نمی دانم می خواهيد اسمش را چی بگذاريد…عشق؟ جنون؟ ذليل بودن؟ محبت؟…

هر چه می خواهيد اسمش را بگذاريد ولی اين لحظه ای که توانستم با موبايل شکار کنم گمانم يکی از تکاندهنده ترين عکس هایی باشد که در عمرم گرفته ام.

سوار اتوبوس بودم و خيلی ديروقت بود، به طوری که بيشتر مسافران اتوبوس خوابشان می آمد. يک دختر خانم روی يک صندلی تکی نشسته بود و دوست داشت بخوابد اما جای مناسبی برای تکيه دادن سرش نداشت. برای همين دوستش کنار صندلی او زانو زد و شانه خودش را زير سر آن دختر خانم قرار داد. اين آقا پسر نزديک به بيست دقيقه در همان حالت نه چندان راحت زانو زده نشست تا آن دختر خانم بتواند راحت بخوابد.

خب اين هم يک امضای ديگر… می خواستم بنويسم نمی دانم اين امضاها اثر دارد يا نه که ديدم خبر رسيد محمدرضا جلایی پور آزاد شد. البته بعيد می دانم نامه ما باعث شده باشد ولی اگر حتی يک ذره نظر يک نفر از تصميم گيرندگان را جلب کرده باشد باز هم بهتر از هيچ بوده است. به اميد آزادی ساير بی گناهان.

Battle_Royale_02

ديشب در يوتوب به يک کليپ مهم برخورد کردم که در آن کارگردان معروف کوئنتين تارانتينو (که در فيلم مارمولک کمال تبريزی به اسم برادر تارانتينو به او اشاره می شود) فيلم های مورد علاقه اش که از سال 1992 تا کنون ساخته شده اند را معرفی می کند. با وجود اينکه خودم زياد اهل فيلم سينمایی هستم در کمال شرمساری اذعان دارم که بيشتر فيلم های اين فهرست را نديده ام. تارانتينو فيلم های مورد علاقه اش را به ترتيب علاقه ای که به آنها دارد اعلام نمی کند و می گويد همه آنها تقريباً هم سطح هستند. تنها يک فيلم را از همه آنها برتر می داند و آن هم فيلم Battle Royale ساخته کينجی فوکاساکو برگرفته از کتابی به همين نام نوشته کوشون تاکامی است.

طبيعتاً وقتی تارانتينو يک فيلم را به عنوان برترين فيلم ساخته شده در 17 سال گذشته می نامد من بايد آن را ببينم! همين الان تمام شد و واقعاً لذت بردم. خيلی چيزها می شود درباره اش نوشت. درباره روانشناسی اش، درباره خشونت و دلهره جالبش، و… اما الان فقط می خواهم درباره يک صحنه از فيلم بنويسم. فقط می خواهم بگويم که اين بسيار برايم تکان دهنده بود که کارگردان فيلم موفق می شود در عرض تنها 6 دقيقه از زمانی که شخصيت چيگوسا، دختر زردپوشی که در عکس فوق می بينيد وارد فيلم می شود، چيز زيادی نمی گويد و بيننده آشنایی چندانی با او پيدا نمی کند، ربط زيادی هم به اصل ماجرای فيلم ندارد، آدم هم می کشد، اما تنها 6 دقيقه بعد از آشنایی با او در يک مکالمه چند ثانيه ای اشک  آدم را در می آورد. (نکته: بازيگر نقش چيگوسا همان بازيگر نقش گوگو، در فيلم «بيل را بکش – جلد اول» است.)

در اين صحنه چيگوسا دراز کشيده و در حال جان دادن است و اسم معشوقه اش را صدا می زند که ناکهان او از راه می رسد.

چيگوسا: هيروکی…

هيروکی: چيگوسا…زنده بمون، ول نکن

چيگوسا: خدا، اگر اين يک شوخی مسخره است بس کن

هيروکی: اين وقاعاً منم چيگوسا

(چيگوسا سرش را برمی گرداند و هيروکی را می بيند)

چيگوسا: هيروکی…

هيروکی: کی تو رو گير انداخت؟

- ميتسوکو، مراقبش باش

- منو ببخش

- برای چی؟

- ديشب، بيرون مدرسه منتظرت موندم ولی تو با آخر سرعت از اونجا رفتی يادته؟ صدات زدم ولی نمی تونستم به پات برسم

- نمی دونستم… کمکم می کنی بشينم؟

(هيروکی کمک می کند تا چيگوسا بنشيند و به ديوار تکيه بدهد، خودش هم در کنار او می نشيند)

چيگوسا: هيروکی… تو عاشق کسی هستی؟

هيروکی: آره

- من نه، مگه نه؟

- نه

- پس با من بمون همينجوری، زياد طول نمی کشه

چيگوسا رو به بالا نگاه می کند و در دلش می گوید: خدا، اجازه می دی يک چيز ديگه هم بهش بگم؟

سپس رو به هيروکی می کند و می گوید: تو تيپت خيلی باحاله هيروکی

هيروکی در حالی که بقض کرده پاسخ می دهد: تو هم همينطور. تو باحالترين دختر دنيایی.

چيگوسا لبخندی می زند و می گويد: مرسی

و سپس جان می دهد و سرش روی شانه هيروکی فرود می آيد.

هيروکی در حالی که اسم چيگوسا را صدا می زند گريه می کند.

اين روزها می بينم که خيلی ها می خواهند مطالبی را روی اينترنت بگذارند ولی با مشکلاتی رو به رو هستند از جمله:

1. در استفاده از اينترنت مقداری تازه کار هستند و درست نمی دانند چگونه بايد وبلاگ درست کنند يا از تويتر استفاده کنند و…

2. يا اگر حتی کارهایی مثل وبلاگ نويسی را بلد هستند، باز هم قرار دادن مطلب روی اينترنت می تواند مقداری پيچیده باشد چرا که نحوه قرار دادن يک قطعه متن فرق دارد با نحوه قرار دادن يک فايل متنی مانند يک پی دی اف. قرار دادن يک عکس هم با اين دو می تواند فرق داشته باشد و همچنين فايل های صوتی و تصويری يا فايل های زيپ شده هر کدام می توانند به روش های خاص خود روی اينترنت قرار بگيرند.

3. حتی خيلی از کسانی که به وبلاگ نويسی تسلط دارند و از نحوه قرار دادن انواع فايل ها در اينترنت هم آگاه هستند باز هم ممکن است مايل باشند بعضی مطالب را در جایی جدا از وبلاگشان بگذارند يا اينکه اگر بخواهند مطالبی شامل چند فايل مختلف متنی، تصويری، ويديویی و… را روی اينترنت قرار دهند حوصله زحمت های آن را ندارند.

به همه دلايل فوق لازم ديدم که يک راه آسان برای قرار دادن مطلب روی اينترنت را معرفی کنم. در اين راه کافی است هر چيزی که می خواهيد روی اينترنت قرار دهيد را در يک ايمیل قرار دهيد. اگر مايل هستيد که مطالبتان بی نام و نشان باشد توصيه می کنم برای اين کار از ايميل اصلی تان استفاده نکنيد و يک ايميل بی نام و نشان بسازيد. هر متنی که خواستيد در بدنه ايميل بنویسید و هر فايلی که خواستيد به ايميل ضميمه (Attach) کنيد.

حال کافی است اين ايميل را به آدرس زير بفرستيد:

post@posterous.com

در عرض چند ثانيه سايت Posterous.com به ايميل شما پاسخ خواهد داد و آدرس وبلاگ جديدی را که به طور خودکار با مطالب شما ساخته است را به شما می دهد. از اين به بعد هم هر ايميلی به اين آدرس بفرستيد به شکل يک مطلب ديگر در همين وبلاگی که ساخته شده اضافه می شود. هيچ لازم نيست نگران اين باشيد که عکس را کجا بگذاريد و فيلم را کجا بگذاريد و فايل متنی را کجا برای دانلود در دسترس قرار دهيد و… همه اين کار ها برايتان انجام می شود.

اين روش را به خصوص برای حل يک مشکل که اين روز ها در شبکه های اجتماعی می بينم توصيه می کنم و آن هم مشکل لينک های تزئینی در سايت هایی مانند بالاترين و دنباله است. موضوع از اين قرار است که افرادی که در سايت هایی مثل بالاترين يا دنباله يا ديگ می خواهند مطلبی را مطرح کنند بايد ابتدا آن مطلب را در جایی قرار داده باشند و سپس به آن پيوند يا لينک بدهند. بسياری از افراد وقتی می خواهند ايده يا تحليل يا هر حرف خود را در اين سايت ها مطرح کنند ابتدا آن را در وبلاگ خود می نويسند و بعد لينک وبلاگ خود را در اين سايت ها می گذارند. اما بسياری از افرادی که وبلاگ ندارند يا نمی خواهند بعضی حرف هايشان را در وبلاگشان بنويسند می آیند و يک راست در اين سايت ها مطلب خود را می نويسند و به جای لينک هم يک لينک بی ربط يا تزئينی می گذارند که اين کار معمولاً خلاف قوانين اين سايت ها است.

پپيشنهاد می کنم کسانی که می خواهند مطلبی را با لينک تزئینی در سايت هایی مثل بالاترین و دنباله قرار دهند به جای اين کار مطالب خود را ابتدا به post@posterous.com ايميل بزنند و سپس لينک توليد شده را در اين سايت ها قرار دهند.

به روز رسانی: با تشکر از دوستانی که از اين مطلب در بالاترين و دنباله استقبال کردند لازم می دانم يک راهکار پيشنهادی توسط يکی از افرادی که در بالاترین روی اين مطلب نظر داده است را انعکاس دهم. يک روش ديگر برای عبور از مشکل لينک تزئینی استفاده از سايت هایی از نوع پيست بين (Pastebin) است که از حدود سال 2002 راه افتاده اند. نظر دهنده عزيز سايت زير را پيشنهاد کرده اند که از زبان فارسی نيز پشتيبانی می کند:

http://tinypaste.com

و يک دوست ديگر هم اين سايت را پيشنهاد کرده که فارسی را به طور راست به چپ هم می نويسد:

http://www.copytaste.com

برتری اين سايت نسبت به Posterous اما ضعف آن در مقابل Posterous اين است که فايل های تصويری و ويديویی خود را بايد قبلاً جای ديگر گذاشته باشيد و اينجا لينک کنيد و فايل های متنی و آرشيوی هم اصلاً پشتيبانی نمی شوند. پس در کل اگر فقط متنی می خواهيد ارسال کنيد اين راه حل آسان تر است اما اگر عکس و فيلم و فايل هم می خواهيد ارسال کنيد احتمالاً Posterous آسان تر است. اين است که حتی احتياج به ايميل هم نداريد

برخی از قشنگ ترين خاظرات زندگی ام را از زمانی دارم که در ايران معلّم زبان بودم. در يکی از بهترین کلاس هایم با يک خانم بسيار با استعداد آشنا شدم که بی نهايت با دقت به درس گوش می داد و چنان با علاقه تشنه يادگيری بود که من با خودم فکر می کردم اگر من هم درس های دانشگاهم را اينطوری می خواندم حتماً تا حالا دنيا را فتح کرده بودم! اسمش خديجه بود و از افغانستان به ايران آمده بود و خیلی از فرصت های معمولی که انسان ها در همه جای جهان برای تحصيل داشتند را در زندگی به او نداده بودند. اين موضوع هميشه برای من ناراحت کننده بود چون به چشم خودم می ديدم که چقدر باهوش است و با خودم فکر می کردم که جهان چه ظلمی به خودش می کند که به چنين انسان پر استعدادی فرصت رشد نمی دهد چرا که اگر می داد چه بسا که همين خانم روزی درمانی برای سرطان کشف می کرد يا راه حلی برای مشکل گرمايش زمين پيدا می کرد يا هزاران هزار کشف و اختراع بزرگ ديگر که ممکن می بود. واقعاً جهان بايد خجالت بکشد از اين فرصت هایی که از دست می دهد.

حالا اين دوست عزيزم، خديجه اين روزها در نيو يورک آمريکا زندگی می کند و فرصت های تحصيل بيشتری برایش فراهم شده است. او در يک مسابقه انشا درباره اين موضوع مطلبی نوشته است که موفق شده مقام نخست آن مسابقه را کسب کند. بهش افتخار می کنم و برای کسب اين جايزه بهش تبريک می گم. انشای خديجه را می توانيد اينجا بخوانيد.

اين سوالی است که خیلی از دوستان اين روزها می پرسند: چگونه فيلم ها را از فيس بوک دانلود کنيم؟

فيلم هایی که منبع اصلی آنها بيرون از فيس بوک است به روش های مختلف مانند استفاده از نرم افزارOrbit Downloader که از لينک زير قابل تهيه است، قابل دانلود هستند:
http://www.orbitdownloader.com

به خصوص در مورد سايت يوتوب روش های بسياری برای دانلود وجود دارد.

اما فيلم هایی که منبع اصلی آنها يک صفحه در فيس بوک است نياز به راه حلی ديگر دارد. به نظرم راحت ترين کار اين است که لينک منبع اصلی ويديو را در اين سايت وارد کنيد:
http://keep-tube.com/green.php
و اين سايت چند لينک دانلود با فرمت های مختلف (حتی يک فرمت برای موبايل) در اختيار شما می گذارد. ضمن اينکه اين سايت برای خيلی سايت های ويديویی ديگر از جمله يوتوب هم کار می کند. يک سايت مشابه هم اينجا است:

http://www.tubeminator.com/

اما يک راه حل ديگر هم اين است:
برای اين راه حل لازم است از Firefox استفاده کنيد که می توانيد آن را از اين لينک دانلود کنيد:
http://www.firefox.com
سپس اين افزونه را نصب کنيد:
https://addons.mozilla.org/en-US/firefox/addon/748
سپس به اين صفحه برويد و دکمه Install را بزنيد:
http://userscripts.org/scripts/show/9789
حال هر بار که در فيس بوک يک ويديو ديديد (که منبع اصلی اش فيس بوک بود) علاوه بر لينک های هميشگی چند لينک جديد از جمله لينک دانلود فيلم را مشاهده خواهيد کرد.

به روز رسانی: روش های فوق همگی رايگان هستند. اما اگر تهيه نرم افزارهای ديگر هم برايتان امکانپذير است گزينه های بيشتری خواهيد داشت. یکی از خوانندگان اين مطلب در بالاترین نوشته است که از نرم افزار Internet Download Manager يا IDM نيز می توانيد استفاده کنيد.

چگونه می توان با نود و هشتمين مطلب يک وبلاگ آن را تازه افتتاح کرد؟! در حقيقت این اولين مطلبی است که در اين وبلاگ وردپرس می نويسم و تمام 97 مطلب قبلی مربوط به دو وبلاگ قبلی ام در بلاگفا هستند، يعنی وبلاگ «فرهنگ، مديريت و کسب و کار» و اين صفحه که برای مقاله های فارسی از آن استفاده می کردم.

دليل اينکه خواستم از بلاگفا بيرون بيايم اين بود که این سايت در حين و پس از انتخابات رياست جمهوری 1388 با رفتاری ناشايست در محدوديت رسانه و جريان اطلاعات همکاری کرد و وبلاگ های بلاگفا ساعات بسياری در آن روزهای حساس غير قابل دسترس بودند. خود بلاگفا می گويد که اين مشکل عمدی نبوده و به دليل حمله به اين سايت بوده است اما من باور نمی کنم اينطور باشد چرا که قبلاً هم شيطنت های بسياری از بلاگفا ديده شده است. برای مثال اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا و اخيراً هم اينجا را ببينيد. بسياری از وبلاگ نويسان بلاگفا هم با من هم عقيده هستند و تصميم به مهاجرت از اين سايت تا 9 مرداد را گرفته اند. اما رفتار ديکتاتوری مديران بلاگفا بيش از اينها است و آنها امکانات مربوط به انتقال مطالب از بلاگفا به سرويس های ديگر را محدود کردند.

اما خوشبختانه به ياری راهنمایی های اين صفحه و نرم افزار تهيه شده توسط اين برنامه نويس توانستم تمام مطالب و حتی نظرات خوانندگان وبلاگ هایم را از بلاگفا به وردپرس منتقل کنم. اين نرم افزار انتقال با فايرفاکس کار می کند اما نه فايرفاکس جديد بنابراين مجبور شدم برای مدتی فايرفاکس قديمی 3.0.11 را نصب کنم. کاملاً می ارزيد و الان از انتقال مطالب بسيار راضی ام.

خداحافظ بلاگفا.

بیانیه ۲۴۰ نفر از اساتید، محققان و دانشجویان مقاطع عالی در محکومیت برخوردهای اخیر با اعتراضات مردمی

این را هم امضا کردم.

در ضمن بد نیست درباره تاریخچه نحوه قرار گرفتن آزادی تجمعات مردمی در قانون اساسی ایران اطلاعاتی داشته باشیم. خیلی جالب است که در آن جلسه چه بحث هایی شد تا این قانون به این شکل در آمد.

ما نگرانیم

من هم امضا کردم.

بالاخره تصمیم گرفتم به چه کسی رای بدهم. به وضوح تیم کروبی نزدیکترین موضع گیری را به خواسته های من و خیلی های دیگر مثل من دارد. او تنها کسی است که با قاطعیت از زندانی های سیاسی حرف زد، از رد صلاحیت ها حرف زد، از دانشجویان حمایت کرد، از پیوستن ایران به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان صحبت کرد و حتی حجاب اجباری را به چالش کشید. این در حالی است که میر حسین موسوی از نزدیک شدن به این خطوط قرمز همیشگی به مقدار زیادی پرهیز کرد. کروبی به صورت تیمی (آن هم با یک تیم قوی) آمد جلو در حالی که تمام کاندیداهای دیگر انفرادی عمل کردند.

اما بسیاری از افرادی که خواسته های خود را نزدیکتر به کروبی می بینند تا میرحسین باز هم به میرحسین موسوی رای می دهند چرا که اعتقاد دارند تنها موسوی است که می تواند احمدی نژاد را شکست دهد و کروبی به اندازه کافی رای نخواهد آورد. این استدلال کاملاْ اشتباه است. در دور اول انتخابات تنها چیزی که مهم است این است که انتخابات به دور بعدی کشیده شود. برای این کار فرقی نمی کند به موسوی رای بدهیم یا کروبی.

اما یک استدلال قوی تر برای رای دادن به موسوی حتی اگر کروبی بیشتر به مطالبات ما نزدیک است، این است که اگر تخلفی در رای گیری صورت گیرد و تفاوت میان رای واقعی کاندیداها اندک باشد، متخلفین می توانند کاندیدای مورد نظر خود را بالا بکشند. در حالی که اگر تفاوت میان کاندیداها زیاد باشد حتی با مقداری تخلف هم نمی توانند کاندیدای مورد نظر خود را بالا بکشند. پس همه برویم به موسوی رای بدهیم تا اختلاف او با احمدی نژاد تا جای ممکن بالا برود. این استدلال هم باز چندان من را قانع نمی کند چون باز هم بحث بر سر دور دوم رفتن یا نرفتن هست که به نظرم خیلی بعید می آید که حتی با تخلف آقای احمدی نژاد بتواند در دور اول برنده شود.

به نظر من تلاش های اصلاح طلبان سراسر ایران و جهان تا کنون حضور میرحسین موسوی در دور دوم را قطعی ساخته است و حتی امکان پیروزی او در دور اول هم وجود دارد. بنابراین به نظر من حالا رقابت میان احمدی نژاد و کروبی است برای نفر دومی که به دور دوم می رود. از این رو است که می خواهم به کروبی رای بدهم. اگر کروبی به دور دوم نرسید در دور دوم به موسوی رای می دهم.

هنوز نمی خواهم اعلام کنم از چه کاندیدایی حمایت می کنم اما از رای دادن خیلی زیاد حمایت می کنم! در این زمینه این فیلم زیبا را حتماْ ببینید.

اما در اینجا می خواهم مطلبی را خطاب به بسیاری از کسانی که نمی خواهند رای بدهند یا شک دارند عرض کنم. اینطور که متوجه شده ام یکی از استدلال های آنها این است که اینها همه اش یکی بازی است و اینها همه هم دست یکدیگر هستند و دارند مردم ایران را گول می زنند و بازیگردان اصلی یک نفر است و شما ها که رای می دهید خیلی ساده هستید که این را نمی فهمید!

با وجود اینکه بعد از مناظره تاریخی احمدی نژاد با موسوی در روز ۱۳ خرداد خیلی سخت است که کسی باور کند که اینها همه دستشان در یک کاسه است و احمدی نژاد با کسانی مثل خاتمی و رفسنجانی همدست است هنوز هم تعداد زیادی از تحریمی هایی که می بینم همین اعتقاد را دارند!

البته اصرار روی یک تصمیم که قبلاْ گرفته شده یک خطای روانشناسی است که تحت عناوین مختلف مانند «تشدید تعهد» یا Escalation of Commitment زیاد مورد مطالعه قرار گرفته است. در کل خطاهای روانشناسی ذهن خيلی زيادند (فهرستی از آنها را اينجا ببينيد). اما من در اينجا می خواهم به خطای روانشناسی ديگری اشاره کنم که به نظر من زيربنای ديدگاه «تئوری توطئه» يا «همه اينها دستشان در يک کاسه است» می باشد.

ذهن انسان خاصيت های جالبی دارد. دو دانشمندی که به خاطر کارهايشان در زمينه علم تصميم گيری جايزه نوبل اقتصاد را برنده شدند (کاهنمن و تورسکی) تعدادی از تکنيک های ميانبری را عنوان کردند که ذهن انسان ها عادت کرده است (تکامل پيدا کرده است) که برای تصميم گيری از آنها استفاده کند. اين تکنيک ها با وجود اينکه بيشتر وقت ها به درد انسان می خورند خيلی وقت ها هم باعث خطای سيستماتیک در تصميم گيری می شوند. مثلاً اين خطا که انسان فکر می کند اتفاقی که تصورش آسان تر است از اتفاقی که تصورش سخت تر است محتمل تر است. اين خيلی وقت ها درست است ولی در مواقعی که نيست انسان دچار اشتباه می شوند.

یکی از عادت های ذهن این است که برای درک بهتر دنیای اطرافش دوست دارد از دسته بندی و ساده سازی استفاده کند. مثلاً وقتی در جنگل راه می رويم يک چيزهایی را در دسته گياه و يک چيزهایی را در دسته جانور قرار می دهیم تا فکر کردن درباره آنها برایمان راحت تر باشد. اما اگر طبقه بندی های ما نتوانند پيچيدگی های دنيا را به خوبی در خود بگنجانند دچار خطا می شويم. مثلاً اگر فرق بين قارچ سمی و قارچ سالم را ندانيم به راحتی ممکن است اشتباه کنيم.

ذهن انسان يک خاصيت ديگر هم دارد که هميشه دوست دارد فکر کند که می فهمد. اين يکی از مکانيزم های دفاعی مغر است. از اين جهت در مواردی که پيچيدگی اوضاع زياد است و از درک او خارج است انسان با دسته بندی و ساده سازی بيش از حد خودش را فريب می دهد که فکر کند می داند چه خبر است. در واقع بدن انسان احتياج دارد که بداند چه اقدامی بايد بکند بنابراين خودش را وادار به نتيجه گيری می کند حتی وقتی اطلاعات کافی برای نتیجه گيری ندارد. به اين خطا ساده سازی بيش از حد يا Oversimplification و يا چيزهایی شبيه به خطای تک علت (Fallacy of the single cause) نيز می گويند.

گراهام اليسون، استاد دانشگاه هاروارد یکی از افرادی است که سعی کرد نتيجه خطرناک ساده سازی بيش از حد را در تصمیم گيری های سياسی گوشزد کند. کتاب «عصاره تصمیم» او بسيار معروف شد و من در ادبيات رشته مديريت هم زياد می بينم که به آن ارجاع داده می شود. چند وقت پيش که آقای اليسون به ايران آمد همين موضوع را در دانشکده کارآفرینی دانشگاه تهران هم عنوان کرد. من هم در آن جلسه حاضر بودم و احساس کردم تلويحاً می خواهد بگوید که «شما فکر می کنید آمريکا يک موجود است که درباره ايران تصميم می گيرد. در حالی که آنچه شما به نام آمريکا می شناسید شبکه پيچیده ای از انسان ها هستند که با هم بحث و اختلاف هم دارند و اينطور نيست که همه آنها با هم عليه شما توطئه کرده باشند».

واقعيت هم اين است که کسانی که در ايران بيشترين ساده سازی را در زمينه آمريکا می کنند اکثراً کسانی هستند که کمترين اطلاعات را درباره نحوه تصميم گيری در آمريکا، و روابط پيچيده رئيس جمهور اين کشور با مشاوران و وزرايش، مجلس سنا، و کنگره دارند. چون اين پيچيدگی ها را درک نمی کنند طوری صحبت می کنند که انگار آمريکا يک نفر است.

در زمينه انتخابات هم کسانی که فکر می کنند اينها همه اش بازی است و همه کانديداها دستشان در يک کاسه است و بازی گردان اصلی کسی ديگر است کسانی هستند که کمترین اطلاعات را درباره پيچیدگی روابط ميان احذاب مختلف، اختلافات و بحث های داخلی ميان مسئولان کشور، و ساختار قدرت و نفوذ در ايران دارند. اين افراد برای اينکه با وجود اين کمبود اطلاعات بتوانند احساس کنند که می دانند چه خبر است، تمام مسئولين تمام جناح ها را با يکديگر در يک دسته قرار می دهند و تحت عنوان «حکومت» می شناسند و طوری درباره اين موجود صحبت می کنند که انگار يک نفر است.

اميدوارم اين بحث علمی کمکی به تصميم گيری دوستان باشد.

امسال شور و شوق انتخابات بسیار بالا رفته است و بسیاری از کسانی که در گذشته رای نداده بودند نه تنها قصد رای دادن دارند بلکه به طور فعال تلاش می کنند تا دیگران را نیز به پای صندوق های رای بکشانند. من هم امسال حتما قصد رای دادن دارم. هنوز نمی دانم که از میان کروبی و موسوی به کدام رای می دهم. ولی به طور قطع به یکی از آنها رای خواهم داد. امروز این مطلب را خواندم از یک وبلاگ نویس دیگر که مانند من بین این دو کاندیدا مردد بوده اما حالا تصمیم خودش را گرفته. من با وجود اینکه به یکی از این دو تمایل بیشتری دارم، می خواهم تا بعد از اولین مناظره هر کدام صبر کنم تا تصمیم نهایی را بگیرم. در آن روز، یعنی ۱۳ خرداد به احتمال زیاد تصمیم خودم را می گیرم مگر آنکه اتفاق عجیبی بیافتد که در آن صورت تا ۱۷ خرداد که این دو با هم مناظره دارند صبر می کنم. سپس مطلبی درباره برخی از دلایل انتخابم خواهم نوشت.

من واقعاْ نمی دانم چطور می خواهم برای این کار وقت پیدا کنم ولی با وجود مشغله های زیاد وبلاگی جدیدی راه اندازی کرده ام که حوزه بحث های آن بسیار گسترده تر از این وبلاگ است. ایده وبلاگ از اینجا شروع شد که واقعاْ حیفم آمد از اینکه این همه آدم سایت هایی مثل TED.com را نمی شناسند و از آن بهره نمی برند. یا حتی اگر بشناسند زبانشان قوی نیست و نمی توانند بهره ببرند. برای همین این وبلاگ را راه اندازی کردم. درباره اش اینجا بخوانید. علاوه بر این فهرستی از منابع ارزشمند دانش صوتی و ویدیویی نیز در وبلاگ «آینده بشر» نگهداری می کنم.

یک خبر دیگر اینکه پسرعمه ام رامین با یکی از کارهای علمی اش خبرساز شده است که بهش افتخار می کنم! این روزها در دانشگاه ما هم بحث است که کم کم نویسندگان باید یاد بگیرند که در کنار متن علمی مقاله هایشانُ متنی هم به شیوه خبرنگاری بنویسند که کاربردهای عملی تحقیقاتشان بهتر در جامعه درک شود.

سه خبر هم از کارهای علمی خودم. مقاله ای با استادم آنوپ مدهاک درباره ظهور شرکت های بزرگ بین المللی از کشورهای در حال توسعه سریع (مانند چین، هند، برزیل و…) نوشتیم که در کنفرانس ویژه انجمن مدیریت راهبردی ارائه شد. همچنین مقاله ای هم درباره مدل ایجاد ارزش در استراتژی برای کنفرانس انجمن علوم مدیریتی کانادا نوشته بودم که داوران آن را به عنوان بهترین مقاله دانشجویی در زمینه استراتژی انتخاب کرده اند و قرار است در تابستان در شهر آبشار نیاگارا آن را ارائه دهم. خبر سوم هم اینکه مقاله ای که در باره مفهوم کارآفرینی در ایران با همکاری دکتر سعید جعفری مقدم نوشته بودیم و در کنفرانسی در مالزی ارائه شده بود، تحت عنوان «کارآفرینی اسلام پسند: مورد ایران» در اینجا  به صورت دعوت شده چاپ شده است.

دکتر جروم کاتز (Jerome Katz) از جمله تاريخ نگاران و مستندسازان رشد رشته علمی کارآفرينی بوده است. وی در اين مقاله تاريخچه آموزش کارآفرينی در آمريکا را روايت می کند. وی همراه با جمعی از اساتيد بزرگ رشته کارآفرينی مقاله ای ديگر درباره وضعيت آموزش در سطح دکترای کارآفرينی نيز نوشته اند.

آقای دکتر کاتز همچنين فهرستی از دانشگاه های ارائه دهنده دکترای کارآفرينی نگهداری می کند. علاوه بر اين فهرستی از مقالات و کتاب های مهم در علم کارآفرينی (برای دانشجويان دکترای اين رشته) نيز تهيه کرده است که البته از 1997 تا کنون به روز نشده و به نظر کمی ناقص می آيد. اما به هر حال برای شناختن برخی از مهم ترين کارهای کلاسيک مفيد است.

اما آقای دکتر اسکات شين (Scott Shane) یکی دیگر از اساتید خیلی مهم رشته کارآفرینی است که فهرستی از مقالات و قسمت هایی از کتاب های مهم این رشته را تهیه کرده است که مقداری به روز تر از فهرست قبلی است. دکتر شین این مقاله ها را در یک دوره فشرده یک هفته ای برای تربیت اساتید رشته کارآفرینی درس می دهد (هر روز هشت مقاله).

به دانشگاه هایی که در ایران رشته کارآفرینی راه اندازی کرده اند و یا مایل به راه اندازی آن هستند پیشنهاد می کنم این مقالات را برای اساتید خود تهیه کنند و حتی از دکتر شین دعوت کنند تا دوره اش را در ایران اجرا کند.

در آخر هم برای معرفی مقاله های فارسی به یک سری فایل که اخیراْ در میان همکلاسی های دوره کارآفرینی ام می چرخد اشاره می کنم. این فایل ها در سایت شرکت مشاور مهندس محمود صانعی پور، رئیس کمیته علم و فناوری دبیرخانه مجمع تشخیص مصحلت نظام قرار داده شده اند. البته لازم به اشاره است که سایت دکتر احمدپور همچنان بهترین و پرمحتواترین منبع برای مطالب فارسی در زمینه کارآفرینی است.

از دوستانی که در دو پست قبلی نظر دادند و به پربار شدن بحث کمک کردند ممنونم. با مروری بر نظرات دوستان چند مسئله مختلف به نظر رسیده ک به طور همزمان در نظرات دوستان مورد بحث قرار می گرفت. شاید جدا کردن آنها مناسب باشد.

تعریف علم چیست؟

بعضی از بحث ها به دلیل این است که تعاریف متفاوتی از علم داریم. به عنوان مثال به این تعریف آقای مجاهدی دقت کنید:

« علم عبارت است از انکشاف واقعیتی که وجود و جریان کلی آن بی نیاز از من و عوامل درک انسانی (حس، خیال، عقل) بوده باشد که با آن ارتباط برقرار نموده است. در عین حال قضیه و مساله ای را که از این نوع انکشاف حکایت کند قضیه علمی گویند. هر نظریه که با هیچ پیشامد قابل تصور نتواند مردود شود، غیر علمی است. »

در این تعریف به وضوح یک دیدگاه objectivist و falsificationist وجود دارد که هر دوی این فسلفه ها بسیار مورد بحث قرار گرفته و منتقدان بسیاری دارد. پاپر که مخترع معیار ابطال ناپذیری است، از کار نظریه پردازانی ناراحت بود که حرف هایشان به نظر علمی می آمد ولی هیچ راهی برای اثبات اشتباه بودن آنها وجود نداشت. مثلاْ وقتی فروید می گفت فلان رفتار ناشی از عقده های روانی دوران بچگی است، هیچ راهی ارائه نمی داد که کسی این گفته را مورد آزمایش قرار دهد. در واقع هیچ راهی وجود نداشت که آن انسان را به عقب برگردانیم و دوران بچگی اش را تغییر دهیم و ببینیم که آیا فرقی می کند یا خیر. با این وجود خیلی ها هم این معیار ابطال ناپذیری را مورد انتقاد قرار داده اند. به عنوان مثال نیوتون و شاگردانش اگر قرار بود هر چیزی که به نظرشان ابطال شده می آمد را رها کنند امروزه بسیاری از علمی که آنها تولید کرده اند را نمی داشتیم. در واقع به گفته لاکاتوس، علم معمولاْ در حالت ابطال شده به دنیا می آید چون با معیارهای پارادایم قبلی ابطال یا عدم ابطال آن بررسی می شود.

همچنین فیلسوفان جهان به هیچ وجه توافق ندارند که چیزی به نام «واقعیت بی نیاز از من و عوامل درک انسانی» وجود دارد. یکی از دلایل جالب بودن فیلم سینمایی ماتریکس برای مردم همین است که عدم اعتبار این ادعا را نشان می دهد. اینکه چنین جهان مستقل از درک وجود دارد را هنوز کسی اثبات نکرده و اگر وجود داشته باشد کسی نشان نداده که انسان ها با درک انسانی خود چگونه می توانند درباره آن چیزی بدانند. در فیلم ماتریکس شخصیت «نیو» قبل از اینکه قرص قرمز با بخورد چه راهی داشت بداند که جهانی که او درک می کند واقعی نیست و جهان واقعی مستقل از درک او وجود دارد. و اگر هم می دانست چگونه می توانست درباره آن جهان واقعی دانش به دست بیاورد؟ اتفاقا در علوم انسانی و اجتماعی خیلی بیشتر از علوم پایه و مهندسی دیدگاه Subjectivist در مقابل دیدگاه Objectivist طرفدار دارد. به هر حال این بحث ها هنوز ادامه دارد و هیچ تعریف مشخص و مورد قبولی از علم وجود ندارد.

تعریف کارآفرینی چیست؟

برخی از بحث و جدال ها مربوط به تعاریف متفاوت از کارآفرینی است. متأسفانه تعریف مشخصی برای کارآفرینی هم وجود ندارد. برای نشان دادن پیچیدگی های آن، من قبلاْ این تعریف را از کارآفرینی ارائه داده بودم:

کارآفرینی معمولاْ (ولی نه همیشه) شامل به وجود آوردن ارزشی نوین است. مفاهیم «نو» و «ارزش» البته نسبی و مبهم هستند. منظور از ایجاد ارزش هم معمولاْ (ولی نه همیشه) ایجاد ارزش اقتصادی یا همان ثروت است. کارآفرینی معمولاْ (ولی نه همیشه) شامل تحمل ریسک است. که «ریسک» هم مفهومی نسبی و مبهم است. برای رخ دادن پدیده کارآفرینی لازم است فرصتی پدید بیاید و معمولاْ (ولی نه همیشه) شخص یا اشخاصی لازم است آن فرصت را تشخیص دهند و شخص یا اشخاصی لازم است از آن بهرهبرداری کنند. البته «فرصت» مفهومی نسبی و مبهم است. کارآفرینی معمولاْ (ولی نه همیشه) شامل به وجود آمدن سازمانی جدید است که این سازمان معمولاْ (ولی نه همیشه) ارزش افزا است (معمولاْ ولی نه همیشه درآمدزا است). برای بهره برداری از فرصت معمولاْ (ولی نه همیشه) باید منابع لازم گردآوری شوند.

این تعریف و تمام این «مبهم و نسبی» ها و «معمولاْ ولی نه همیشه» ها را به طور کامل در ضمیمه این فایل بررسی کرده ام. همچنین در این فایل بحث کرده ام که چطور تعریف کارآفرینی همچنان مورد بحث است و یکی از تعاریف اخیری که زیاد مورد استقبال قرار گرفته است در سال ۲۰۰۰ ارائه شد و حول مفهوم «فرصت» بنا شده است. البته همانطور که می توانید در این مقاله بخوانید، مفهوم فرصت هم ۹ سال بعد از این تعریف همچنان دچار ابهام های زیادی است.

چیزی که می خواهم بگویم این است که تعریف کارآفرینی با پیچیدگی های بسیاری همراه است. ممکن است در خیلی سخنرانی ها و نوشته ها ببینید که نویسنده ها و سخنرانان طوری صحبت می کنند که گویا تعریف کارآفرینی و تفاوت آن با مدیریت معمولی یا ستنی کاملاْ روشن است. اما واقعیت این است که در مقالات علمی که تعاریف مورد موشکافی قرار می گیرند، توافقی روی تعریفی از کارآفرینی وجود ندارد.

کارآفرین زاده می شود یا تربیت می شود؟ آیا در دانشگاه می توان کارآفرین شد؟

این بحث ها هم همواره مورد بحث بوده و هست. امروزه دیگر تقریباْ هیچ کس قبول ندارد که کارآفرینی به هیچ وجه قابل یادگیری نباشد. اما اینکه چگونه یاد گرفته می شود بحث مهمی است. خیلی دانشگاه ها رویکرد «آموزش درباره کارآفرینی» داشته اند و نه «آموزش برای کارآفرینی» و در نتیجه زیاد هم تربیت کارآفرین را هدف قرار نداده اند (فرق بین این دو نوع آموزش را هم در این فایل بررسی کرده بودم). با این وجود مواردی هم داشته ایم و داریم که دانشگاه ها در تربیت کارآفرین موفق بوده اند. مثلاْ در این مقاله داستان دانشگاه سوینبورن استرالیا را می خوانیم که جزو اولین دانشگاه هایی بود که دوره کارشناسی ارشد کارآفرینی راه انداخت و از همان ابتدا با الگوی «آموزش برای کارآفرینی» جلو رفت و تا به حال هم کارآفرینان زیادی تربیت کرده است.

در نظرهای پست قبلی بحث خوبی شکل گرفت که به موضوع رابطه علم و عمل در کارآفرینی رسید. تقریباْ همه قبول دارند که خوب است در عمل، از علم استفاده بشود. اینکه آیا چیزی به اسم «علم کارآفرینی» وجود دارد هم قابل بحث است ولی تقریباْ توافق روی آن وجود دارد و در این فایل درباره اش بحث کرده ام. اما در این پست می خواهم درباره موضوعی دیگر صحبت کنم که نه تنها مورد اختلاف است بلکه مورد سوء تفاهم هم هست:

با فرض اینکه چیزی به اسم «علم» مدیریت و کارآفرینی وجود دارد، این علم چقدر در عمل به درد می خورد؟

متأسفانه پاسخی که می خواهم پیشنهاد بدهم زیاد خوشحال کننده نیست.

خیلی از بحث ها را ناشی از این سوء تفاهم می دانم که منظور از علم برای افراد فرق دارد. کسانی که با ادبیات علمی دقیقاْ آشنا نیستند بیشتر فکر می کنند که احتمالاْ در عمل به درد می خورد و کسانی که دقیق تر با ادبیات علمی آشنا هستند بیشتر متوجه می شوند که بسیاری از مطالب آن در سطحی مجرد و نه چندان کاربردی است. با این حال اینطور هم نیست که علم مدیریت و کارآفرینی در عمل هیچ فایده ای نداشته باشد.

در مورد کارآفرینی می توانیم ببینیم ادبیات علمی آن به چه موضوعاتی می پردازد. سپس شما قضاوت کنید که چه مقدارش در عمل به درد می خورد. بعد از تحقیقات مکللند و انتشار کتاب The Achieving Society مقالات و کتاب های بسیار زیادی به بررسی ویژگی های شخصیتی کارآفرینان پرداختند. این خط تحقیق بعد از گذشت بیش از دو دهه به هیچ نتیجه ای نرسیده است و تقریباْ کنار گذاشته شده است. ادبیات مربوط به شناخت کارآفرینی (Entrepreneurial Cognition) که به نوعی ادامه این خط محسوب می شود هم هنوز نتیجه خاصی نداشته و هیچ کاربرد درست و حسابی پیدا نکرده است.

بسیاری از ادبیات کارفرینی هم نزدیک به رشته اقتصاد است. محققین در این زمینه به بررسی کارکرد کارآفرین در بازار می پردازند. برخی می گویند (مانند Kirzner) نقش کارآفرین این است که جاهایی که اطلاعات خوب جریان ندارد را پیدا می کند و با کارآفرینی باعث تخصیص بهتر منابع می شود و بازار را به سمت تعادل می برد. برخی دیگر می گویند (مانند Schumpeter) که کارآفرین تعادل بازار را نه تنها درست نمی کند بلکه به هم می زند (تخریب خلاق) چرا که نوآوری می کند و تخصیص های جدید برای منابع امکانپذیر می شود. برخی دیگر می گویند (مانند Knight) که نقش کارآفرین در پیشبینی و قضاوت درباره آینده و ریسک کردن است. حالا به نظر شما همه این ادبیات به چه درد یک کارآفرین در عمل می خورد؟

در شاخه های مختلف مدیریت هم وضع چندان بهتر نیست. در اینجا فقط دو تا مقاله معرفی می کنم و بحث بیشتر را برای پست های بعدی می گذارم. کسانی که خیلی اعتقاد دارند «علم» مدیریت و کارآفرینی واقعاْ خیلی زیاد در عمل کاربرد دارد باید حتماْ این دو مقاله را بخوانند:

گشال  (۲۰۰۵) – نظریه های بد مدیریت، فعالیت های خوب مدیریت را خراب می کنند.

این آخرین مقاله ای است که از استاد بزرگ مدیریت سومانترا گشال (Sumantra Ghoshal) چاپ شد و در واقع بعد از مرگ وی به چاپ رسید و در جلسه سالیانه آکادمی مدیریت آمریکا قرائت شد.

نومبر (۲۰۰۴) – هفت دلیل برای اینکه بازاریابان بهتر است به ادبیات علمی بازاریابی توجه نکنند.

با وجود اینکه درباره بازاریابی است بسیاری از استدلال های آن درباره سایر شاخه های مدیریت هم صادق است.

هر دو مقاله فوق را استاد های من در اینجا توصیه کرده اند. شاید در پست های بعدی به نوشته های این مقاله ها بیشتر بپردازم.

این ویژگی کار علمی است که خیلی وقت ها به نتیجه نمی رسد یا نصفه نیمه به نتیجه می رسد. به خصوص در علوم انسانی و اجتماعی هیچ چیز صد در صد دانسته نمی شوند. خیلی از محققین با یکدیگر توافق ندارند. خیلی از نظریه ها پیشبینی های متناقض دارند. خیلی از تحقیقات توصیفی است و  فقط برای درک بهتر یک پدیده است و هیچ پیشنهاد عملی به همراه ندارد. خیلی از تحقیقات در سطحی مجرد (Abstract) است و از دنیای واقعی فاصله دارد. خیلی از ادبیات علمی هم درباره خودش است. یعنی علم درباره علم است مثلاْ ادبیات روش تحقیق یا ادبیات مربوط به چگونگی نظریه پردازی که باز هم زیاد کاربرد عملی ندارد.

منتظر نظرهای شما هستم.

با وجود اینکه با ورود به رشته مدیریت استراتژیک کمی از علم کارآفرینی فاصله گرفتم، اما این فاصله زیاد هم نیست. ترم گذشته یک درس اختیاری در زمینه کارآفرینی با استاد Eileen Fischer برداشتم که عضو هیأت تحريريه دو ژورنال برتر رشته کارآفرينی است: Journal of Business Venturing و Entrepreneurship Theory & Practice . مطالب زیادی از او یاد گرفتم و درس او باعث شد تا بیشتر با آخرین کارهای علمی در زمینه کارآفرینی آشنا شوم.

رشته کارآفرینی روز به روز ارتباطش با رشته مدیریت استراتژیک بیشتر می شود. این موضوع به خصوص در مقالات ژورنال جوان اما معتبر Strategic Entrepreneurship Journal به چشم می خورد. مبحث «کارآفرینی راهبردی» به طور خلاصه به این معنا است که شرکت ها به طور همزمان به دنبال مزیت رقابتی و فرصت یابی هستند. «مزیت رقابتی» یا Competitive Advantage موضوع اصلی مدیریت راهبردی و فرصت یا Opportunity موضوع اصلی کارآفرینی است. آیرلند، هیت و سیرمون اولین مدل جامع کارآفرینی راهبردی را در سال ۲۰۰۳ در این مقاله ارئه داده اند. خودم هم در حال کار روی مقاله ای هستم که به نقش مشتری در ارزش آفرینی و کارآفرینی می پردازد.

خلاصه اینکه علاقه ام به کارآفرینی و مطالعه در این زمینه را همچنان حفظ کرده ام. اخبار کارآفرینی ایران را نیز دوست دارم دنبال کنم. در این زمینه هم وبلاگ یکی دیگر از دوستان را می خواهم معرفی کنم که در زمینه کارآفرینی و به خصوص کارآفرینی اینترنتی جزو نخبگان ایران هستند:

iKarafarini – کارآفرینی و خلق درآمد و ارزش در اینترنت – وبلاگ سید روح الله احمدی

در این وبلاگ حتماْ بحث داغ مربوط به کارآفرین خلاف کار ایرانی را ببینید و شما هم نظر خودتان را درباره اش بنویسید.

چند روز پیش در دانشگاهمان مناظره ای برگزار شد که جمع وسیعی از دانشجویان را جذب سالن آمفی تئاتر کرد. موضوع مناظره این بود: آیا خدا وجود دارد؟

بحث کنندگان هر دو بسیار بسیار قوی بودند. در سمت موافق، دکتر ویلیام لین کرگ (William Lane Craig) و در سمت مخالف دکتر رونالد دسوزا (Ronald de Sousa) بحث می کردند. من خیلی خوشحال بودم که دکتر کرگ را از نزدیک دیدم و با وی صحبت کردم چون قبلاْ برخی کارهایش را مطالعه کرده بودم. دکتر دسوزا را از قبل نمی شناختم ولی او هم واقعاْ بحث خوبی ارائه داد. این جلسه من را یاد جلسات مناظره سیاسی می انداخت که در دانشگاه تهران برگزار می شد. جو بسیار پر جنب و جوش بود و هر وقت یکی از دو طرف دلیل محکمی ارائه می دادند طرفدارانش سوت و کف می زدند. برایم جالب بود که این بحث وجود خدا اینقدر برای جوانان کانادایی جذاب است. در محافل مختلف در میان ایرانیان هم این سوال همواره جزو سوالات مهم و بنیادی بوده و هست. دربحث های مختلف درباره دین و مذهب و در کتاب های دبیرستانمان به این مبحث پرداخته می شود. ابو علی سینا از معروف ترین دانشمندانی است که به این سوال پرداخته است و به عنوان مخترع برهان هستی شناسانه وجود خدا مشهور است.

به نظرم یکی از دلایلی که این سوال برای همه جالب است، این است که به نظر خیلی بنیادی می آید. پاسخی که به آن می دهیم خیلی در زندگی مان تعیین کننده است. اما آیا سوالی بنیادی تر وجود ندارد؟ به گفته دنيس ترنر (Denys Turner) که یکی دیگر از فیلسوفان مدرن طرفدار وجود خدا است، بنیادی ترین سوال این است که چه سوالی را باید پرسید؟ این موضوع همیشه فکر من را مشغول می کند. واقعاْ چه سوالی را باید پرسید؟! از کجا باید شروع کرد؟

در محافل علمی معمولاْ یک سوال هست که از «آیا خدا وجود دارد؟» بنیادی تر محسوب می شود و آن اینکه «دانستن یعنی چه؟» به چه چیزی می توانیم بگوییم دانش؟ از کجا بفهمیم که پاسخ سوالی را یافته ایم؟ این سوال ها بسیار مهم و بنیادی هستند. بنیادی تر از خیلی سوالات دیگر. بنابراین طبیعی است که یک محقق علمی باید وقتی روی آنها صرف کند. این کار معمولاْ تحت عنوان فلسفه علم انجام می شود.

یکی از جالب ترین موضوعاتی که در این دوره دکترا در کلاس هایمان پوشش بسیار داده می شود، بحث فسلفه علم است. من قبلاْ آشنایی کمی با آن داشتم ولی در ترم گذشته اطلاعات بسیار زیادی به دست آوردم و مطالب بسیار جالبی خواندم. یاد گرفتن درباره نظریات Popper، Kuhn, Lakatos و روش هاي فکری Positivism, Interpretivism, Empiricist, Pragmatist و… بسیار آموزنده بود. مثلاْ خواندن این مطلب از پاپر برایم خیلی جالب بود. البته این بحث ها آنقدر پیچیده و فلسفی است که هنوز هم علامت سوال برایم زیاد باقی مانده. در این زمینه ها پیدا کردن مطالب فارسی به خصوص روی اینترنت دشوار است. یکی از دوستان که همواره در بحث های فسلفی استاد بنده بوده اند برای پر کردن این خلأ زحمت زیادی کشیده اند. وبلاگ اندیشه پارسی یک منبع بسیار پر محتوا درباره فلسفه علم به زبان فارسی است که حتماْ مطالعه مطالب با کیفیت آن را پیشنهاد می کنم:

اندیشه پارسی

گمانم مطالب این وبلاگ واقعاْ در سطح کتابی درخور چاپ باشد.

اینترنت اخیراْ در زمینه فراهم سازی روش های نوین برای بهره برداری از خرد جمعی حسابی گل کرده است. این موضوع که تحت عنوان کلی Social Computing یا رایانش اجتماعی شناخته می شود، تبدیل به یکی از بحث های داغ میان علاقه مندان به فناوری اطلاعات و ارتباطات شده است. در محافل مربوط به مدیریت و کسب و کار هم بحث است که تا چه اندازه این فناوری در سازمان ها قابل کاربرد است. به نظر من و همکارانم که مقاله زیر را تهیه کردیم، رایانش اجتماعی را می توان به شکل رویکردی جدید و متفاوت به مدیریت دانش دید. این مقاله ابتدا در فصلنامه مدیریت اطلاعات به چاپ رسید و قرار است در گزارش کامپیوتر هم به چاپ مجدد برسد:

رایانش اجتماعی در سازمان: رویکردی نوین در مدیریت دانش (کیهانی، صابری، مرادی، و صراف زاده ۱۳۸۶)

از اینکه عبارت «رایانش اجتماعی» را برای ترجمه Social Computing پیدا کردم خیلی خوشحالم! خیلی وقت ها معادل به این خوبی پیدا نمی شود.

یکی از دوستان نکته جالبی را یادآور شدند که دقیقاْ دو سال پیش در ۶ بهمن ۱۳۸۵ من مطلبی درباره برنامه های آینده ام نوشته بودم و جالب است که دقیقاْ در ۶ بهمن ۱۳۸۷ افکار مشابهی در ذهن می پرورانم. در مطلبی که سال ۸۵ نوشته بودم دقیقاْ برای دو سال آینده ام برنامه ریزی کرده بودم. بنابراین جالب است که دقیقاْ امروز که این دو سال تمام شده نگاهی به آن مطلب بیاندازم و واقعیت این دو سال را با اهداف آن زمان مقایسه کنم. پنج هدف در آن زمان تعیین کرده بودم که در ادامه هر کدام را جداگانه بررسی می کنم. سپس دوباره برای آینده برنامه ریزی می کنم.

خواندن تمام کتاب های پیتر دراکر (نتیجه: تغییر هدف)

چند تا از کتاب هایش را خواندم. فقط یکی را کامل خواندم و بقیه را به صورت گلچین. چیزی طول نکشید که فهمیدم اصولاْ این هدف اشتباه بوده چون به غیر از کتاب های دراکر هم خیلی کتاب های مهمی برای خواندن وجود دارد. خود دراکر هم در مصاحبه ای در اواخر عمرش گفته بود که فقط کارهای اولی اش به نظرش مهم بوده. به هر حال از دراکر خیلی چیزها یاد گرفتم که بیش از همه، هنر نویسندگی بود. با وجود اینکه دراکر دانش بسیار زیادی داشت هرگز تحقیقات او از روش های نظام مند علمی استفاده نکرد و بیشتر مخاطب عام را هدف قرار می داد تا محققین. بنابراین نوشته های او عموماْ در دانشگاه ها تدریس نمی شود. این حیف است که نویسنده های خوب، علمی نمی نویسند و نویسنده های علمی، خوب نمی نویسند. به ندرت افرادی مثل هنری مینتزبرگ (که در چند کیلومتری اینجا در دانشگاه مکگیل درس می دهد) پیدا می شوند که هم نویسنده های خوبی هستند و هم محققین خوبی.

نوشتن حداقل پنچ مقاله ISI (نتیجه: تغییر هدف)

راستش در آن زمان دقیقاْ نمی دانستم مقاله ISI یعنی چی. یک فهرست از ژورنال های علمی پژوهشی هست که معتبر شناخته می شوند و چاپ مقاله در آنها در سیستم ارتقای شغلی اساتید در ایران ارزش بالایی دارد. به این راحتی نمی شه در دو سال پنج تا از اینها نوشت، به خصوص در رشته ما. با این وجود لیست این ژرونال ها خیلی بلند بالا است و اگر کار تحقیقاتی معقولی انجام داده باشید بالاخره جایی می توانید برای چاپ آن پیدا کنید. اما از وقتی که آمده ام اینجا متوجه شده ام که اصلاْ معیار ISI بودن برایشان مهم نیست چون آن لیست خیلی بلند است و هر کسی می تواند در آن چاپ کند. اینجا فقط ۴-۵ تا ژورنال خیلی معتبر (به آنها ژورنال A هم می گویند) در هر زمینه ای هست که همه آنها را هدف قرار می دهند. مثل Administrative Science Quarterly, Academy of Management Journal, Academy of Management Review در زمینه مدیریت. بیشتر اساتید دانشگاه جهان حتی یک مقاله هم در این ژورنال ها ندارند. اگر یک نفر فقط یک مقاله در یکی از اینها داشته باشد می تواند در دانشگاه های خوب جهان به عنوان استاد مشغول به کار شود. اینجا اگر کسی حتی ۱۰ مقاله ISI هم داشته باشد در صورتی که هیچ کدام در ژورنال های درجه یک نباشد برایش زیاد موفقیت محسوب نمی شود. بنابراین هدف ۵ مقاله ISI هم اشتباه بود. هم برای اینکه عدد ۵ زیاد است و هم برای اینکه استاندارد ISI پایین است. اگر در ۳-۴ سال آینده بتوانم یک مقاله در یک ژورنال درجه یک چاپ کنم خوب است.

نوشتن حداقل یک کتاب به زبان فارسی (نتیجه: موفقیت نیمه کاره)

این کار را تقریباْ انجام دادم! با همکاری دکتر نرگس ایمانی پور در دانشکده کارآفرینی دانشگاه تهران یک درس الکترونیکی در زمینه تصمیم گیری تهیه کردیم که متن آن برای تبدیل به کتاب کاملاْ مناسب است. حیف که ماجراهای آمدنم به کانادا اجازه نداد این پروژه را در همان ایران تمام کنم. اما فکر کنم به هر حال این کتاب به زودی تکمیل و آماده چاپ گردد. مطالب آن پایه های علم ریاضی تصمیم گیری و علم رفتاری تصمیم گیری را پوشش می دهد و مشابه آن به زبان فارسی موجود نیست.

سی عدد بارفیکس پشت سر هم (نتیجه: شکست)

باز هم نشد. بهانه ام این است که ماجراهای آمدنم به کانادا و فشار برای تمام کردن موفقیت آمیز کارشناسی ارشد در اسرع وقت فرصت کافی برای ورزش کردن برایم باقی نگذاشت. البته هر از گاهی در زمین بستکتبال دانشکده مدیریت برای خودم بازی می کردم ولی باید بیشتر از این ورزش می کردم. حالا اینجا دانشگاه یورک امکانات ورزشی مناسبی دارد که شروع به استفاده از آنها کرده ام. امیدوارم این بار بتوانم ورزش را با وجود مشغله های دیگر ادامه بدهم.

راه اندازی یک کسب و کار خانگی کوچک (نتیجه: موفقیت با اندکی تغییر هدف)

بعد از دو دو تا چهارتا کردن های بسیار به این نتیجه رسیدم که یکی از مدل های کسب و کار مورد نظرم را بهتر است به شکل یک قرارداد یکباره انجام بدهم و نه اینکه کسب و کاری دائمی برای آن راه بیاندازم. این کار را انجام دادم و موفقیت آمیز هم بود و بخش از پول لازم برای سفر به کانادا از این راه تهیه شد. در اینجا هم شاید در آینده دوباره به راه اندازی کسب و کار فکر کنم اما در حال حاضر همین که به این موضوع فکر نمی کنم برای تمرکزم روی درس مفید است.


برنامه های آینده

خب حالا وقت خوبی است که دوباره برای دو سال دیگر چند تا هدف بگذارم:

۱. خواندن، خواندن، و خواندن

می خواهم از کتابخانه عالی این دانشگاه و تمام خواندنی هایی که در دسترسم هست استفاده کنم و هم بر ادبیات رشته ام تا جای ممکن مسلط شوم و هم آثار مهم ترین متفکرین جهان مانند فروید، ویتگنشتاین، وبر، مارکس، و… را مطالعه کنم. مطمئنم که به همه چیز نمی رسم چون وقت و توجهم محدود است ولی سعی می کنم.

۲. یادگیری روش تحقیق

انواع روش های تحقیق کیفی و کمی را می خواهم یاد بگیرم و بر آنها مسلط شوم. دانشکده ما و به خصوص گروه بازاریابی آن در زمینه روش های کیفی شهرت جهانی دارد و استادان خوبی در این زمینه داریم . اما در روش های کمی دانشکده مان کمی ضعیف است و باید با مطالعه جداگانه و شاید گرفتن واحدهایی از دانشگاه های دیگر جبران کنم.

۳. درک اینکه دنیا دست کیه!؟

می خواهم سر در بیاورم که دنیا دست کیه؟! افراد قدرتمند و با نفوذ دنیا چه کسانی هستند؟ افکار عمومی در کشورهای مختلف جهانی چگونه است؟ مردم کشورهای مختلف چه فرهنگی دارند و چگونه زندگی می کنند؟ اقتصادهای مختلف چه وضعیتی دارند و چگونه در کنار هم اقتصاد جهانی را تشکیل می دهند؟ ریشه مشکلات اصلی جهان فعلی به کجا برمی گردد؟ چرا هنوز جنگ در جهان وجود دارد؟ چرا ادیان مختلف با هم دعوا دارند؟ چرا دموکراسی و کاپیتالیسم خوب کار نمی کنند ولی گزینه های دیگر هم خوب کار نمی کنند؟ البته مسلماْ درک این چیزها بیشتر از دو سال طول می کشد!

۴. گسترش شبکه اجتماعی

دوست دارم با افراد زیادی اینجا آشنا شوم و از آنها یاد بگیرم. خوبی شهر تورنتو این است که مردم از همه جای جهان اینجا هستند. همین چند روز پیش با دختری از زیمبابوه درباره نظر مردم کشورش درباره احمدی نژاد صحبت می کردیم. هنگامی که درباره تجربه ایران با مفهوم کارآفرینی صحبت می کردم یکی از دوستان چینی می گفت در چین هم اتفاقات مشابهی رخ داده است و یکی از دوستان کانادایی می گفت در سفرش به تانزانیا پدیده مشابهی دیده است. خلاصه اینکه تورنتو فرصت مناسبی است برای وصل شدن به جهان و قصد دارم از این فرصت استفاده کنم.

خب برویم تا دو سال دیگر… 

یکی از مهمترین مسائلی که نگرانش بودم این بود که من تازه وارد یک مملکت غریب شدم و شبکه اجتماعی گسترده ای اینجا ندارم. زیاد کسی را نمی شناسم و زیاد کسی من را نمی شناسد. هنوز هم نگران این موضوع هستم. ولی اخیراْ متوجه شدم که همین چیزی که از آن ترس داشتم تبدیل شده به یک فرصت بسیار عالی!

دلیلش این است که ناگهان از یک شبکه گسترده خارج شده ام و از بسیاری از مشغله های بیرونی رها شده ام. دیگر مثل ایران نیست که لحظه به لحظه یا در جلسه بودیم یا پای تلفن. نداشتن شبکه اجتماعی، به علاوه نداشتن دغدغه کار و مسائل مالی، به علاوه اینکه هنوز خانواده تشکیل نداده ام، همگی باعث شده تا به دور از مشغله های بیرونی بتوانم روی درس تمرکز کنم. این تمرکز واقعاْ عالی است و احساس می کنم رشد علمی ام را تسریع کرده است.

کم کم اینجا هم با افراد مختلف آشنا می شوم و شبکه ام گسترده تر می شود. در آینده مشغله های کاری هم خواهم داشت و احتمالاْ خانواده ای هم تشکیل خواهم داد. برایم یادآوری می شود که این فرصتی که هم اکنون برای تمرکز دارم بسیار نادر و کمیاب است. پس بهتر است تا جای ممکن از آن استفاده مفید ببرم.


مجموعه عکس هایی از دانشکده کسب و کار شولیک و محوطه دانشگاه یورک (پردیس کیل) در قالب دو فایل پاورپوینت تهیه کرده ام که در صورت علاقه مندی می توانید نگاهی بیاندازید. خودم هم در عکس ها هستم.

در ایران مدیریت دانش همچنان در اوج جذب علاقه محققین به سر می برد. اما در جهان بحث وب ۲ و رایانش اجتماعی (ویکی ها و وبلاگ ها و…) این روزها خیلی داغ تر از مدیریت دانش است. بعضی ها هم نظرشان این است که رایانش اجتماعی می تواند رویکرد جدیدی در مدیریت دانش معرفی کند. این مقاله که بنده با همکاری خانم ها مریم صابری، شیما مرادی، و مریم صراف زاده نوشتیم اولین مقاله ای است که این بحث را در نشریات فارسی مطرح می کند. آن را می توانید از لینک زیر دانلود کنید:

رایانش اجتماعی در سازمان: رویکردی نوین در مدیریت دانش (کیهانی، صابری، مرادی، و صراف زاده ۱۳۸۶)

انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بالاخره تمام شد و اوباما (Barack Obama) موفق شد یک مبارزه انتخاباتی افسانه ای را با یک پیروزی تاریخی به پایان برساند. اوباما واقعاْ مردمی پیروز شد. بیش از هر کاندیدای دیگر از مردم عادی کمک های مالی کوچک دریافت کرد و بهتر از هر کاندیدای دیگر توانست از توان اینترنت و رایانش اجتماعی برای دلربایی استفاده کند. در این پست، مروری خواهیم داشت بر کلیپ های فیلمی که روی اینترنت پخش شدند و مردم لینک آنها را برای همدیگر فرستادند و در نهایت باعث برنده شدن اوباما شدند. کلیپ های مطرح شده در این پست ممکن است با اینترنت عادی در ایران به راحتی قابل مشاهده نباشند بنابراین پیشنهاد می کنم از نرم افزار اوربیت برای دانلود فیلم ها استفاده کنید. اگر فیلترینگ مزاحم شما است ابتدا این نرم افزار را دانلود کنید و هنگام مرور اینترنت روشن بگذارید. اگر این لینک فیلتر شده این هم لینک های دیگر برای دانلود این فیلتر شکن: اینجا، اینجا، و اینجا.

اوباما خیلی زود شبکه مخصوصی برای مبارزه انتخاباتی اش در یوتوب (YouTube) ایجاد کرد. ویدیوهای این شکبه که توسط سازمان اتخباتی اوباما روی اینترنت گذاشته شدند بیشتر (خیلی بیشتر!) از ویدیوهای هر کاندیادی دیگری مورد مشاهده قرار گرفتند. مثلاْ ببینید اوباما چقدر خوب بسکتبال بازی می کند! اما جالب اینجا است که بعضی از تأثیرگذارترین ویدیوها از جای دیگری آمدند. سازمان انتخاباتی اوباما نقشی در آنها نداشت بلکه مردم خودشان آنها را ساختند. در ادامه فهرستی از ویدیوهایی که تاریخ را ساختند معرفی می کنیم:

یکی از حملاتی که بر علیه اوباما صورت گرفت در رابطه با صحبت های ضد آمربکایی کشیش اوباما بود. فیلم صحبت های این کشیش همه جا پخش شد. جریان این بود که این کشیش همه اش از ظلم هایی که بر سیاهپوستان در آمریکا شده صحبت می کرد و بعضی جا ها خیلی جو گیر می شد و می گفت خدا آمریکا را لعنت کند. اوباما در پاسخ به اتهام اینکه چرا چنین کشیشی دارد پس از شنیدن سخنرانی «خدا آمریکا را لعنت کند» رسماْ اعلام کرد که کلیسایش را عوض می کند. اما در جوابی کاملاْ دندانشکن به کل این ماجرا اوباما یک سخنرانی کامل درباره مسئله نژاد ارائه داد که متنش را خودش نوشته بود. این سخنرانی آنچنان زیبا و تأثیرگذار بود که فیلم آن در اینترنت رکوردشکن شد و در دو روز اولی که در یوتوب بود بیش از دو میلیون بیننده داشت.

اوباما سخنرانی های زیبای دیگری هم داشت که خیلی کمکش کردند و فیلم آنها زیاد روی اینترنت پخش شد. دو تا از پربیننده ترین آنها را می توانید اینجا و اینجا ببینید. این دومی به خصوص خیلی برایش مفید بود و به عنوان سخنرانی «بله ما می توانیم» (Yes We Can) معروف شد. این سخنرانی دل چند تن از خوانندگان و بازیگران معروف را برد به طوری که آنها تصمیم گرفتند یک فیلم اینترنتی کوچک با الهام از این سخنرانی بسازند. این فیلم تا الان بیش از ۱۲ میلیون بار در یوتوب مشاهده شده است و به نظر من یکی از مهم ترین مهره هایی بود که در نهایت به پیروزی اوباما انجامید.

اصولاْ تعداد بازیگر ها و خواننده ها و مشاهیر هالیوود که از اوباما طرفداری کردند خیلی مهم بود. یک از قدرتمندترین و تأثيرگذارترين شخصيت های آمریکا خانم اوپرا وینفری است. اعلام طرفداری اوپرا از اوباما خیلی وزنه سنگینی به نفع او بود. جورج کلونی هم خیلی از اوباما طرفداری کرد و خیلی کمک مالی برایش تهیه کرد. از جمله افراد مهم دیگری که از اوباما حمایت کردند می توان رابرت دنیرو، تام هنکس، بروس اسپرینگستین، و این کوچولوی نازنین(!) را نام برد.

اما نباید نقش Obama girl یا اوباما دخت (ترجمه خوبیه!؟) را فراموش کنیم. فیلمی که او درباره اوباما ساخت (من عاشق اوباما هستم) و اوایل به نظر می رسید حالت مسخره دارد هم اکنون به بیش از ۱۱ میلیون بازدید رسیده، نقش مهمی در برنده شدن اوباما داشته و خود اوبامادخت را تبدیل به یک طرفدار جدی اوباما کرده که فیلم های بعدی اش هم در حمایت از اوباما روی اینترنت زیاد پخش شد.

نقش مجری های تلوزینونی معروف و برنامه های طنز هم در این انتخابات خیلی پررنگ بود. اکثر این برنامه ها طرفدار اوباما بودند. اوپرا که مهمترینشان بود را قبلاْ گفتم. علاوه بر آن رقصیدن اوباما در برنامه الن خیلی دلبری کرد (نه واقعاْ خوب رقصید!). برنامه های جان استورات، استیون کلبرت، دیوید لترمن، و بیل ماهر، به وضوح بیشتر طرفدار اوباما بودند تا مکین گرچه بیشتر آنها رسماْ چنین اعلام نمی کردند.

حتماْ می دانید که شبکه فاکس نیوز در آمریکا شبکه راست های افراطی است و بسیار طرفدار بوش و مکین است. این شبکه هر چی اخلاق کاری و خبرنگاری حرفه ای است را زیر پا گذاشت تا به زور از مکین حمایت کند و به اوباما حمله کند. متأسفانه بسیاری از مردم آمریکا این شبکه را تماشا می کنند و دوست دارند. یکی از مهمترین دلایل پیروزی اوباما این بود که خوب توانست با این شبکه مبارزه کند. هم خودش و هم طرفدارانش. یک نفر شبکه ای در یوتوب درست کرده که بخش مخصوصی از آن ویژه آشکار سازی جانبگیری های فکس نیوز است. از میان این ویدیوها این یکی را مخصوصاً پیشنهاد می کنم. این هم یک فیلم از دفاع کردن مدیر روابط عمومی اوباما از وی در فاکس نیوز. یکی از وحشتناک ترین برنامه های فاکس نیوز برنامه فاکتور اورایلی است که شاید ضد اوباما ترین برنامه تلوزیونی در آمریکا بود اما اوباما در آن برنامه حاضر شد و از خودش دفاع کرد.

اما برنامه های طنز فقط در حمایت از اوباما نقش نداشتند بلکه در مسخره کردن جان مکین و سارا پیلین هم خیلی اتفاقات جالبی رخ داد. در واقع نه اوباما نه همسرش و نه جو بایدن (کاندیدای نایب رئیسی اوباما) زیاد چیزی برای مسخره کردن نداشتند که برنامه های طنز از آن استفاده کنند. در عوض جان مکین به خصوص با انتخاب سارا پیلین (Sarah Palin) به عنوان نایب رئیس حسابی برنامه های طنز را تغذیه کرد. از همان ابتدای انتخاب سارا پیلین بعضی ها متوجه شباهت چهره او با تینا فی بازیگر و نویسنده معروف طنز شدند. گویا خودش هم متوجه شد! تینا فی آنچنان هنرمندان و خنده دار در برنامه Saturday Night Live یا SNL ادای سارا پیلین را در آورد که تمام دنیا از خنده روده بر شدند (مثلاْ اینجا، اینجا، اینجا، و اینجا را ببینید). اما شباهت چهره تنها دلیل با مزگی این کلیپ ها نبود. سارا پیلین آنقدر سوتی می داد که همیشه و از همان اول مسخره کردن او راحت بود.

فیلم های مسخره کردن سارا پیلین (مانند این) در یوتوب آنقدر زیاد هستند که حد ندارد. سارا پیلین برای اینکه نشان بدهد جنبه دارد خودش یک بار در برنامه SNL حاضر شد. تعداد بیننده های SNL آن شب رکورد شکست ولی کمک زیادی به پیلین نکرد و تا آخرش هم کسی زیاد او را جدی نگرفت. منتقدین معتقدند انتخاب او بزرگترین اشتباه مکین بود. به هر حال به نظر من خطر بزرگی از بیخ گوش جهان رد شد. بازیگر معروف مت دیمون هم همین نظر را داشت که فیلمش نزدیک به ۵ میلیون بار مشاهده شده. اینکه او نایب رئیسی باشد که رئیسش ۷۲ ساله است و چندان وضع سلامتی اش مناسب نیست، خیلی ترسناک بود. یک نفر از همکلاسی های آمریکایی ام می گفت اگر مکین و پیلین برنده شوند ممکن است شهروندی آمریکا را از خودش صلب کند و شهروند کانادا شود. در یوتوب هم بعضی ها همین نظر را داشتند.

نقش سیاهپوستان در حمایت از اوباما و در نهایت انتخاب او بسیار مهم بود. یکی از جاهای جالبی که این نقش خودش را نشان داد به داستان آگهی های وازاااپ (Wassup) بر می گردد. این سری آگهی های شرکت بادوایزر از سال ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۲ از تلوزیون پخش می شدند و آنچنان معروف شدند که تبدیل به یک پدیده فرهنگی شدند. آگهی اصلی وازاااپ را می توانید اینجا ببینید و بخندید. بعدها قطعات طنز بسیاری مبتنی بر این آگهی ساخته شد. این سری آگهی ها یک عده جوان بیکار را نشان می دهد که معمولاْ در حال بی خیالی هستند و وقتی به هم زنگ می زنند فقط با لحن با مزه ای می پرسند چه خبر (what’s up?). آنها آنقدر بیکارند که تفریح مورد علاقه شان همین است که به روشهای بامزه به هم بگویند وازااااپ. در عین حال صمیمیت و علاقه و سرخوشی که میان آنها هست نیز با همین عبارت منتقل می شود. برای انتخابات ۲۰۰۸ تهیه کنندگان و بازیگران این آگهی یک بار دیگر دور هم جمع شدند و یک بازسازی از آن در حمایت از اوباما ساختند که واقعاْ تکان دهنده است و خیلی مفید و مختصر کل ۸ سال بوش را به باد انتقاد می گیرد. این هم از آن فیلم هایی بود که دست به دست در اینترنت پخش شد و هم اکنون به نزدیک ۵ میلیون بازدید رسیده است.

خب امیدوارم توانسته باشم خلاصه ای از مهم ترین و با مزه ترین کلیپ های ویدیویی که در این انتخابات  تاریخ ساز شدند را معرفی کنم. اگر چیز مهم را جا انداختم در قسمت نظرها بنویسید. جالب اینجا است که بسیاری از فیلم هایی که معرفی کردم (اوبامادخت، موسیقی ما می توانیم، آگهی وازااپ و…) برای یوتوب ساخته شدند و اولین بار در آنجا قرار داده شدند. بعداْ خبرگزاری ها و برنامه های تلوزیونی آنها را از یوتوب دانلود کرده و پخش کردند! 

در آخر از شما دعوت می کنم اگر از دیدن این گونه فیلم ها هنوز خسته نشدید، کل کل رقص اوباما و مکین را تماشا کنید.

بالاخره رایانه (Laptop) جدیدی که اینجا سفارش داده بودم آمد. این عزیز زیبا از نوع Lenovo ThinkPad T400 است. امروز مراحل فارسی سازی را انجام دادم و بالاخره خلاصه ای از پايان نامه کارشناسی ارشدم را به شکل pdf درآوردم و روی سايت گذاشتم. آن را می توانيد در اينجا بيابيد.

پايان نامه کارشناسي ارشد من در مرداد ماه ۱۳۸۷ تکميل شد. موضوع آن نسبتاً عجيب است چون مخصوصاً تلاش کردم تا موضوعی انتخاب کنم که در جهان زياد روی آن کار نشده است. به زبان ساده در این پایان نامه، نحوه تفکر کارآفرینان درباره سطوح مختلف نوآوری محصول را بررسی کرده ام. جامعه آماری ام کارآفرینان مستقر در مراکز رشد دانشگاه های تهران و شریف بوده است. سعی کرده ام که ۱۶۰ صفحه پایان نامه را در متنی ۲۴ صفحه ای خلاصه کنم تا آسان تر قابل مطالعه باشد. در هنگام نوشتن این پایان نامه دانشگاه یورک لطف کرده بود و به من دسترسی زودهنگام به منابع الکترونیکی داده بود و بنابراین توانستم از منابع زیادی استفاده کنم که در ایران قابل دسترس نیستند. خلاصه پایان نامه ام را می توانید از لینک زیر دانلود کنید.

اندازه گیری ابعاد توجه کارآفرینان به سطوح مختلف نوآوری (کیهانی ۱۳۸۷)

خب الان حدود ۳ هفته است که در کانادا هستم و مطالب زیادی به نظرم آمده که می توانم در وبلاگ بنویسم. چند نکته جالب که خیلی زود نظرم را جلب کرد:

- کانادا سوپ آدم است. همه جور آدم جورواجور از همه جای جهان اینجا هستند. به خصوص شهر تورنتو که از متوسط کانادا هم تنوعش بیشتر است. در این چند روزی که اینجا بوده ام با آدم هایی از لیبی، فیجی، چین، ترکیه، انگلستان، آمریکا، هند، پرتقال، سومالی، کنیا، پاکستان، افغانستان، و حتی خود کانادا(!) آشنا شده ام. و البته ایرانی هم اینجا زیاد هست. به سختی می توان گروهی آدم کنار یکدیگر پیدا کرد که همگی از یک نژاد باشند.

- خیابان ها خیلی منظم هستند. ماشین ها خیلی خیلی با احتیاط رانندگی می کنند و چنان به عابر پیاده احترام می گذارند که آدم معذب می شود! هر بار که پایم را از پیاده رو روی خط عابر پیاده می گذارم و می بینم همه ماشین ها به احترام من می ایستند نمی توانم جلوی لبخندم را بگیرم! برای جبران لطفشان من هم در جاهایی که چراغ راهنما دارد صبر می کنم تا چراغ عبور عابر روشن شود.

- مردم راحت لباس می پوشند. دیدن مردم در خیابان با شلوارک یا سایر لباس هایی که در ایران «خانگی» محسوب می شوند اصلا عجیب نیست. در زندگی روزمره کمتر از ما نگران ظاهر خود هستند.

- افراد چاق اینجا خیلی بیشتر هستند. همچنین افراد دچار معلولیت جسمی و نیز افراد دارای هویت جنسی غیر عادی. این افراد خیلی بیشتر در جامعه پذیرفته می شوند.

در پست های بعدی بیشتر درباره دانشکده ای که در آن هستم و کلاس های درسی و آموخنه هایم می نویسم.

خوانندگان عزیز وبلاگ، یک خبر مهم دارم که البته در آینده بیشتر درباره اش توضیح می دهم. خلاصه اش اینه که دارم از ایران به کانادا سفر می کنم برای ادامه تحصیل. دلیل کم کاری اخیرم در وبلاگ درگیری های مربوط به رفتنم بود. کارشناسی ارشد مدیریت کارآفرینی را اینجا تمام کردم و دارم برای دکترای مدیریت استراتژیک به دانشکده کسب و کار شولیخ در دانشگاه یورک کانادا می روم. به کلی فصل جدیدی در زندگی ام آغاز خواهد شد. سعی می کنم ببینم در این زندگی جدید چه چیزهای جالبی می توانم برای نوشتن در این وبلاگ پیدا کنم.

همچنان که منتظر خبرهای بعدی هستید شما هم نظر بدهید که درباره چه چیزهایی از آنجا بنویسم برایتان جالب است.

در سفر شمال امسال که با دانشکده کارآفرینی رفتیم هنگامی که در قطار بودیم یکی از مسئولین دانشکده کاغذهایی را میان دانشجویان توزیع کرد که در واقع یک مسابقه ذهنی بود. روی این برگه ها نوشته شده بود:

کلمه می خریم، جایزه می دهیم. به سه نفر از کسانی که بیشترین کلمات معنی دار را با حروف ذیل بسازند جایزه می دهیم. کلماتی که حروف تکراری دارند را هم می خریم. (جایزه ویژه «به متراژ اتاق امور دانشجویی ۵۰۰۰ ریالی» به کسی تعلق می گیرد که جمله مورد نظر را هم بسازد.)

ی ش ک ه ف ن ر س د ا م

من و برخی دیگر از بچه ها از فرصتی که برای خلاقیت در کردن ایجاد شده بود استفاده کردیم و شروع کردیم به تراوشات ذهنی. اولین کلمه ها را نوشتیم: شک، فنر، دام، … در مورد بعضی کلمه ها می شد بیشتر مانور داد: کفش، کفاش، کفاشی، … کم کم به کلمه هاب بلندتر رسیدیم: شیرین کام، آدامس، مشاهیر، اسکادران، … برخی اسامی یادمان آمد: شمیم، شهین، شاهین، مهین، سمانه، … برخی فامیل ها نیز به حروف می خوردند: رادمنش، امیری، کیهانی(!) …. و برخی هم اسمشان می خورد هم فامیلشان: مهران مدیری. چند مورد اصطلاح نیز در می آمد: کفن و دفن، سرانه هر نفر، نکیر و منکر و…

کم کم که ذهنمان به تعداد زیادی کلمه مجهز شد( در کل حدود ۵۰۰ کلمه ساختیم)، می توانستیم به جمله هم فکر کنیم. واضح بود که عبارت «دانشکده کارآفرینی» را می توان با این کلمات ساخت و حتماْ این عبارت در «جمله مورد نظر» وجود دارد. ابتدا جملات ساده به ذهنمان رسید: دانشکده کارآفرینی شیک شد، کارآفرین شاد شد، … و به تدریج جملاتی که می ساختیم هم پیچیده تر می شدند: همراه دانشکده کارآفرینی سفر کردیم، دانشکده کارآفرینی هنرمند می آفریند، … یکی از طولانی ترین جملاتی که ساختیم البته زیاد ربطی به دانشکده کارآفرینی نداشت: مادر داماد سینی را داد سمیرا که مهریه شما مهرداد ما را فراری داد! وقتی به اینجا رسیده بودیم دیگر ذهنمان از جایی که طراح مسابقه در نظر داشت فراتر رفته بود (این را بعداْ فهمیدیم) اما مگر ذهن های خلاق ما ولکن بود؟!

کم کم که ذهنمان به نوع جملاتی که می شد با این یازده حرف ساخت آشنا می شد متوجه شدیم که می توان جملات آهنگ دار ساخت و بسیاری از ترکیب های این واژه ها شبیه مصرع های شعر درمی آیند. وقتی من سعی کردم اولین مصرع را بسازم چند نفر گفتند برو بابا! یعنی برایشان خیلی دور از ذهن به نظر می رسید که بتوان با تنها یازده حرف که این همه به زور با آنها کلمه و جمله ساخته بودیم، شعر هم بگوییم! اما به حر حال به کارمان ادامه دادیم.

مقدار زیادی از شب را در قطار مشغول بودیم و بالاخره صبح که از راه رسید، قطار به ساری رسید و در همان زمان بود که شعر ما تکمیل شد (بیت اول اشاره به همین نکته دارد). درست است که عالی نیست اما با توجه به اینکه فقط با ۱۱ حرف ساخته شده است، به نظرم کار بدی نیست! اسم آن را گذاشتیم «کارآفرین نامه» که برگرفته از «اسکندرنامه» نظامی بود که در آن برای اولین بار واژه کارآفرین در زبان فارسی ساخته شد.

کارآفرین نامه

می سراييم در اين دم ندای كارآفرينی  |  كه ساری می‌رسد همای كارآفرينی
در ميان سيره سرمايه‌داری
  |  سر می‌رسد ندای نيكی كارآفرينی
در كاشان، كيش، شمشك، مشكين‌شهر
  |  نم‌نمك سرمی رسد نسيم كارآفرينی
در كرمان، فشم، نكا، شاهين‌شهر 
|  همه ايران شده‌اند همره كارآفرينی
هم‌اينك سرمايه اين ديار كهن 
|  شده نام دانشكده كارآفرينی
دانشكده شد ميكده ميهنمان 
|  ما شديم رندان ميكده كارآفرينی
امّا همه كارهای درسی ما 
|  سايه افكنده سر شادی كارآفرينی!

می دانم احتمالاْ فکر می کنید که چقدر ما بیکار بودیم! یا شاید مثل آن حکایتی فکر می کنید که در دبیرستان می خواندیم که فردی پیش شاعر معبتری رفت و گفت که توانسته است شعری بسراید که از حرف الف در آن استفاده نشده است. شاعر معروف که شعر او را خواند گفت «بهتر بود از بقیه حروف هم استفاده نمی کردید!». اما به هر حال به نظر من داستان جالبی بود از خلافیت. ابتدا اصلاْ فکر نمی کردیم که شدنی باشد که با این ۱۱ حرف شعر بگوییم. حتی جمله هایی که می ساختیم ابتدا خیلی ساده بودند. اما رفته رفته ذهنمان عادت کرد که در قالب این ۱۱ حرف فکر کند. اگر بیشتر وقت می گذاشتیم هم احتمالاْ شعر بهتری از آب در می آمد ولی دیگر واقعاْ باید بیکار می بودیم….! بعداْ فهمیدیم که طراح مسابقه اصلاْ فکر نمی کرد که بتوان این همه کلمه با این یازده حرف ساخت و جمله مورد نظرش هم از همان جملات ساده بود: در دانشکده کارآفرینی سر کاریم!

اولش فكر كردم سایت Yaari.com فقط يك سايت شبكه اجتماعي مانند 360 و اوركات و.. است. چيزي طول نكشيد كه فهميدم چه فرق هاي مهمي دارد. از آدم سوء استفاده مي كند و با آبروي آدم بازي مي‌كند. درباره اش به تفصيل در وبلاگ انگليسي ام نوشته ام. از همه كساني كه براي آنها از طرف من دعوت نامه اين سايت آمده است عذر خواهي مي كنم. همه را تشويق مي كنم كه عضو نشوند و اگر عضو هستند بيرون بيايند.

به روز رسانی:

برخی از دوستان برداشت های اشتباه از نوشته فوق کرده اند و فکر کردند که شاید «یاری» به رایانه های آنها یا ایمیل های آنها آسیب می رساند. باید خدمتتان عرض کنم که اصلاْ اینطور نیست. یاری هیچ آسیب اینگونه نمی رساند. فقط مقداری با آبروی شما بازی می کند چون بدون اجازه آگاهانه شما برای تمام ایمیل های موجود در بانک ایمیل های شما (Address Book) دعوت نامه می فرستد. این کار غیر اخلاقی است اما قانونی است چرا که در توافقنامه ای که شما با انتخاب گزینه «من موافق هستم» یا همان I agree آن را امضا می کنید این موضوع ذکر شده است. اما چون کسی معمولاْ این توافقنامه ها را نمی خواند این کار آنها نامردی است.

بهترين راه براي مقابله با اين سايت اين است كه در آن عضو نشويد يا اگر عضو شديد حساب خود را در آن غير فعال كنيد (از طریق خود سایت یاری). به ديگران هم توصيه كنيد كه عضو نشوند. اگر از Gmail استفاده می کنید، برای اینکه ایمیل های دعوتنامه یاری دیگر اعصاب شما را خورد نکنند راه آسانی وجود دارد که می توانید با ایجاد فیلتر آنها را به طور خودکار حذف کنید. در نظرات این پست، كيهان اين روش را شرح داده است.

تقويم

دسامبر 2009
د س چ پ ج ش ی
« Oct    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031