تعارض سازنده نوشته شده است. حتی گفته می شود در مواردی که اختلافی وجود ندارد شايد بهتر باشد تا مخصوصاً تلاش کنيم تا تعارض به وجود بياوريم.

در تحقيقاتی که درباره فوايد تعارض سازنده در کارآفرينی داشتم متوجه شدم که دو کارآفرين معروف که يکی از مهم ترين نوآوری های تاريخ را به جهان معرفی کردند از اين روش استفاده می کردند. برداران رايت، مخترعين هواپيما، برای بهبود کار خود مخصوصاً با يکديگر مشاجره می کردند. هنگامی که يک مسئله فنی پيش می آمد يکی از آنها يک طرف ماجرا را می گرفت و ديگری طرف ديگر. با هم بحث و مناظره و مشاجره می کردند و حتی کار به داد و بيداد می کشيد. سپس مخصوصاً جايشان را عوض می کردند و حالا از آن طرفی که تا به حال دفاع می کردند، انتقاد می کنند. و دوباره مشاجره آغاز می شد و دوباره به داد و بيداد می کشيد!

امروزه تحقق آرزوی پرواز را مديون اين داد و بيداد ها هستيم.

اين روزها می بينم که خيلی ها می خواهند مطالبی را روی اينترنت بگذارند ولی با مشکلاتی رو به رو هستند از جمله:

1. در استفاده از اينترنت مقداری تازه کار هستند و درست نمی دانند چگونه بايد وبلاگ درست کنند يا از تويتر استفاده کنند و…

2. يا اگر حتی کارهایی مثل وبلاگ نويسی را بلد هستند، باز هم قرار دادن مطلب روی اينترنت می تواند مقداری پيچیده باشد چرا که نحوه قرار دادن يک قطعه متن فرق دارد با نحوه قرار دادن يک فايل متنی مانند يک پی دی اف. قرار دادن يک عکس هم با اين دو می تواند فرق داشته باشد و همچنين فايل های صوتی و تصويری يا فايل های زيپ شده هر کدام می توانند به روش های خاص خود روی اينترنت قرار بگيرند.

3. حتی خيلی از کسانی که به وبلاگ نويسی تسلط دارند و از نحوه قرار دادن انواع فايل ها در اينترنت هم آگاه هستند باز هم ممکن است مايل باشند بعضی مطالب را در جایی جدا از وبلاگشان بگذارند يا اينکه اگر بخواهند مطالبی شامل چند فايل مختلف متنی، تصويری، ويديویی و… را روی اينترنت قرار دهند حوصله زحمت های آن را ندارند.

به همه دلايل فوق لازم ديدم که يک راه آسان برای قرار دادن مطلب روی اينترنت را معرفی کنم. در اين راه کافی است هر چيزی که می خواهيد روی اينترنت قرار دهيد را در يک ايمیل قرار دهيد. اگر مايل هستيد که مطالبتان بی نام و نشان باشد توصيه می کنم برای اين کار از ايميل اصلی تان استفاده نکنيد و يک ايميل بی نام و نشان بسازيد. هر متنی که خواستيد در بدنه ايميل بنویسید و هر فايلی که خواستيد به ايميل ضميمه (Attach) کنيد.

حال کافی است اين ايميل را به آدرس زير بفرستيد:

post@posterous.com

در عرض چند ثانيه سايت Posterous.com به ايميل شما پاسخ خواهد داد و آدرس وبلاگ جديدی را که به طور خودکار با مطالب شما ساخته است را به شما می دهد. از اين به بعد هم هر ايميلی به اين آدرس بفرستيد به شکل يک مطلب ديگر در همين وبلاگی که ساخته شده اضافه می شود. هيچ لازم نيست نگران اين باشيد که عکس را کجا بگذاريد و فيلم را کجا بگذاريد و فايل متنی را کجا برای دانلود در دسترس قرار دهيد و… همه اين کار ها برايتان انجام می شود.

اين روش را به خصوص برای حل يک مشکل که اين روز ها در شبکه های اجتماعی می بينم توصيه می کنم و آن هم مشکل لينک های تزئینی در سايت هایی مانند بالاترين و دنباله است. موضوع از اين قرار است که افرادی که در سايت هایی مثل بالاترين يا دنباله يا ديگ می خواهند مطلبی را مطرح کنند بايد ابتدا آن مطلب را در جایی قرار داده باشند و سپس به آن پيوند يا لينک بدهند. بسياری از افراد وقتی می خواهند ايده يا تحليل يا هر حرف خود را در اين سايت ها مطرح کنند ابتدا آن را در وبلاگ خود می نويسند و بعد لينک وبلاگ خود را در اين سايت ها می گذارند. اما بسياری از افرادی که وبلاگ ندارند يا نمی خواهند بعضی حرف هايشان را در وبلاگشان بنويسند می آیند و يک راست در اين سايت ها مطلب خود را می نويسند و به جای لينک هم يک لينک بی ربط يا تزئينی می گذارند که اين کار معمولاً خلاف قوانين اين سايت ها است.

پپيشنهاد می کنم کسانی که می خواهند مطلبی را با لينک تزئینی در سايت هایی مثل بالاترین و دنباله قرار دهند به جای اين کار مطالب خود را ابتدا به post@posterous.com ايميل بزنند و سپس لينک توليد شده را در اين سايت ها قرار دهند.

به روز رسانی: با تشکر از دوستانی که از اين مطلب در بالاترين و دنباله استقبال کردند لازم می دانم يک راهکار پيشنهادی توسط يکی از افرادی که در بالاترین روی اين مطلب نظر داده است را انعکاس دهم. يک روش ديگر برای عبور از مشکل لينک تزئینی استفاده از سايت هایی از نوع پيست بين (Pastebin) است که از حدود سال 2002 راه افتاده اند. نظر دهنده عزيز سايت زير را پيشنهاد کرده اند که از زبان فارسی نيز پشتيبانی می کند:

http://tinypaste.com

و يک دوست ديگر هم اين سايت را پيشنهاد کرده که فارسی را به طور راست به چپ هم می نويسد:

http://www.copytaste.com

برتری اين سايت نسبت به Posterous اما ضعف آن در مقابل Posterous اين است که فايل های تصويری و ويديویی خود را بايد قبلاً جای ديگر گذاشته باشيد و اينجا لينک کنيد و فايل های متنی و آرشيوی هم اصلاً پشتيبانی نمی شوند. پس در کل اگر فقط متنی می خواهيد ارسال کنيد اين راه حل آسان تر است اما اگر عکس و فيلم و فايل هم می خواهيد ارسال کنيد احتمالاً Posterous آسان تر است. اين است که حتی احتياج به ايميل هم نداريد

اين سوالی است که خیلی از دوستان اين روزها می پرسند: چگونه فيلم ها را از فيس بوک دانلود کنيم؟

فيلم هایی که منبع اصلی آنها بيرون از فيس بوک است به روش های مختلف مانند استفاده از نرم افزارOrbit Downloader که از لينک زير قابل تهيه است، قابل دانلود هستند:
http://www.orbitdownloader.com

به خصوص در مورد سايت يوتوب روش های بسياری برای دانلود وجود دارد.

اما فيلم هایی که منبع اصلی آنها يک صفحه در فيس بوک است نياز به راه حلی ديگر دارد. به نظرم راحت ترين کار اين است که لينک منبع اصلی ويديو را در اين سايت وارد کنيد:
http://keep-tube.com/green.php
و اين سايت چند لينک دانلود با فرمت های مختلف (حتی يک فرمت برای موبايل) در اختيار شما می گذارد. ضمن اينکه اين سايت برای خيلی سايت های ويديویی ديگر از جمله يوتوب هم کار می کند. يک سايت مشابه هم اينجا است:

http://www.tubeminator.com/

اما يک راه حل ديگر هم اين است:
برای اين راه حل لازم است از Firefox استفاده کنيد که می توانيد آن را از اين لينک دانلود کنيد:
http://www.firefox.com
سپس اين افزونه را نصب کنيد:
https://addons.mozilla.org/en-US/firefox/addon/748
سپس به اين صفحه برويد و دکمه Install را بزنيد:
http://userscripts.org/scripts/show/9789
حال هر بار که در فيس بوک يک ويديو ديديد (که منبع اصلی اش فيس بوک بود) علاوه بر لينک های هميشگی چند لينک جديد از جمله لينک دانلود فيلم را مشاهده خواهيد کرد.

به روز رسانی: روش های فوق همگی رايگان هستند. اما اگر تهيه نرم افزارهای ديگر هم برايتان امکانپذير است گزينه های بيشتری خواهيد داشت. یکی از خوانندگان اين مطلب در بالاترین نوشته است که از نرم افزار Internet Download Manager يا IDM نيز می توانيد استفاده کنيد.

چگونه می توان با نود و هشتمين مطلب يک وبلاگ آن را تازه افتتاح کرد؟! در حقيقت این اولين مطلبی است که در اين وبلاگ وردپرس می نويسم و تمام 97 مطلب قبلی مربوط به دو وبلاگ قبلی ام در بلاگفا هستند، يعنی وبلاگ «فرهنگ، مديريت و کسب و کار» و اين صفحه که برای مقاله های فارسی از آن استفاده می کردم.

دليل اينکه خواستم از بلاگفا بيرون بيايم اين بود که این سايت در حين و پس از انتخابات رياست جمهوری 1388 با رفتاری ناشايست در محدوديت رسانه و جريان اطلاعات همکاری کرد و وبلاگ های بلاگفا ساعات بسياری در آن روزهای حساس غير قابل دسترس بودند. خود بلاگفا می گويد که اين مشکل عمدی نبوده و به دليل حمله به اين سايت بوده است اما من باور نمی کنم اينطور باشد چرا که قبلاً هم شيطنت های بسياری از بلاگفا ديده شده است. برای مثال اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا و اخيراً هم اينجا را ببينيد. بسياری از وبلاگ نويسان بلاگفا هم با من هم عقيده هستند و تصميم به مهاجرت از اين سايت تا 9 مرداد را گرفته اند. اما رفتار ديکتاتوری مديران بلاگفا بيش از اينها است و آنها امکانات مربوط به انتقال مطالب از بلاگفا به سرويس های ديگر را محدود کردند.

اما خوشبختانه به ياری راهنمایی های اين صفحه و نرم افزار تهيه شده توسط اين برنامه نويس توانستم تمام مطالب و حتی نظرات خوانندگان وبلاگ هایم را از بلاگفا به وردپرس منتقل کنم. اين نرم افزار انتقال با فايرفاکس کار می کند اما نه فايرفاکس جديد بنابراين مجبور شدم برای مدتی فايرفاکس قديمی 3.0.11 را نصب کنم. کاملاً می ارزيد و الان از انتقال مطالب بسيار راضی ام.

خداحافظ بلاگفا.

به روز رسانی: گمانم ويرايش جديد نرم افزار انتقال با ويرايش جديد فايرفکس سازگار باشد و احتياجی به نصب فايرفاکس قدیمی نداشته باشيد.

می گویند هر فناوری که به اندازه کافی پيشرفته باشد مانند معجزه می ماند. در این نوشته می خواهم چند تا از این فناوری های جادویی امروزی را معرفی کنم که به احتمال زياد به زودی همه ما از این فناوری ها استفاده خواهیم کرد: نرم افزار موج شرکت گوگل ، موتور جستجوی بينگ مايکروسافت ، فناوری های سخت افزاری و نرم افزاری حس ششم، ايموتيو و رايانه های سيفتبل و در آخر هم پروژه ناتال مايکروسافت.

در حالی که اين روز ها بحث انتخابات در ايران داغ است و همه از موج سبز و موج تغيير و… صحبت می کنند، چهار روز پيش شرکت گوگل پيش نمايشی از نرم افزار موج خودش را ارائه داد که جهان را متحول خواهد کرد. نحوه کار با ايميل، چت، وبلاگ، و در کل تمام شيوه کار با اينترنت ( و بيشتر از آن) را تغيير خواهد داد. فيلم اين پيش نمايش را همين الان ديدم و واقعاً لذت بردم. خيلی از سوالاتم پاسخ داده شد. هميشه با خودم فکر می کردم که يعنی گوگل با اين همه منابع نمی تواند چيزی بهتر از جی ميل يا فيس بوک يا تويتر يا بلاگر ارائه دهد؟ يا با خودم فکر می کردم اگر فيس بوک و تويتر اينقدر معروف شده اند چرا گوگل تمايلی به خريد آنها ندارد؟

فيلم پيش نمايش گوگل موج در فاصله چهار روز بيش از يک ميليون و سيصد هزار بار ديده شده و خودش موجی به پا انداخته. گوگل موج (Google Wave) نه تنها روش چت کردن و ايميل زدن و وبلاگ نويسی را متحول خواهد کرد، بلکه روش نوشتن، کار گروهی، مديريت اطلاعات و دانش، و مديريت مستندات و مديريت محتوا را نيز از اين رو به آن رو خواهد کرد. و اين فقط ابتدای کار است. از آنجا که گوگل موج منبع باز (Open Source) خواهد بود تعداد زيادی برنامه نويس در سرتاسر جهان دست به کار خواهند شد تا آن را توسعه دهند و ويژگی های زيادی به آن بيافزايند. موج جديدی از نرم افزارهای مبتنی بر گوگل موج جهان را فرا خواهد گرفت.

بيشتر ويژگی هایی که در اين فيلم از نرم افزار موج نمايش داده شد محصول برنامه نويسی هوشمندانه بود که به نظر من شرکت های کوچکتر از گوگل هم اگر تلاش می کردند می توانستند کار مشابهی انجام دهند. اما یکی دو ويژگی این نرم افزار بود که فقط گوگل می توانست آنها را پياده سازی کند. این دو ويژگی توانایی تصحيح املا و توانایی ترجمه همزمان بود. این کارها تنها از عهده نرم افزاری بر می آید که تمام متون موجود روی اينترنت را نمايه نويسی (Index) کرده باشد و به آنها دسترسی سريع داشته باشد. 

نرم افزار گوگل موج بيش از پيش گوگل را وارد حوزه هایی می کند که قبلاً تخصص مايکروسافت بود. اما قدمی که مايکروسافت هفته پيش برداشت و از موتور جستجوی بينگ (Bing) پرده برداری کرد ديگر واقعاً اين دو شرکت بزرگ را با يکديگر سرشاخ می کند. از ديروز هم نسخه اوليه سايت بينگ در دسترسی عموم قرار گرفت که می توانید اين موتور جستجوی جديد مایکروسافت را اينجا امتحان کنید و فيلمی درباره اش اینجا ببينيد .موتور جستجوی بينگ قرار است فراتر از جستجو يک سيستم پشتيبان تصميم (Decision Support System) باشد و کمک کند تا بهتر بتوانيم از اين همه اطلاعات موجود در اينترنت سر در بياوريم.

و امّا دو فناوری ترکيبی نرم افزاری و سخت افزاری که به زودی ما انسان ها را به سطح جدیدی ای آميختگی با فناوری خواهند برد. قدیمی ها برای ما زمان هایی را يادآور می شوند که تلوزيون وجود نداشت و همه به رادیو گوش می دادند يا ماشين وجود نداشت و از اسب و شتر استفاده می کردند. ما وقتی پير شدیم چه خاطره ای را به نسل های آینده يادآور می شویم؟ در زمان ما برای اینکه با رایانه کار کنید بايد از دستتان استفاده می کردید و دانه دانه حروف را تايپ می کردید یا از چيزی به اسم موس استفاده می کردید…

فناوری کلاه شرکت ايموتيو (Emotiv) انقلابی را در نحوه کار با رايانه ايجاد خواهد کرد چرا که قادر است فکر شما را بخواند و آن را تبديل به فرمان های رايانه ای کند. اگر می خواهید دکمه ای روی صفحه کليک شود کافی است به اين کلاه آموزش دهيد که چگونه به کليک کردن فکر می کنید يا در واقع هنگام فکر کردن به کليک شکل امواج مغزی شما چگونه است. سپس هر وقت اين امواج تکرار شد اين کلاه مي فهمد که شما داريد به کليک کردن فکر می کنید و بنابراین فرمان کليک کردن را به رايانه می فرستد. به زودی احتمالاً فکر کردن به حروف الفبا را هم می توان به اين کلاه ياد داد و نياز به تايپ کردن با دست به کلی از بين می رود. می توانید فيلمی از نمايش اين فناوری اينجا ببينيد.

اما آیا خود رايانه همين شکلی باقی خواهد ماند؟ به قطع خير. دانشمندان MIT اميدواراند تا ده سال ديگر تمام رايانه شما را در مغزتان کار بگذارند و به کلی نياز به يک موجود جدا از بدن شما به نام رايانه را از بين ببرند. البته فعلاً نسخه هایی از آن را آماده می کنند که به شکل يک شیء بيرونی قابل استفاده باشد. این پروژه که حس ششم نام دارد امسال در کنفرانس TED جزو جالب ترین فناوری های ارائه شده بود. فيلم نمايش آن را می توانید اينجا ببينيد.

يکی از فناوری های جالب ديگری که امسال معرفی شد رايانه های کوچکی به نام سیفتبل (Siftable) بودند که در واقع در خط نوعی از کارهایی قرار می گيرد که در آنها دانشمندان تلاش دارند که مواد طبيعی را هوشمند سازند. به طوری که مثلاً روزی بتوان مصالح ساختمانی را در روی زمين قرار داد و آنها خودشان ساختمان را بسازند! البته هنوز تا آن زمان کار زيادی مانده ولی من نسخه های ساده آن که مثلاً مواد می توانستند خودشان حروف الفبا را بسازند را در همين سخنرانی های TED ديده ام.  نمايش فناوری Siftable ها را می توانید اينجا ببينيد.

و اما همين ديروز مايکروسافت چشمه هایی از يک فناوری جادویی ديگر را هم رو کرد که جهان را شوکه کرد. در این فناوری برای فرمان دادن به رایانه نياز به هيچ وسيله ای ندارید! فقط جلوی آن می ايستيد و رايانه حرکات و صدای شما را تشخيص می دهد. البته امواج مغزی تان را نمی تواند بخواند ولی در عوض کلاه هم مجبور نيستید سر کنید. فيلم نمایشی که ديروز ارائه شد را می توانید اينجا ببينيد.  گزارشی از پرده برداری ديروز مايکروسافت را هم اينجا بخوانيد.

حالا واقعاً اعتقاد داريد که هر فناوری که به اندازه کافی پيشرفته باشد مانند اعجاز است؟

چند وقت پيش يکی از همکلاسيان و دوستانم از من پرسيد که آیا برای آشنایی با ایران و ایرانی ها فيلم يا کليپ ويديویی خوبی به زبان انگلیسی سراغ دارم يا خير. من هم با کمی جستجو و مراجعه به حافظه ام فيلم هایی را به وی معرفی کردم. بعد از آن هم فيلم های ديگری کشف کردم که در اينجا گلچینی از اين فيلم ها را معرفی می کنم:

مستند ایران و غرب – بی بی سی

این مستند در 18 قسمت روی يوتوب قرار گرفته است و بسيار خوب ساخته شده است. اين  فيلم در مورد رابطه ايران و آمريکا بعد از انقلاب اسلامی خيلی اطلاعات مفيدی دارد. پخش اين مستند بازتاب گسترده ای داشته که می توانید نمونه هایی از آن را اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اينجا و اینجا بخوانید. فردی که اين فيلم را روی يوتوب گذاشته است فيلم های جالب ديگری را نیز در اين زمينه در کانال خود دارد.

Rageh در ایران

این هم يک مستند دوست داشتنی از ایران که کمتر به سياست و بيشتر به موضوعات اجتماعی می پردازد. این مستند را کمتر می شناسند ولی برخی وبلاگ نویسان درباره اش نوشته اند. مثلاً اینجا، اینجا، اینجا و به خصوص اینجا را ببينید.

ايران Rick Steves

اگر يک مستند می خواهید که تغريباً به کلی سياست را کنار می گذارد و کاملاً به موضوعات فرهنگی و اجتماعی می پردازد این مستند خیلی مثبت را پيشنهاد می کنم. نمونه بازتاب های این مستند را می توانید اینجا، اینجا، و اینجا ببينید.

پشت صحنه سفر Rick Steves به ایران

پس از اينکه فيلم ريک استيوز پخش شد او برای سخنرانی های زيادی درباره ایران دعوت شد که در این سخنرانی ها نکته های جالبی می گوید که در فيلم به آنها نپرداخته است. به خصوص در زمينه مسائل سياسی هم صحبت می کند که در فيلم از آن پرهیز کرده بود. یکی از نکات جالبی که در این سخنرانی اشاره می کند این است که دقيقاً آن ايرانی هایی که بيشترین دشمنی را با آمریکا دارند و آن آمریکایی های که بيشترین دشمنی را با ایران دارند بيشترین شابهت را به يکديگر دارند چرا که هر دو عموماً مذهبی و طرفدار ارزش های اخلاقی و خانوادگی هستند.

جلسه سالانه مجمع اقتصاد جهانی در سال2007

متأسفانه مطلب و محتوای صوتی و تصویری درباره کسب و کار، مدیریت و اقتصاد در ایران خيلی کم پيدا می شود. اين فيلم که مربوط به جلسه ای در مجمع جهانی اقتصاد در داووس است، يک نمونه نادر است که البته باز هم مقدار زيادی از آن به بحث های سياسی می پردازد.

روابط ایران و آمریکا

این سمينار که به مدیریت هاله اسفندیاری و با همکاری دانشگاه MIT برگزار شده بحث های بسيار جالبی را درباره روابط ایران و آمريکا مطرح می کند و همگی سخنرانان از افراد متفکر و صاحبنظران تراز اول در مورد رابطه ایران و آمریکا هستند. صحبت های این سخنرانان آنقدر جالب است که خود به یک پست مفصل احتیاج دارد. به خصوص صحبت  های خانم Robin Wright درباره زمينه های احتمالی برای همکاری ايران و آمریکا خیلی جالب بود. مثلاً او می گفت که افغانی ها کشف کرده اند که کشت انار از کشت خشخاش برايشان سودآورتر است و ايران هم دانش خوبی در این زمینه دارد و هم بازار مناسبی برای انار است.

دو تا از فيلم هایی که تا اینجا معرفی کردم از سايت بسيار خوب Fora.tv بود که حاوی فيلم های زيادی در مورد ایران است. برای کسانی که می خواهند بدانند در محافل سياسی و اتاق های فکر آمریکا چه بحث هایی درباره ايران می شود و چه چیز هایی درباره ايران به گوش اوباما می رسد، ديدن این فيلم ها را توصيه می کنم.

نوام چومسکی (Noam Chomsky) درباره ايران

انديشمند بزرگ، نوام چومسکی همواره از منتقدان رفتار آمريکا با ايران بوده است و گفته ها و نوشته های او درباره ایران همواره شنيدنی است. علاوه بر کليپ فوق يک سخنرانی هفت قسمته هم در دانشگاه MIT انجام داده است و فيلم های ديگری هم از صحبت های او درباره ايران روی اینترنت يافت می شود.

پيشبینی آينده ایران با استفاده از نظریه بازی

يکی دو سال پيش وقتی شنیدم که قبل از مرگ خمینی يک اقتصاددان در آمریکا پيشبینی کرده بود که قدرت در ایران ميان خامنه ای و رفسنجانی پخش خواهد شد، خیلی تعجب کردم و همیشه دوست داشتم بيشتر درباره اش بدانم. برای همین خیلی خوشحال شدم وقتی آقای Bruce Bueno de Mesquita به کنفرانس TED امسال آمد و زود هم فيلم سخنرانی اش را روی سايت گذاشتند. در سخنرانی جديدش او باز هم درباره آينده قدرت در ایران پيشبينی کرده است و احتمال درگیری نظامی يا توليد سلاح هسته ای را ناچیز دانسته است. همچنین نه تنها پيشبینی کرده است که آقای احمدی نژاد قدرت چندان تعیین کننده ای نخواهند بود بلکه او را هم اکنون نیز چندان قدرتمند نمی داند. نمودار زير پبشبینی او را در مورد آینده توزيع قدرت در ایران تا آخر سال 2010 نشان می دهد.

اینطور که فهمیدم او از مدل های پيشرفته نظريه بازی استفاده می کند که احتياج به میلیون ها محاسبه دارند و تنها توسط رايانه قابل پردازش هستند. او در نظر می گیرد که هر بازیگر چه خواسته هایی دارد و چه اعتقاداتی درباره خواسته های دیگران دارد. او از مدل های درختی و گراف برای تعیین میزان تأثيرگذاری افراد روی یکدیگر استفاده می کند و اعداد خام مدلش را با استفاده نظرات متخصصين تهيه می کند. اما واقعاً جزئيات زيادی را فاش نکرد و حق هم دارد چون سازمان اطلاعات مرکزی آمريکا (CIA) مشتری اصلی او است و تا به حال پول های زيادی به او داده اند.

طبق گزارشی از سازمان CIA که به تازگی از حالت محرمانه در آمده است، هنگامی که متخصصين سياست خارجی يک پيشبينی غلط انجام می دهند، مدل های نرم افزاری آقای de Mesquita در 90 درصد موارد با استفاده از اطلاعات همان متخصصان آینده را درست پيشبینی می کند. نمودار فوق از اين سايت گرفته شده است که قسمتی هایی از کتاب «بازی پيشگو» نوشته آقای دمسکيتا را می توانيد در آن مطالعه نماييد.

در پست قبلی اشاره کردم که کرگ ونتر (Craig Venter) يکی از افراد پيشرو در زمينه طراحی موجودات زنده است. در کل اين تغيير و تحولات در رشته زيست شناسی و مهندسی ژنتيک بسيار بسيار هيجان انگيز است و آينده بشر را متحول خواهد کرد. اما اين فناوری ها بسيار پيچيده هستند و هر کسی از عهده آنها بر نمی آيد. در سال 2003 خوان انريکز (Juan Enriquez) در اين سخنرانی هشدار داده بود که همانطور که سواد خواندن و نوشتن از قديم مهم بوده و سواد کار با رايانه امروز مهم است، سواد ژنتيک و کار با سلول های بنيادی و طراحی سيستم های زنده در آينده مهم خواهد بود. او در حوالی دقيقه 17 اين سخنرانی نقشه ای را نشان می دهد که طبق آن تنها تعداد معدودی از کشورهای جهان فعلاً روی اين سواد کار می کنند. همانطور که قابل پيشبينی است ايالات متحده آمريکا در اين زمينه در صدر قرار دارد و اگر کرگ ونتر درست پيشبينی کرده باشد و آمريکا بتواند با اين فناوری صنعت نفت را جايگزين کند، کشورهای صادرکننده نفت همين يک ذره قدرتی که دارند را نيز از دست خواهند داد.

برای من که در اين زمينه تخصص ندارم حتی تصورش هم سخت است که این فناوری ها در درازمدت چه قابليت هايی دارند. يکی از جاهایی که در اين زمينه نه تنها باسواد بلکه پيشرو است، دانشگاه استانفورد آمريکا می باشد. در اين سخنرانی از يکی از اساتيد مهندسی زيست اين دانشگاه، آقای درو اندی (Drew Endy) برايمان توضيح می دهد که چه آينده ای را برای اين فناوری ها می بيند و روی چه چيزهایی کار می کند. پيوند فوق قطعه خلاصه ای از سخنرانی را نشان می دهد که براي تماشای سخنرانی کامل بايد روی Watch Full Program کليک کنيد. نکته جالبی که از سخنرانی ايشان برداشت کردم اين است:

اگر با رايانه و برنامه نويسی رايانه ای آشنا باشيد می دانيد که روش صحبت و دادن دستور به رايانه استفاده از علامت های صفر و يک است. با کنار هم چيدن 8 مورد صفر يا يک می توان يک بايت (byte) تشکيل داد. با کنار هم گذاشتن 1024 عدد بايت يک کيلوبايت تشکيل می شود و… آن اوايل که رايانه ها به تازگی اختراع شده بودند برنامه نویسی به اين شکل انجام می شد که برنامه نویس باید با زبان صفر يا يک برنامه می نوشت. این کار خيلی خيلی سخت است و تنها يک برنامه ساده می تواند روزها وقت بگيرد. رفته رفته زبان های سطح بالاتری طراحی شد که در آنها با نوشتن يک فرمان ساده مانند يک کلمه می توانستيم به اندازه تعداد زيادی صفر و يک به رايانه دستور بدهيم. سپس زبانی های سطح بالاتری هم طراحی شد که باز هم کار را راحت تر می کرد. امروزه برنامه نویسی رايانه ای کار آسانی است و هر کسی می تواند يک برنامه ساده بنویسد بدون اينکه لازم باشد با صفر و يک با رايانه صحبت کند.

حال در مورد مهندسی موجودات زنده باید در نظر داشت که هسته اصلی تشکيل دهنده آنها DNA یا دزاکسی ریبونوکلئیک اسید است که چهار قطعه اصلی تشکيل دهنده آن آدنین (A) ، گوانین (G) ، سیتوزین (C) و تیمین (T) هستند. اگر بخواهیم يک موجود زنده طراحی کنيم بايد يک رشته از اين چهار حرف را کنار هم بچينيم. همانطوری که برای صحبت با رايانه يک رشته صفر و يک می چيديم. حال مانند برنامه نویسی رايانه ای در برنامه نویسی موجودات زنده هم بسيار دشوار خواهد بود که بخواهیم مستقيماً با اين چهار حرف کار کنيم و احتياج به زبان های سطح بالاتر داريم. اين همان چيزی است که دکتر اندی و همکارانش در استانفورد روی آن کار می کنند. به احتمال زياد در آينده مهندسی موجودات  و سيستم های زنده بسيار آسان تر خواهد شد.

در رابطه با اين موضوعات می توانید نگاهی به صفحات ويکيپديای فارسی در مورد ژنوميک و بيوتکنولوژی بياندازید و از پيوندهای انتهای آنها هم استفاده کنید. این سایت نيز مطلب خوبی برای آشنایی با ژنوميک نوشته است.

 در پيوندهای کنار این وبلاگ فهرستی از منابع ارزشمند ويديو و فايل صوتی که محتوای آموزشی و علمی دارند را نگهداری می کنم. همين الان داشتم به يک سخنرانی زيبا از دانشمند عزيزم برتراند راسل گوش می دادم (از اين مجموعه) که از نظر خودم مبانی فلسفی بازی های رايانه ای را می توان از آن استنباط کرد. برتراند راسل در اين سخنرانی درباره نياز غريزی انسان به هيجان و ماجراجویی صحبت می کند. همچنين از فوايد داشتن دشمن می گويد و اينکه چگونه باعث يکپارچگی  و دوستی ميان همرزمان می شود. برتراند راسل سپس می گويد که برای حل مشکلات اجتماعی و دوستی مردم جهان با يکديگر، بايد راهی پيدا کنيم که انسان ها اين غريزه های طبيعی خود را ورزش دهند بدون اينکه واقعاً به همديگر آسيب برسانند. زمانی که راسل اين حرف ها را می زد بازی های رايانه ای اختراع نشده بود اما به نظر من اين بازی ها يکی از آن راه حال هایی هستند که راسل دنبالش می گشت. به نظرم يک راه ديگرش هم اين است که مثلاً همه با هم با يک چيزی که دشمن همه جهان است (مانند گرمايش زمين، آلودگی، و….) مبارزه کنيم.

از اين گونه منابع دانش ارزشمند هر زمان که پيدا کردم به فهرست موجود در پيوندهای اين وبلاگ اضافه می کنم. فعلاً که فهرست نسبتاً بلند بالايی است که يقيناً تمام وقت اضافی تان را می توانيد با آن پر کنيد! همه پيوندها مجموعه های صوتی يا ويديويی هستند به غير از اين يکی. اين مجموعه سخنرانی ها که هر سال فقط يک سخنرانی از آنها انجام می شود و بعضی سال ها هم اصلاً انجام نمی شود مجموعه بسيار ارزشمندی هستند که برخی از آنها متنشان موجود است و اگر جستجو کنيد ممکن است فيلمشان را هم کسی روی اينترنت قرار داده باشد. من برای اولين بار از طريق سخنرانی کرگ ونتر (Craig Venter) با اين مجموعه آشنا شدم. اين سخنرانی را می توانيد اينجا ببينيد. آقای ونتر يکی از جالب ترین انسان های موجود در کره زمين است که با کارهايش در زمينه مهندسی ژنتيک و مديريت تکامل موجودات ميکروسکوپی و طراحی موجودات زنده جديد، زندگی همه ما را تغيير خواهد داد. او يک بار در يکی از سخنرانی هايش در کنفرانس TED درباره اين صحبت کرد که قصد دارد با استفاده از باکتری ها کل صنعت نفت را جايگزين کند! در همان جلسه يکی از بنيانگذاران شرکت گوگل هم نشسته بود که اين موضوع خيلی برايش جالب بود و آخر جلسه درباره اش سوال پرسيد. البته متأسفانه به نظر می رسد اين قسمت پرسش و پاسخ از فيلم موجود در سايت حذف شده است.

دکتر جروم کاتز (Jerome Katz) از جمله تاريخ نگاران و مستندسازان رشد رشته علمی کارآفرينی بوده است. وی در اين مقاله تاريخچه آموزش کارآفرينی در آمريکا را روايت می کند. وی همراه با جمعی از اساتيد بزرگ رشته کارآفرينی مقاله ای ديگر درباره وضعيت آموزش در سطح دکترای کارآفرينی نيز نوشته اند.

آقای دکتر کاتز همچنين فهرستی از دانشگاه های ارائه دهنده دکترای کارآفرينی نگهداری می کند. علاوه بر اين فهرستی از مقالات و کتاب های مهم در علم کارآفرينی (برای دانشجويان دکترای اين رشته) نيز تهيه کرده است که البته از 1997 تا کنون به روز نشده و به نظر کمی ناقص می آيد. اما به هر حال برای شناختن برخی از مهم ترين کارهای کلاسيک مفيد است.

اما آقای دکتر اسکات شين (Scott Shane) یکی دیگر از اساتید خیلی مهم رشته کارآفرینی است که فهرستی از مقالات و قسمت هایی از کتاب های مهم این رشته را تهیه کرده است که مقداری به روز تر از فهرست قبلی است. دکتر شین این مقاله ها را در یک دوره فشرده یک هفته ای برای تربیت اساتید رشته کارآفرینی درس می دهد (هر روز هشت مقاله).

به دانشگاه هایی که در ایران رشته کارآفرینی راه اندازی کرده اند و یا مایل به راه اندازی آن هستند پیشنهاد می کنم این مقالات را برای اساتید خود تهیه کنند و حتی از دکتر شین دعوت کنند تا دوره اش را در ایران اجرا کند.

در آخر هم برای معرفی مقاله های فارسی به یک سری فایل که اخیراْ در میان همکلاسی های دوره کارآفرینی ام می چرخد اشاره می کنم. این فایل ها در سایت شرکت مشاور مهندس محمود صانعی پور، رئیس کمیته علم و فناوری دبیرخانه مجمع تشخیص مصحلت نظام قرار داده شده اند. البته لازم به اشاره است که سایت دکتر احمدپور همچنان بهترین و پرمحتواترین منبع برای مطالب فارسی در زمینه کارآفرینی است.

سالی يک بار اندیشمندان بزرگ جهان دور هم جمع می شوند و با ايده های يکديگر آشنا می شوند. تا مدت ها کسی را به راحتی راه نمی داند. حضور در اين کنفرانس و مشاهده سخنرانی ها فقط مخصوص افراد دارای دعوتنامه ويژه بود که از عهده 4400 دلار هزينه ورود آن برمی آمدند. اما از سال 2006 تا حالا فيلم های اين سخنرانی ها برای استفاده همگان به طور رایگان روی اینترنت قرار گرفته است. حيف است از آنها استفاده نکنیم!

سايت دلمه کنفرانس TED را بيشتر معرفی کرده است. کنفرانس امسال در خبرگزاری های فارسی هم بازتاب داشته است. به خصوص سخنرانی بيل گيتس امسال بازتاب گسترده ای داشت (اینجا را هم ببينيد). به اين لينک ها سری بزنيد تا پيش زمينه ای به دست بياوريد  برای مطالب آيندۀ اين وبلاگ.

از دوستانی که در دو پست قبلی نظر دادند و به پربار شدن بحث کمک کردند ممنونم. با مروری بر نظرات دوستان چند مسئله مختلف به نظر رسیده ک به طور همزمان در نظرات دوستان مورد بحث قرار می گرفت. شاید جدا کردن آنها مناسب باشد.

تعریف علم چیست؟

بعضی از بحث ها به دلیل این است که تعاریف متفاوتی از علم داریم. به عنوان مثال به این تعریف آقای مجاهدی دقت کنید:

« علم عبارت است از انکشاف واقعیتی که وجود و جریان کلی آن بی نیاز از من و عوامل درک انسانی (حس، خیال، عقل) بوده باشد که با آن ارتباط برقرار نموده است. در عین حال قضیه و مساله ای را که از این نوع انکشاف حکایت کند قضیه علمی گویند. هر نظریه که با هیچ پیشامد قابل تصور نتواند مردود شود، غیر علمی است. »

در این تعریف به وضوح یک دیدگاه objectivist و falsificationist وجود دارد که هر دوی این فسلفه ها بسیار مورد بحث قرار گرفته و منتقدان بسیاری دارد. پاپر که مخترع معیار ابطال ناپذیری است، از کار نظریه پردازانی ناراحت بود که حرف هایشان به نظر علمی می آمد ولی هیچ راهی برای اثبات اشتباه بودن آنها وجود نداشت. مثلاْ وقتی فروید می گفت فلان رفتار ناشی از عقده های روانی دوران بچگی است، هیچ راهی ارائه نمی داد که کسی این گفته را مورد آزمایش قرار دهد. در واقع هیچ راهی وجود نداشت که آن انسان را به عقب برگردانیم و دوران بچگی اش را تغییر دهیم و ببینیم که آیا فرقی می کند یا خیر. با این وجود خیلی ها هم این معیار ابطال ناپذیری را مورد انتقاد قرار داده اند. به عنوان مثال نیوتون و شاگردانش اگر قرار بود هر چیزی که به نظرشان ابطال شده می آمد را رها کنند امروزه بسیاری از علمی که آنها تولید کرده اند را نمی داشتیم. در واقع به گفته لاکاتوس، علم معمولاْ در حالت ابطال شده به دنیا می آید چون با معیارهای پارادایم قبلی ابطال یا عدم ابطال آن بررسی می شود.

همچنین فیلسوفان جهان به هیچ وجه توافق ندارند که چیزی به نام «واقعیت بی نیاز از من و عوامل درک انسانی» وجود دارد. یکی از دلایل جالب بودن فیلم سینمایی ماتریکس برای مردم همین است که عدم اعتبار این ادعا را نشان می دهد. اینکه چنین جهان مستقل از درک وجود دارد را هنوز کسی اثبات نکرده و اگر وجود داشته باشد کسی نشان نداده که انسان ها با درک انسانی خود چگونه می توانند درباره آن چیزی بدانند. در فیلم ماتریکس شخصیت «نیو» قبل از اینکه قرص قرمز با بخورد چه راهی داشت بداند که جهانی که او درک می کند واقعی نیست و جهان واقعی مستقل از درک او وجود دارد. و اگر هم می دانست چگونه می توانست درباره آن جهان واقعی دانش به دست بیاورد؟ اتفاقا در علوم انسانی و اجتماعی خیلی بیشتر از علوم پایه و مهندسی دیدگاه Subjectivist در مقابل دیدگاه Objectivist طرفدار دارد. به هر حال این بحث ها هنوز ادامه دارد و هیچ تعریف مشخص و مورد قبولی از علم وجود ندارد.

تعریف کارآفرینی چیست؟

برخی از بحث و جدال ها مربوط به تعاریف متفاوت از کارآفرینی است. متأسفانه تعریف مشخصی برای کارآفرینی هم وجود ندارد. برای نشان دادن پیچیدگی های آن، من قبلاْ این تعریف را از کارآفرینی ارائه داده بودم:

کارآفرینی معمولاْ (ولی نه همیشه) شامل به وجود آوردن ارزشی نوین است. مفاهیم «نو» و «ارزش» البته نسبی و مبهم هستند. منظور از ایجاد ارزش هم معمولاْ (ولی نه همیشه) ایجاد ارزش اقتصادی یا همان ثروت است. کارآفرینی معمولاْ (ولی نه همیشه) شامل تحمل ریسک است. که «ریسک» هم مفهومی نسبی و مبهم است. برای رخ دادن پدیده کارآفرینی لازم است فرصتی پدید بیاید و معمولاْ (ولی نه همیشه) شخص یا اشخاصی لازم است آن فرصت را تشخیص دهند و شخص یا اشخاصی لازم است از آن بهرهبرداری کنند. البته «فرصت» مفهومی نسبی و مبهم است. کارآفرینی معمولاْ (ولی نه همیشه) شامل به وجود آمدن سازمانی جدید است که این سازمان معمولاْ (ولی نه همیشه) ارزش افزا است (معمولاْ ولی نه همیشه درآمدزا است). برای بهره برداری از فرصت معمولاْ (ولی نه همیشه) باید منابع لازم گردآوری شوند.

این تعریف و تمام این «مبهم و نسبی» ها و «معمولاْ ولی نه همیشه» ها را به طور کامل در ضمیمه این فایل بررسی کرده ام. همچنین در این فایل بحث کرده ام که چطور تعریف کارآفرینی همچنان مورد بحث است و یکی از تعاریف اخیری که زیاد مورد استقبال قرار گرفته است در سال ۲۰۰۰ ارائه شد و حول مفهوم «فرصت» بنا شده است. البته همانطور که می توانید در این مقاله بخوانید، مفهوم فرصت هم ۹ سال بعد از این تعریف همچنان دچار ابهام های زیادی است.

چیزی که می خواهم بگویم این است که تعریف کارآفرینی با پیچیدگی های بسیاری همراه است. ممکن است در خیلی سخنرانی ها و نوشته ها ببینید که نویسنده ها و سخنرانان طوری صحبت می کنند که گویا تعریف کارآفرینی و تفاوت آن با مدیریت معمولی یا ستنی کاملاْ روشن است. اما واقعیت این است که در مقالات علمی که تعاریف مورد موشکافی قرار می گیرند، توافقی روی تعریفی از کارآفرینی وجود ندارد.

کارآفرین زاده می شود یا تربیت می شود؟ آیا در دانشگاه می توان کارآفرین شد؟

این بحث ها هم همواره مورد بحث بوده و هست. امروزه دیگر تقریباْ هیچ کس قبول ندارد که کارآفرینی به هیچ وجه قابل یادگیری نباشد. اما اینکه چگونه یاد گرفته می شود بحث مهمی است. خیلی دانشگاه ها رویکرد «آموزش درباره کارآفرینی» داشته اند و نه «آموزش برای کارآفرینی» و در نتیجه زیاد هم تربیت کارآفرین را هدف قرار نداده اند (فرق بین این دو نوع آموزش را هم در این فایل بررسی کرده بودم). با این وجود مواردی هم داشته ایم و داریم که دانشگاه ها در تربیت کارآفرین موفق بوده اند. مثلاْ در این مقاله داستان دانشگاه سوینبورن استرالیا را می خوانیم که جزو اولین دانشگاه هایی بود که دوره کارشناسی ارشد کارآفرینی راه انداخت و از همان ابتدا با الگوی «آموزش برای کارآفرینی» جلو رفت و تا به حال هم کارآفرینان زیادی تربیت کرده است.

در نظرهای پست قبلی بحث خوبی شکل گرفت که به موضوع رابطه علم و عمل در کارآفرینی رسید. تقریباْ همه قبول دارند که خوب است در عمل، از علم استفاده بشود. اینکه آیا چیزی به اسم «علم کارآفرینی» وجود دارد هم قابل بحث است ولی تقریباْ توافق روی آن وجود دارد و در این فایل درباره اش بحث کرده ام. اما در این پست می خواهم درباره موضوعی دیگر صحبت کنم که نه تنها مورد اختلاف است بلکه مورد سوء تفاهم هم هست:

با فرض اینکه چیزی به اسم «علم» مدیریت و کارآفرینی وجود دارد، این علم چقدر در عمل به درد می خورد؟

متأسفانه پاسخی که می خواهم پیشنهاد بدهم زیاد خوشحال کننده نیست.

خیلی از بحث ها را ناشی از این سوء تفاهم می دانم که منظور از علم برای افراد فرق دارد. کسانی که با ادبیات علمی دقیقاْ آشنا نیستند بیشتر فکر می کنند که احتمالاْ در عمل به درد می خورد و کسانی که دقیق تر با ادبیات علمی آشنا هستند بیشتر متوجه می شوند که بسیاری از مطالب آن در سطحی مجرد و نه چندان کاربردی است. با این حال اینطور هم نیست که علم مدیریت و کارآفرینی در عمل هیچ فایده ای نداشته باشد.

در مورد کارآفرینی می توانیم ببینیم ادبیات علمی آن به چه موضوعاتی می پردازد. سپس شما قضاوت کنید که چه مقدارش در عمل به درد می خورد. بعد از تحقیقات مکللند و انتشار کتاب The Achieving Society مقالات و کتاب های بسیار زیادی به بررسی ویژگی های شخصیتی کارآفرینان پرداختند. این خط تحقیق بعد از گذشت بیش از دو دهه به هیچ نتیجه ای نرسیده است و تقریباْ کنار گذاشته شده است. ادبیات مربوط به شناخت کارآفرینی (Entrepreneurial Cognition) که به نوعی ادامه این خط محسوب می شود هم هنوز نتیجه خاصی نداشته و هیچ کاربرد درست و حسابی پیدا نکرده است.

بسیاری از ادبیات کارفرینی هم نزدیک به رشته اقتصاد است. محققین در این زمینه به بررسی کارکرد کارآفرین در بازار می پردازند. برخی می گویند (مانند Kirzner) نقش کارآفرین این است که جاهایی که اطلاعات خوب جریان ندارد را پیدا می کند و با کارآفرینی باعث تخصیص بهتر منابع می شود و بازار را به سمت تعادل می برد. برخی دیگر می گویند (مانند Schumpeter) که کارآفرین تعادل بازار را نه تنها درست نمی کند بلکه به هم می زند (تخریب خلاق) چرا که نوآوری می کند و تخصیص های جدید برای منابع امکانپذیر می شود. برخی دیگر می گویند (مانند Knight) که نقش کارآفرین در پیشبینی و قضاوت درباره آینده و ریسک کردن است. حالا به نظر شما همه این ادبیات به چه درد یک کارآفرین در عمل می خورد؟

در شاخه های مختلف مدیریت هم وضع چندان بهتر نیست. در اینجا فقط دو تا مقاله معرفی می کنم و بحث بیشتر را برای پست های بعدی می گذارم. کسانی که خیلی اعتقاد دارند «علم» مدیریت و کارآفرینی واقعاْ خیلی زیاد در عمل کاربرد دارد باید حتماْ این دو مقاله را بخوانند:

گشال  (۲۰۰۵) – نظریه های بد مدیریت، فعالیت های خوب مدیریت را خراب می کنند.

این آخرین مقاله ای است که از استاد بزرگ مدیریت سومانترا گشال (Sumantra Ghoshal) چاپ شد و در واقع بعد از مرگ وی به چاپ رسید و در جلسه سالیانه آکادمی مدیریت آمریکا قرائت شد.

نومبر (۲۰۰۴) – هفت دلیل برای اینکه بازاریابان بهتر است به ادبیات علمی بازاریابی توجه نکنند.

با وجود اینکه درباره بازاریابی است بسیاری از استدلال های آن درباره سایر شاخه های مدیریت هم صادق است.

هر دو مقاله فوق را استاد های من در اینجا توصیه کرده اند. شاید در پست های بعدی به نوشته های این مقاله ها بیشتر بپردازم.

این ویژگی کار علمی است که خیلی وقت ها به نتیجه نمی رسد یا نصفه نیمه به نتیجه می رسد. به خصوص در علوم انسانی و اجتماعی هیچ چیز صد در صد دانسته نمی شوند. خیلی از محققین با یکدیگر توافق ندارند. خیلی از نظریه ها پیشبینی های متناقض دارند. خیلی از تحقیقات توصیفی است و  فقط برای درک بهتر یک پدیده است و هیچ پیشنهاد عملی به همراه ندارد. خیلی از تحقیقات در سطحی مجرد (Abstract) است و از دنیای واقعی فاصله دارد. خیلی از ادبیات علمی هم درباره خودش است. یعنی علم درباره علم است مثلاْ ادبیات روش تحقیق یا ادبیات مربوط به چگونگی نظریه پردازی که باز هم زیاد کاربرد عملی ندارد.

منتظر نظرهای شما هستم.

با وجود اینکه با ورود به رشته مدیریت استراتژیک کمی از علم کارآفرینی فاصله گرفتم، اما این فاصله زیاد هم نیست. ترم گذشته یک درس اختیاری در زمینه کارآفرینی با استاد Eileen Fischer برداشتم که عضو هیأت تحريريه دو ژورنال برتر رشته کارآفرينی است: Journal of Business Venturing و Entrepreneurship Theory & Practice . مطالب زیادی از او یاد گرفتم و درس او باعث شد تا بیشتر با آخرین کارهای علمی در زمینه کارآفرینی آشنا شوم.

رشته کارآفرینی روز به روز ارتباطش با رشته مدیریت استراتژیک بیشتر می شود. این موضوع به خصوص در مقالات ژورنال جوان اما معتبر Strategic Entrepreneurship Journal به چشم می خورد. مبحث «کارآفرینی راهبردی» به طور خلاصه به این معنا است که شرکت ها به طور همزمان به دنبال مزیت رقابتی و فرصت یابی هستند. «مزیت رقابتی» یا Competitive Advantage موضوع اصلی مدیریت راهبردی و فرصت یا Opportunity موضوع اصلی کارآفرینی است. آیرلند، هیت و سیرمون اولین مدل جامع کارآفرینی راهبردی را در سال ۲۰۰۳ در این مقاله ارئه داده اند. خودم هم در حال کار روی مقاله ای هستم که به نقش مشتری در ارزش آفرینی و کارآفرینی می پردازد.

خلاصه اینکه علاقه ام به کارآفرینی و مطالعه در این زمینه را همچنان حفظ کرده ام. اخبار کارآفرینی ایران را نیز دوست دارم دنبال کنم. در این زمینه هم وبلاگ یکی دیگر از دوستان را می خواهم معرفی کنم که در زمینه کارآفرینی و به خصوص کارآفرینی اینترنتی جزو نخبگان ایران هستند:

iKarafarini – کارآفرینی و خلق درآمد و ارزش در اینترنت – وبلاگ سید روح الله احمدی

در این وبلاگ حتماْ بحث داغ مربوط به کارآفرین خلاف کار ایرانی را ببینید و شما هم نظر خودتان را درباره اش بنویسید.

چند روز پیش در دانشگاهمان مناظره ای برگزار شد که جمع وسیعی از دانشجویان را جذب سالن آمفی تئاتر کرد. موضوع مناظره این بود: آیا خدا وجود دارد؟

بحث کنندگان هر دو بسیار بسیار قوی بودند. در سمت موافق، دکتر ویلیام لین کرگ (William Lane Craig) و در سمت مخالف دکتر رونالد دسوزا (Ronald de Sousa) بحث می کردند. من خیلی خوشحال بودم که دکتر کرگ را از نزدیک دیدم و با وی صحبت کردم چون قبلاْ برخی کارهایش را مطالعه کرده بودم. دکتر دسوزا را از قبل نمی شناختم ولی او هم واقعاْ بحث خوبی ارائه داد. این جلسه من را یاد جلسات مناظره سیاسی می انداخت که در دانشگاه تهران برگزار می شد. جو بسیار پر جنب و جوش بود و هر وقت یکی از دو طرف دلیل محکمی ارائه می دادند طرفدارانش سوت و کف می زدند. برایم جالب بود که این بحث وجود خدا اینقدر برای جوانان کانادایی جذاب است. در محافل مختلف در میان ایرانیان هم این سوال همواره جزو سوالات مهم و بنیادی بوده و هست. دربحث های مختلف درباره دین و مذهب و در کتاب های دبیرستانمان به این مبحث پرداخته می شود. ابو علی سینا از معروف ترین دانشمندانی است که به این سوال پرداخته است و به عنوان مخترع برهان هستی شناسانه وجود خدا مشهور است.

به نظرم یکی از دلایلی که این سوال برای همه جالب است، این است که به نظر خیلی بنیادی می آید. پاسخی که به آن می دهیم خیلی در زندگی مان تعیین کننده است. اما آیا سوالی بنیادی تر وجود ندارد؟ به گفته دنيس ترنر (Denys Turner) که یکی دیگر از فیلسوفان مدرن طرفدار وجود خدا است، بنیادی ترین سوال این است که چه سوالی را باید پرسید؟ این موضوع همیشه فکر من را مشغول می کند. واقعاْ چه سوالی را باید پرسید؟! از کجا باید شروع کرد؟

در محافل علمی معمولاْ یک سوال هست که از «آیا خدا وجود دارد؟» بنیادی تر محسوب می شود و آن اینکه «دانستن یعنی چه؟» به چه چیزی می توانیم بگوییم دانش؟ از کجا بفهمیم که پاسخ سوالی را یافته ایم؟ این سوال ها بسیار مهم و بنیادی هستند. بنیادی تر از خیلی سوالات دیگر. بنابراین طبیعی است که یک محقق علمی باید وقتی روی آنها صرف کند. این کار معمولاْ تحت عنوان فلسفه علم انجام می شود.

یکی از جالب ترین موضوعاتی که در این دوره دکترا در کلاس هایمان پوشش بسیار داده می شود، بحث فسلفه علم است. من قبلاْ آشنایی کمی با آن داشتم ولی در ترم گذشته اطلاعات بسیار زیادی به دست آوردم و مطالب بسیار جالبی خواندم. یاد گرفتن درباره نظریات Popper، Kuhn, Lakatos و روش هاي فکری Positivism, Interpretivism, Empiricist, Pragmatist و… بسیار آموزنده بود. مثلاْ خواندن این مطلب از پاپر برایم خیلی جالب بود. البته این بحث ها آنقدر پیچیده و فلسفی است که هنوز هم علامت سوال برایم زیاد باقی مانده. در این زمینه ها پیدا کردن مطالب فارسی به خصوص روی اینترنت دشوار است. یکی از دوستان که همواره در بحث های فسلفی استاد بنده بوده اند برای پر کردن این خلأ زحمت زیادی کشیده اند. وبلاگ اندیشه پارسی یک منبع بسیار پر محتوا درباره فلسفه علم به زبان فارسی است که حتماْ مطالعه مطالب با کیفیت آن را پیشنهاد می کنم:

اندیشه پارسی

گمانم مطالب این وبلاگ واقعاْ در سطح کتابی درخور چاپ باشد.

اینترنت اخیراْ در زمینه فراهم سازی روش های نوین برای بهره برداری از خرد جمعی حسابی گل کرده است. این موضوع که تحت عنوان کلی Social Computing یا رایانش اجتماعی شناخته می شود، تبدیل به یکی از بحث های داغ میان علاقه مندان به فناوری اطلاعات و ارتباطات شده است. در محافل مربوط به مدیریت و کسب و کار هم بحث است که تا چه اندازه این فناوری در سازمان ها قابل کاربرد است. به نظر من و همکارانم که مقاله زیر را تهیه کردیم، رایانش اجتماعی را می توان به شکل رویکردی جدید و متفاوت به مدیریت دانش دید. این مقاله ابتدا در فصلنامه مدیریت اطلاعات به چاپ رسید و قرار است در گزارش کامپیوتر هم به چاپ مجدد برسد:

رایانش اجتماعی در سازمان: رویکردی نوین در مدیریت دانش (کیهانی، صابری، مرادی، و صراف زاده ۱۳۸۶)

از اینکه عبارت «رایانش اجتماعی» را برای ترجمه Social Computing پیدا کردم خیلی خوشحالم! خیلی وقت ها معادل به این خوبی پیدا نمی شود.

بالاخره رایانه (Laptop) جدیدی که اینجا سفارش داده بودم آمد. این عزیز زیبا از نوع Lenovo ThinkPad T400 است. امروز مراحل فارسی سازی را انجام دادم و بالاخره خلاصه ای از پايان نامه کارشناسی ارشدم را به شکل pdf درآوردم و روی سايت گذاشتم. آن را می توانيد در اينجا بيابيد.

پايان نامه کارشناسي ارشد من در مرداد ماه ۱۳۸۷ تکميل شد. موضوع آن نسبتاً عجيب است چون مخصوصاً تلاش کردم تا موضوعی انتخاب کنم که در جهان زياد روی آن کار نشده است. به زبان ساده در این پایان نامه، نحوه تفکر کارآفرینان درباره سطوح مختلف نوآوری محصول را بررسی کرده ام. جامعه آماری ام کارآفرینان مستقر در مراکز رشد دانشگاه های تهران و شریف بوده است. سعی کرده ام که ۱۶۰ صفحه پایان نامه را در متنی ۲۴ صفحه ای خلاصه کنم تا آسان تر قابل مطالعه باشد. در هنگام نوشتن این پایان نامه دانشگاه یورک لطف کرده بود و به من دسترسی زودهنگام به منابع الکترونیکی داده بود و بنابراین توانستم از منابع زیادی استفاده کنم که در ایران قابل دسترس نیستند. خلاصه پایان نامه ام را می توانید از لینک زیر دانلود کنید.

اندازه گیری ابعاد توجه کارآفرینان به سطوح مختلف نوآوری (کیهانی ۱۳۸۷)

خب الان حدود ۳ هفته است که در کانادا هستم و مطالب زیادی به نظرم آمده که می توانم در وبلاگ بنویسم. چند نکته جالب که خیلی زود نظرم را جلب کرد:

- کانادا سوپ آدم است. همه جور آدم جورواجور از همه جای جهان اینجا هستند. به خصوص شهر تورنتو که از متوسط کانادا هم تنوعش بیشتر است. در این چند روزی که اینجا بوده ام با آدم هایی از لیبی، فیجی، چین، ترکیه، انگلستان، آمریکا، هند، پرتقال، سومالی، کنیا، پاکستان، افغانستان، و حتی خود کانادا(!) آشنا شده ام. و البته ایرانی هم اینجا زیاد هست. به سختی می توان گروهی آدم کنار یکدیگر پیدا کرد که همگی از یک نژاد باشند.

- خیابان ها خیلی منظم هستند. ماشین ها خیلی خیلی با احتیاط رانندگی می کنند و چنان به عابر پیاده احترام می گذارند که آدم معذب می شود! هر بار که پایم را از پیاده رو روی خط عابر پیاده می گذارم و می بینم همه ماشین ها به احترام من می ایستند نمی توانم جلوی لبخندم را بگیرم! برای جبران لطفشان من هم در جاهایی که چراغ راهنما دارد صبر می کنم تا چراغ عبور عابر روشن شود.

- مردم راحت لباس می پوشند. دیدن مردم در خیابان با شلوارک یا سایر لباس هایی که در ایران «خانگی» محسوب می شوند اصلا عجیب نیست. در زندگی روزمره کمتر از ما نگران ظاهر خود هستند.

- افراد چاق اینجا خیلی بیشتر هستند. همچنین افراد دچار معلولیت جسمی و نیز افراد دارای هویت جنسی غیر عادی. این افراد خیلی بیشتر در جامعه پذیرفته می شوند.

در پست های بعدی بیشتر درباره دانشکده ای که در آن هستم و کلاس های درسی و آموخنه هایم می نویسم.

خوانندگان عزیز وبلاگ، یک خبر مهم دارم که البته در آینده بیشتر درباره اش توضیح می دهم. خلاصه اش اینه که دارم از ایران به کانادا سفر می کنم برای ادامه تحصیل. دلیل کم کاری اخیرم در وبلاگ درگیری های مربوط به رفتنم بود. کارشناسی ارشد مدیریت کارآفرینی را اینجا تمام کردم و دارم برای دکترای مدیریت استراتژیک به دانشکده کسب و کار شولیخ در دانشگاه یورک کانادا می روم. به کلی فصل جدیدی در زندگی ام آغاز خواهد شد. سعی می کنم ببینم در این زندگی جدید چه چیزهای جالبی می توانم برای نوشتن در این وبلاگ پیدا کنم.

همچنان که منتظر خبرهای بعدی هستید شما هم نظر بدهید که درباره چه چیزهایی از آنجا بنویسم برایتان جالب است.

My English Blog

My English blog

My Tweets

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 501 مشترک دیگر بپیوندید