در اين نوشتار مروری خواهيم داشت بر سير تحول اعتقادی من درباره يکی از مهمترين مسائل زندگی: آيا ضرر دارد که همراه با ماهی، ماست بخوريم؟

دوران کلاسيک

در دوران بچگی به ما گفتند خوب نيست ماست را با ماهی بخوری. موضوع ابتدا ناراحت کننده بود چرا که هم ماست خوشمزه بود و هم ماهی. امّا بچه ها کم کم ياد می گيرند که در زندگی خيلی وقت ها نمی شود دو چيز خوب را با هم داشت. حرف بزرگترها در دوران بچگی مرجع کامل علم و حکمت محسوب می شود چرا که تحقيق بيشتر يا نمی توانيم انجام دهيم يا وفت می گيرد. چرا وقتی که می توان صرف بازی کرد را صرف تحقيق کنيم؟ بدين ترتيب از قدرت خارق العاده دوران بچگی در گذشتن از ناراحتی ها استفاده کرديم و قبول کرديم که در زندگی ماست را با ماهی نخوريم. اگر بزرگترها می گويند نخوريد حتماً يک چيزی می دانند.

دوران رنسانس

کمی بزرگتر که شديم به اين فکر افتاديم که می توان سوال کرد. چرا می گويند خوردن ماهی با ماست بد است؟ من حق دارم جواب اين سوال را بدانم! بزرگترها گفتند باعث می شود صورتت لک و پيس يا جوش بزند. اين پاسخ برايم مانند نوری بود که حقايق بر ملا می کرد. درست است! پس برای همين هست که آن پسره در کلاس دوّم صورتش اينقدر لک و پيس داشت! بيچاره ماست را با ماهی خورده بود! از اينکه توانسته بودم اين ارتباط را برقرار کنم و به طور مستقل علم بزرگترها را برای خودم تأييد کنم بسی خوشحال بودم.

دوران روشنگری و عصر مدرن

صبر کنيد ببينم، من يادم هست يکی دو بار حواسم نبود ماست را با ماهی خوردم. ولی چيزيم نشد و صورتم هم لک و پيس ندارد. اصلاً اين که می گوييد خوردن ماست با ماهی ضرر دارد در کجا ثابت شده؟ آيا دانشمندان روی آن تحقيق کرده اند؟ پس چرا روی بسته های ماست يا ماهی هشدار نمی نويسند؟ چرا در تلوزيون کسی نمی گويد ماست را با ماهی نخوريد؟ در کتاب های مدرسه مان هم که نخوانديم. اگر از نظر علمی ثابت شده بود که خيلی بيشتر از اين مردم حواسشان بود و هشدارها هم بيشتر بود. خودم هم که خوردم چيزيم نشد. اگر از نظر علمی ثابت شده بود خارجی ها که آخر علم هستند می گفتند ولی ما رفتيم کانادا و کسی آنجا به ما نگفت ماست را با ماهی نخوريد. پس حتماً اين موضوع يک داستان قديمی است که تاريخ مصرفش گذشته. شايد قديمی ها درست نمی دانستند شير تاريخ مصرفش چقدر است يا اينکه برخی آدم ها ممکن است بدنشان lactose intolerant  باشد و بنابراين شايد برخی مشاهدات باعث يک نوع superstitious learning   شده باشد. در دنيای امروز که عصر علم و فناوری است نبايد اين چيزها را الکی بدون سند و مردک و آزمايش قبول کنيم.

دوران پسامدرن (عصر شک)

در دوران نوجوانی کلاً جوش زياد می زدم و بعضی وقت ها هم خيلی جوش های ناجور. ولی راحت ماست را با ماهی می خوردم و ديگر اعتقادی به ضررش نداشتم. جوش ها هم به خاطر فرايند طبيعی بزرگ شدن بود و همه در اين سن و سال می زنند. امّا بعضی وقت ها حس می کردم جوش های من غيرعادی است. ببينم من که هر دفعه که ماهی با ماست خوردم که دقيق حواسم نبود که بعدش حالم بد شده يا نه و دقيق يادداشت نکردم. بعضی وقت ها که دلدرد و دل پيچه داشتم شايد به خاطر اين بود که ماست را با ماهی خورده بودم؟ اگر يک موضوعی از نظر علمی بررسی نشده دليل اين نيست که صحت نداشته باشد. من خودم محقق هستم و می دانم به هزار دليل يک موضوع ممکن است رويش تحقيق نشود. اين خارجی ها که من دور و برم می بينم که اصلاً زياد ماست را با غذا نمی خورند. شايد اين مسئله اصلاً برايشان اهميتی نداشته که رويش تحقيق کنند. ولی خب اگر هر کسی ماست با ماهی می خورد حالش بد می شد بالاخره يک تشخيصی می دادند بعد از اين همه سال. ولی خب شايد اين موضوع محلی باشد و به نژاد و آب و هوا بستگی داشته باشد. شايد خوردن ماست با ماهی فقط برای خاورميانه ای ها مضر باشد يا فقط برای ايرانی ها، يا فقط برای ايرانی هایی که ماست و ماهی ايران را می خورند…ولی من يکی که خيلی هم در ايران و هم در خارج ماست را با ماهی خوردم (البته دقيقاً نشمردم چند دفعه) و هيچ چيزيم نشد. حتی اگر هم برخی از آن دلدرد ها برای اين بوده، موضوع زياد مهمّی نبوده و من هنوز زنده ام. ولی برخی چيزها ضررش فقط در درازمدت مشخص می شود….اتفاقاً خيلی از اين حکايت های قديمی ها نتيجه ساليان سال تجربه اندوخته نسل اندر نسل می باشد. شايد يک چيزی می دانستند. شايد دليل اينکه اينقدر راحت اين امکان را رد کردم اين بود که ماست خيلی دوست داشتم و چون می خواستم با ماهی ماست بخورم خودم را از نظر ذهنی گول زدم و بيش از حد انصاف سعی کردم خودم را متقاعد کنم که خوردن ماست با ماهی ضرر ندارد…

دوران معاصر (عصر اطلاعات و اينترنت)

واقعاً خجالت نمی کشی؟ تو که هر روز پای اينترنت هستی چرا زحمت نمی کشی يک دقيقه جستجو کنی ببينی علم جهان واقعاً دربار موضوع ماست و ماهی به چه نتيجه ای رسيده است. يک قانون در اينترنت وجود دارد که تقريباً هميشه درست است: اگر شما سوالی داريد حتماً افراد ديگی هم هستند که آن سوال را داشته باشند و حتماً برخی از آنها قبلاً در اينترنت درباره آن پرسيده اند. البته خيلی از اين پرسش و پاسخ ها در فوروم ها و تالارهای گفتگوی اينترنتی بين افراد عادی و غير متخصص است و ممکن است اعتبار علمی نداشته باشد. برای همين من هميشه از Google Scholar شروع می کنم.

متأسفانه يا من سر از واژه های علمی تخصصی علوم غذایی سر در نمی آورم و يا هيچ تحقيق علمی درباره ضرر داشتن يا نداشتن خوردن ماست با ماهی انجام نشده که از طريق گوگل قابل دسترسی شده باشد. امّا جستجو در اينترنت معمولی نشان می دهد که قانون فوق در اين مورد نيز پا برجا است و بحث های زيادی در تالارهای گفتگو و سايت های پرسش و پاسخ درباره خوردن ماست با ماهی و سوالات مشابه يافت می شود. مانند اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، و اينجا.

متأسفانه هيچ کدام از اين منابع علمی نيستند و در نتيجه پاسخ راضی کننده ای نيافتم که موضوع را برای هميشه برايم حل کند. امّا حس کلی که گرفتم من را متمايل به اين می کند که خوردن ماست با ماهی واقعاً ضرر خاصّی ندارد. برخی نکات جالب که در اين جستجو ياد گرفتم:

  • همه اين موضوع را از کسی شنيده اند. معمولاً مادر يا مادربزرگشان. هچ کس نمی گويد در فلان کتاب يا مقاله خوانده است و هيچ کس هم مرجعی کتبی برای آن ارائه نمی دهد.
  • چيزی که افراد شنيده اند متنوع است. يکی شنيده است که ممکن است اگر ماست را با ماهی بخورد، بميرد! يکی ديگر شنيده است که سمّی است. ولی اکثر کسانی که چيزی در اين باره شنيده اند، فقط شنيده اند که برایتان خوب نيست ماست را با ماهی بخوريد.
  • در مورد اينکه چه ضرری ممکن است داشته باشد اکثر اشاره ها به دل پيچه و گاز و اين چيزها است و کمتر به جوش و لک و پيس اشاره می کنند.
  • به نظر می آيد که بسياری از کسانی که اين مسئله را شنيده اند خاورميانه ای هستند و بيشتر کسانی که می گويند هرگز چنين چيزی نشنيده اند غربی اند. يک نفر نوشته است که اين شايعه از هند نشأت گرفته است.
  • موضوع به ماست محدود نمی شود و خيلی ها شنيده اند که شير يا کلاً لبنيات را نبايد با ماهی خورد.
  • در خيلی از کشورها ماست را با ماهی می خورند و دستور غذاهای زيادی از کشورهای مختلف پيدا می شود که در آن هم ماست به کار رفته و هم ماهی.
  • خيلی ها نوشته اند که بارها ماست را با ماهی خورده اند و مشکلی برايشان پيش نيامده ولی برخی ها هم نوشته اند که مشکل پيدا کرده اند.

به نظر می آيد که نارضايتی از حکومت دينی سبب موجی از نارضايتی از خود دين ميان عده زيادی از ايرانيان شده است. نشانه اين موضوع مطالب مختلفی است که وبلاگ نويسان فارسی زبان اين روزها می نويسند. به خصوص اين مطلب که امروز پرطرفدارترين مطلب سايت بالاترين شده بود. از ديد يک طرفدار شک و نقد، زير سوال بردن دين چيز بدی نيست ولی به شرط اينکه همراه با تفکر و تعقل باشد و نه يک واکنش احساسی و بدون احترام و عفّت کلام. از اين رو است که معمولاً نسبت به حمله های تند و توهين آميز و دشنام گونه ای که برخی به خدا و دين و دينداران می کنند احساس خوبی ندارم. مبنای پيشرفت دانش و آگاهی ميان انسان ها گفتگو است و توهين راه گفتگو را می بندد. از طرفی هم قبول دارم که برخی افراد آنچنان در چهارچوب های فکری خود اسيراند و آن چنان به نقد نشدن آن چهارچوب ها عادت کرده اند که کوچکترين نقدی را توهين آميز می بينند. بنابراين هر مطلبی که توهين آميز خوانده شود نيز لزوماً از ديد من مخرب و منفی نيست.

حال که نوشته «من يك بی خدای بی دين هستم» اينقدر توجه جلب کرده لازم ديدم که برخی نکات در اين نوشته اشاره کنم که مقداری ناپسند به نظرم می آيند. نويسنده در اين نوشته آورده است که «گروهي از پيامبران را زاييده ذهن وتخيل بشر و گروهی را عده ای شياد و رند ميپندارم كه از احمقيت مردم سو استفاده كرده اند.» من يک گروه ديگر هم پيشنهاد دارم: به نظرم بسياری از پيامبران معلم بوده اند. دانشمندان و طراحان اجتماعی بوده اند که به جز در قالب دين روش ديگری برای پيشبرد و راهنمایی جامعه نداشته اند. نويسنده همچنين می گويد «احترامی كه برای يك الاغ بار كش قائلم بيش از احتراميست كه برای آخوند روی منبر قائل هستم.»  آيا آخوندهایی نداشته ايم که اهل علم و استدلال و گفتگو بوده اند؟ آيا آخوندهایی نداشته ايم که مقابل آخوندهای ديگر ايستادگی کرده و از مظلومين دفاع کرده اند؟ و امّا آزاردهنده ترين قسمت نوشته اين نويسنده اين است که از عبارت «مشتی عرب وحشی و رذل» استفاده کرده است. آيا اين تبعيض نژادی نيست؟! آيا ما نبايد بهتر از اين باشيم که اين گونه به برخی از هم نوعانمان فقط به خاطر موقعيت جغرفيایی و نژادشان توهين کنيم؟ من يکی که اين روزها با توجه به موج دموکراسی خواهی در کشورهای عرب خيلی هم به عرب ها افتخار می کنم.

پس از بحثی که در اين وبلاگ شروع کرديم، من و روح الله گفتگوی خود را در ايميل ادامه داديم. فعلاً خلاصه ای از آن را اينجا می نويسم:

بيشتر بحث ما همچنان بر سر دفاع از شک (من) در مقابل يقين (او) است. يعنی بحثمان بيشتر سر اين نيست که من با يقين بگويم چيزی درست است و او با يقين بگويد نيست. بنابراين از اين نظر بايد اعتراف کنم که کار من از روح الله آسان تر است چرا که نشان دادن جای شک در بحثی معمولاً بسيار آسان تر از اثبات يک طرف آن بحث است. او شک را خوب می داند ولی ماندن در شک را خير. اما در مورد بعضی چيزها به نظر من ماندن در شک خيلی بهتر است تا اينکه خودمان را راضی کنيم که به يقين رسيده ايم. بنابراين عمده ترين مسئله در بحث ما اين است که من می گويم فعلاً بايد در شک ماند و او می گويد که می توان به يقين رسيد. در مورد مسائل بنيادی مانند خدا، او اعتقاد دارد که يک انسان می تواند با صرف وقت معقولی با تحقيق به اين يقين برسد. من اعتقاد دارم که کل طول زندگی يک انسان هم برای تحقيق کافی نيست و اين بحث طولانی تر از اين حرف ها است.

در مورد انسان هایی که در چند جمله کوتاه درک خود را از مسائل پيچيده جهان بيان می کنند گمانم روح الله نقد به جایی می کند. به هر حال اين جملات هم تلاشی هستند برای درک جهان و واقعاً خيلی وقت ها می بينيم که فردی با دانش و تجربه می تواند با يک جمله کوتاه بسيار روشنگر باشد. به قول روح الله «جملات ساده گاهي دنيايي در پشت خود دارند». ضمن اينکه خلاصه گفتن در دنيايی که توجه يک منبع بسيار محدود است ارزش بالایی دارد و مهارت مهمی است. با اين حال هر دوی ما موافقيم که جهان پيچيده است و حرف اصلی من اين است که نبايد با ساده سازی بيش از حد خودمان را فريب بدهيم که چيزی را می فهميم در حالی که واقعاً نمی فهميم.

اما در مورد بحث های کليدی، از آنجا که معلوم شد اختلاف نظر ما برگرفته از احتلاف نظرهای عميق تر در بسياری از مسائل بنيادی تر بوده، سعی کرديم بيشتر درباره آن مسائل بينادی تر بحث کنيم.

يکی از اين مسائل بحث شيرين وجود يا عدم وجود خدا است. روح الله طبيعتاً انواع استدلال های مربوط به اثبات وجود خدا را مطرح می کند (مانند برهان نظم) و من هم طبيعتاً به ايراداتی که تا کنون از اين برهان ها گرفته شده اشاره می کنم. طبيعتأً سر جاهایی که فيلسوفان و متفکرين قبلاً هم گير کرده بودند ما هم به نقاط کليدی بی پاسخ می رسيم مانند مسئله جبر و اختيار. امّا يکی از راه هایی که روح الله انتخاب کرده برای اثبات وجود خدا اين است که ابتدا ثابت کند که روح در انسان وجود دارد و غيرمادّی است و نشان اين موضوع را هم پديده هایی از قبيل خلاقيت، خودآگاهی، شخصيت و… می داند. پاسخ من حدوداً اين بوده که از نظر علمی وجود روح ثابت نشده و اين پديده هایی که به نظر روح الله نشان وجود روح و غيرمادی بودن آن هستند، تنها ناشی از فرايندهای طبيعی و بيولوژيک هستند که در مغز و بدن انسان روی می دهند. در نتيجه اين بحث وارد جزئياتی در رشته زيست شناسی شده است که متأسفانه از حوزه تخصص هر دوی ما  خارج است. ضمن اينکه اصولاً من فکر نمی کنم درست باشد اگر توضيح کامل پديده ای را درک نمی کنيم به اين نتيجه برسيم که حتماً غيرمادی يا ماورایی است.

اختلاف ديگری هم که سر زيست شناسی داريم اين است که آيا انسان از ميمون تکامل يافته يا خير؟ به نظر من اين موضوع با توجه به شواهدی که وجود دارد قابل باور است. 98.5 درصد از DNA انسان با ميمون يکی است و آن يکی دو درصد تفاوت هم بيشتر به خاطر اين است که ميمون ها از ما قوی تر، چابک تر و دارای حس بويايی قوی تر هستند. تنها بخش کوچکی از اين تفاوت مربوط به اين می شود که بچه های انسان در زمانی که جنين هستند سلول های مغزشان بيشتر توليد مثل می کند و مغز بزرگتری با نورون های بيشتر در انسان پديد می آيد. به نظر من کاملاً طبيعی است که اين تفاوت کوچک به صورت تکاملی رخ داده باشد. اين اطلاعات را همين امروز در اين سخنرانی بسيار جالب شنيدم (آخر سخنرانی، دقيقه 01:12:00 به بعد).

بحث ديگر بر سر اين است که بر فرض اينکه بخواهيم از دستورالعملی منتسب به خدا پيروی کنيم آيا قرآن و اسلام دستورالعمل مناسبی به ما می دهند يا خير. اين مناسب بودن از چند لحاظ می تواند باشد. مثلاً آيا به اندازه کافی واضح است؟ يا اينکه ابهام موجود در آن باعث دردسر می شود؟ ديگر اينکه آيا اسلام با آنچه که بشر امروزی به عنوان منش و اخلاق خوب قبول دارد سازگار است يا خير؟ در اين زمينه ها من استدلالتی دارم ولی اعتراف می کنم که به اندازه کافی مطالعه ندارم و به خصوص کتاب های مطهری را که روح الله معرفی کرده را خوب است مطالعه کنم.

هر دوی ما همچنان روی هوای نفس تأکيد داريم. او آن را باعث بی دينی و بی خدایی می داند چرا که اعتفاد دارد انسان ها ميل دارند از دستورات خدا سرپيچی کنند و اين هوای نفس باعث گمراهی آنها می شود. من برعکس پيروی از دستوراتی که به خدا منتسب است را نوعی تجلی هوای نفس می دانم چرا که پيروی کننده، نفکر خود را به دست اين دستورالعمل هایی که می گويند از جانب خدا رسيده می دهد، و خيال خودش را راحت می کند که اگر از اين دستورات پيروی کند همه چيز حل است. در حالی که دليل کافی برای يقين وجود ندارد، هوای نقس پيروی کننده باعث می شود تا خودش را فريب دهد که دليل کافی برای يقين وجود دارد و ديگر تنها کافی است از دستورالعمال ها پيروی کنيم تا همه چيز حل شود.

بحث های ديگری هم داريم سر يکی دو تا نظريه توطئه. مثلاً درباره اينکه آيا دانشمندان امروزی گمراه شده اند و يا مخصوصاً تبانی کرده و عليه دين کار می کنند؟ يا اينکه آيا صهيونيست ها يک شبکه بزرگ و سازماندهی شده زيرزمينی دارند که بسياری از مسائل جهان (مثلاً کار دانشمندان يا رسانه ها) را تحت نفوذ و مديريت خود دارند؟ سر دموکراسی و کاپيتاليسم هم هنوز فرصت بحث بيشتر پيدا نکرده ايم.

اين مطلب در ادامه گفتگویی است  که با اين نظر دوست عزيزم روح الله شروع شد.

مقدمه

سلام روح الله عزيز بسيار بسيار ممنونم که اين همه وقت گذاشتی و اين مطلب طولانی را برايم نوشتی. راستش يک مقدار شوکه شدم که تلاش کردی در چند خط به سوالی به بزرگی «دنيا دست کيست» پاسخ بگويی، هر چند در کليات. قبلاً چند بار در طول زندگی ام پيش آمده بود که افرادی در چند جمله نشان می دادند که بسيار در جريان وقايع جهان هستند و با تاريخ آن آشنا هستند و درباره تمام مسائل عمده جهان و سوالات عمده بشر حد اقل يک ايده های کلی دارند، به طوری که قضيه در ذهن آنها آنقدر ساده شده بود که می توانستند در چند جمله کليات آن را بگويند. از اين افراد بسيار خوشم می آمد و در مقابل آنها احساس شرم می کردم از اينکه خودم چقدر بی اطلاع هستم. آنها به من انگيزه می دادند که بروم و بيشتر تحقيق کنم و بيشتر ياد بگيرم. امّا اکنون در زندگی ام به اين نتيجه رسيده ام که بايد از به وجود آمدن چنين حالتی در خودم جلوگيری کنم. به اين نتيجه رسيده ام که پيچيدگی جهان به حدی زياد است و توانایی ذهن بشر به حدی محدود است که بشر اگر بخواهد با خودش صادق باشد هيچ چاره ای ندارد جز اينکه قبول کند نمی داند.

انسان از ندانستن بدش می آيد، از آن می ترسد و تا جایی که می تواند از آن پرهيز می کند. برخی چيزها را ياد می گيرد ولی در مورد خيلی چيزهایی که نمی داند يا نمی تواند ياد بگيرد، هوای نفس او می خواهد خودش را قانع کند که پاسخ را می داند تا از حس نادانی رهایی يابد. اين نيروی هوای نفس بسيار قوی است و غلبه بر آن بسيار سخت است. نياز به رهایی از ندانستن يک نياز روانشناسی بسيار بنيادين است و به همين دليل مغز انسان به مرور زمان ياد گرفته که چگونه از خود در مقابل احساس نادانی محافظت کند و به نوعی خودش را فريب دهد که می داند. نمونه های آن در تاريخ بسيار اند، به مانند کسانی که نمی دانستند مکانيزم کار ماه و خورشيد و باران و رعد و برق چگونه است و در نتيجه برای هر کدام از آنها خدایی در ذهن خود ساخته بودند. خدای رعد و برق جايگزينی بود برای دانش علمی درباره مکانيزم رعد و برق. چه بسيار انسان های بی گناه (به خصوص کودکان و دختران) بوده اند که به عنوان قربانی تقديم اين خدايان خيالی می شدند. بله من هم مثل تو قبول دارم که ريشه بسياری از مشکلات بشر نفس اماره و هوای نفس است.

غلبه بر اين هوای نفس جزو بزرگترين آرمان های من در زندگی است. بخشی از معنی اين غلبه اين است که به جای اينکه نداستن خود را با فريب ذهنی تکذيب کنيم برويم تلاش کنيم تا واقعاً دانش خود را افزايش دهيم. اما بخش ديگر آن اين است که در مورد چيزهایی که هنوز نمی دانيم تا وقتی که هنوز آنها را نمی دانيم بتوانيم قبول کنيم که نمی دانيم و با احساس ندانستن کنار بياييم. بخش سومی هم هست و آن اينکه از آنجا که ذهن ما چنين مکانيزم خودفريبی قدرتمندی دارد بايد هر از گاهی مروری داشته باشيم بر آنچه فکر می کنيم واقعاً می دانيم و دوباره آن را مورد آزمون شک قرار دهيم. اين کارها آسان نيست و واقعاً قوت اراده می خواهد. اين ديدگاه يک نوع حس خود انتقادی و فروتنی و تواضع علمی در آدم ايجاد می کند که خصيصه بسياری از دانشمندان بزرگ است. حال می خواهم با همين ديدگاه مروری داشته باشم بر برخی نکاتی که در نظرت نوشتی.

سوالی به بزرگی خدا

تمام نوشته ات مبتنی بر اين فرضيه است که خدایی وجود دارد و به دليلی ما را خلق کرده و به دليلی ما را می آزمايد. اين چيزی که تو به عنوان يک فرض بديهی گرفته ای برای من نه تنها بديهی نيست بلکه يکی از سوالات اساسی زندگی ام بوده است که همواره در جستجوی پاسخ آن بوده ام. در مواقعی تحقيق در مورد اين سوال به حدی وقتم را می گرفت که به اين نتيجه رسيدم که اگر بيشتر از اين بخواهم برايش وقت بگذارم بايد رشته ام را عوض کنم و فلسفه بخوانم. امّا بعد ديدم که بسيار بسيار افراد باهوش تر و داناتر از من بوده اند که دقيقاً همين کار را کرده اند و عمر خود را صرف اين سوال کرده اند. امّا پس از هزاران سال درگيری با اين سوال همچنان هيچ پاسخ قطعی وجود ندارد و بشر هنوز در اين مورد به نتيجه نرسيده است. ابعاد موضوع بسيار پيچيده است و من همواره در مقابل اين سوال خودم را يک جستجوگر می دانستم و می دانم. در مواقعی بيشتر متمايل به ايمان بوده ام و در مواقعی بيشتر متمايل به شک و هنوز هم به هيچ نتيجه قطعی نرسيده ام. از ديدگاه فروتنی علمی سعی می کنم که با اين نادانی کنار بيايم. وقتی می بينم اين همه سال تلاش انسان های متفکر که خود را وقف اين سوال کرده اند هم به نتيجه ای نرسيده همواره نسبت به کسانی که به راحتی جواب اين سوال را فرض بديهی می گيرند شک می کنم.

حال از اين بحث فلسفی که بگذريم باز هم بسياری از نتيجه گيری هایت را نمی توانم به راحتی قبول کنم. مثلاً می گویی دليل وجود جنگ در جهان گوش ندادن به حرف های خداوند است. اين در حالی است که در دنيای امروزی بسياری از جنگ ها و درگيری های بزرگ به خاطر گوش دادن به حرف های متناقضی است که به خداوند نسبت داده شده است. درگيری ميان اسرائيل و فلسطين آيا به اين دليل نيست که هر کدام از دو طرف اعتقاد دارند خداوند می خواهد آن زمين برای آنها باشد؟ افراطيان هر دو طرف اعتقاد دارند که برای گوش دادن به حرف خداوند بايد با طرف ديگر مبارزه کنند. مسيحيان افراطی هم از مسلمانان بدشان می آيد و ملسمانان افراطی از خيلی ها بدشان می آيد و  برخی از آنها سر يک کارتون چنان عصبانی می شوند که نه تنها قصد جان مخالفان را می کنند بلکه در شلوغی اعتراض، همديگر را هم می کشند! علاوه بر اين مسلمانان شيعه با سنی سر حرف خدا مشکل دارند و مسيحيان اين طرف ايرلند با مسيحيان آن طرف ايرلند سر حرف خدا مشکل دارند و چه خون ها که به اين خاطر ريخته نشده است… در کل احساس می کنم مقدار زيادی از نفرت و دشمنی که در جهان امروزی وجود دارد ريشه اش اين است که هر کسی از ديد خودش احساس می کند دارد به حرف های خدا گوش می دهد. شايد بگویی آخر حرف خدا را درست نفهميده اند. ولی آنها هم دقيقاً همين را به تو خواهند گفت. و از کجا می توان قضاوت کرد که من و تو بهتر از آنها می فهميم؟

چه کسانی دنيا را می گردانند؟

می گویی که «دنيا در کوتاه مدت فعلا دست صهيونيستهاست» و با وجود اينکه قبول دارم بسياری از آنها نفوذ دارند و لابی قدرتمند و پول های بسيار در اختيار دارند، امّا باز هم پيچيدگی نيروی های مختلفی که در جهان کار می کنند باعث می شود که در شدت اين نفوذ شک کنم. خيلی چيزها در جهان توسط آنها کنترل نمی شود و خيلی اتفاقات بر خلاف ميل آنها رخ می دهد. خودم شاهد بوده ام که در دو سال اخير در کانادا و ديگر کشورهای غربی تا چه اندازه وجهه اسرائيل ضربه خورده است. سرمايه داران يهودی هم درست است که زياد هستند ولی همه آنها که تندرو و مذهبی نيستند و انگيزه های صهيونيستی ندارند. الان بسياری از رسانه های آمريکا که عليه اسلام تبليغ می کنند دست روپرت مرداک هستند که يهودی نيست بلکه مسيحی است. از آن طرف يک ميلياردر که يهودی به دنيا آمده و اکنون بی دين است (جورج سوروس) کاملاً عليه روپرت مرداک کار می کند ولی باز هم در نظريه های توطئه جا پيدا می کند.

حالا همين دو ميلياردری که اين همه داستان توطئه برای آنها ساخته شده را در نظر بگير که يکی ارزش کلی اش 6 ميليارد (مرداک) و ديگری ارزش کلی اش 14 ميليارد (سوروس) است (آمار از اينجا است). گيريم که اين دو بسيار انسان های بدی باشند. آيا نيروهای ديگری در اين جهان نيستند که نگذارند آنها هر غلطی که می خواهند انجام دهند؟ مرداک و سوروس را اگر روی هم بگذاری و دو برابر کنی باز هم ثروتشان به وارن بافت نمی رسد (دارای ارزش کلی 45 ميليارد دلار) که او هم گرايش مذهبی خاصی ندارد، اغلب فرد پاک و محبوبی حساب می شود، و مشاور اوباما هم هست. تازه 10 ميليارد بالاتر بروی می رسی به بيل گيتس که او هم مذهبی نيست و هيچ کس او را توطئه گر نمی داند. دو نفر هندی (که دينشان هم هندو است) و يک نفر مکزيکی مسيحی همراه بيل گيتس و وارن بافت در فهرست پنج ثروتمندترين فرد جهان هستند امّا چرا هرگز در تئوری های توطئه نمی شنويم که دنيا دست هندو ها يا مکزيکی ها است؟ و آيا افرادی مثل بيل گيتس و وارن بافت که کم هم به فکر حل مشکلات بشری نيستند بيکار می نشينند و می گذراند کسانی مثل مرداک و سوروس دنيا را بگردانند؟ درست است که درصد زيادی از ميليونرها و ميلياردر ها يهودی هستند اما آيا نبايد قبول کنيم که نيروهای تأثيرگذار دنيا پيچيده تر از اين است که بتوان آن را با جملاتی نظير «دنيا دست صهيونيست ها است» يا دست سرمايه داران يهودی است ساده کنيم؟

يک نکته جالب ديگر را هم در نظر بگير که به چه دليل درصد زيادی از پولدارها يهودی هستند؟ يکی از دلايل مهم تاريخی اش گوش دادن به حرف خدا بوده است چرا که مسيحيان دريافت بهره روی مال را حرام می دانستند و در نتيجه نمی توانستند به راحتی با يکديگر تجارت کنند. در نتيجه يهوديان به عنوان تسهيلگر مبادلات مالی مورد استفاده قرار می گرفتند چرا که آنها می توانستند به مسيحيان وام بدهند و بهره بگيرند و مسيحيان هم بهره گرفتن از آنها را حرام نمی دانستند (آنها را پست تر از خودشان می دانستند). در نتيجه مقدار زيادی از يهوديان وارد کارهای تجارت و بانکداری و تأمين مالی شدند و شايد عمده ترين دليل زياد بودن تعداد پولدارهای يهودی در دنيای امروزی همين است. يک اتفاق کاملاً ساده و طبيعی. بدون اينکه هيچ کس قصد توطئه کرده باشد و فقط در نتيجه گوش دادن به تفسيری از حرف خدا.

راه حل مشکلات بشر چيست؟

نظر ديگری که داده ای درباره اين است که دموکراسی و کاپيتاليسم کار نمی کنند. فرضت بر اين است که دين راه حل جايگزینی ارائه داده است که من از آن خبر ندارم. می دانم بحث سر اين موضوع حتی بين خود علمای دينی هم بسيار است. شايد برخی بتوانند با در نظر گرفتن  ابهامات موجود در دين تفسيری بسازند که بر مبنای آن بتوان چنين سيستمی طراحی کرد ولی در نهايت اين سيستم ساخته تفسير ذهن آنها است و به همان اندازه از محدوديت های ذهن بشری رنج می برد که دموکراسی و کاپيتاليسم رنج می برند، و نيز مانند آنها بايستی با معيارهای منطق و استدلال مورد آزمون قرار بگيرد. امّا من همواره از راه حل های بشری که افراد ارائه کننده اش ادعا می کنند از دين حکم می شود مقداری ترس دارم چرا که می دانم هر وقت کم می آورند و مشکلی پيش می آيد می گويند «خدا گفته»  و راه را بر هر گونه اصلاح و بازنگری می بندند و يا از ابهام آنچه «خدا گفته» استفاده می کنند تا نظر و ميل شخصی خود را به ديگران تحميل کنند.

قبول دارم که هم دموکراسی و هم کاپيتاليسم به شکل امروزی سيستم های اجتماعی بسيار ناقص و پر اشکال هستند. من و خيلی های ديگر که تا حدی،  کمی تا قسمتی طرفدار آنها هستيم، هيچ علاقه ای نداريم که اين سيستم ها تا ابد به همين شکلی که هستند بمانند و خودمان را گول نمی زنيم که اين سيستم ها رويایی و بی اشکال هستند. امّا آنها را کمابيش به عنوان عناصری از بهترين راه حل هایی که تا به حال به عنوان يک تمدن اختراع کرده ايم می بينيم. قبول دموکراسی و کاپيتاليسم به عنوان راه حل های ناقص همان روحيه فروتنی را می خواهد که در مقدمه درباره اش حرف زدم.

بشر مشکلات دارد و دوست دارد باور داشته باشد که راه حلی برای آنها وجود دارد. يک راه حل ساده و امکانپذير که مثلاً همه بتوانند با خواندن يک کتاب يا چند فرمان و اجرای مرتب آن دستورالعمل به راحتی به نتيجه مطلوب برسند و همه مشکلات جهان را حل کنند. نفس اماره و هوای نفس ما می خواهد که به وجود چنين راه حل غير مبهم و آسانی ايمان داشته باشد تا از سردرگمی دربيايد. بشر دوست دارد تکليفش روشن باشد و بداند چه کار بايد بکند.  امّا تکليف روشن نيست و راه رفتن در تاريکی سخت است. درست است که دوست داريم کسی بيايد دستمان را بگيرد و راهمان ببرد، امّا در واقعيت تنها وقتی پيشرفت می کنيم که خودمان راه خودمان را پيدا کنيم و قبول کنيم که اين راه پر از تاريکی و پيچيدگی است.

در نوشته قبلی وبلاگ درباره اهدافم نوشته بودم و لينک داده بودم به نوشته دو سال پيش که يکی از اهدافی را اين گونه نوشته بودم:

درک اینکه دنیا دست کیه!؟

می خواهم سر در بیاورم که دنیا دست کیه؟! افراد قدرتمند و با نفوذ دنیا چه کسانی هستند؟ افکار عمومی در کشورهای مختلف جهانی چگونه است؟ مردم کشورهای مختلف چه فرهنگی دارند و چگونه زندگی می کنند؟ اقتصادهای مختلف چه وضعیتی دارند و چگونه در کنار هم اقتصاد جهانی را تشکیل می دهند؟ ریشه مشکلات اصلی جهان فعلی به کجا برمی گردد؟ چرا هنوز جنگ در جهان وجود دارد؟ چرا ادیان مختلف با هم دعوا دارند؟ چرا دموکراسی و کاپیتالیسم خوب کار نمی کنند ولی گزینه های دیگر هم خوب کار نمی کنند؟ البته مسلماْ درک این چیزها بیشتر از دو سال طول می کشد!

يکی از دوستانم که از بحث با او بسيار لذت می برم درباره اين هدفم نظر مفصلی نوشته و علاقه مند است تا نظر ديگران را هم درباره آن بداند. از آنجا که آن نظر را در مطلب دو سال پيش نوشته من آن را يک بار ديگر اينجا می آورم تا خوانندگان عزيز هم راحت تر آن را ببينند و بتوانند نظر بدهند. خودم هم ادامه گفتگويم را با اين دوست عزيز در مطلبی جداگانه می نويسم. نظر وی در زير می آيد:

 


سلام
در مورد هدف جديد شماره 3 خوشحال مي شوم بتوانم کمکي کنم و در رسيدن به پاسخ کمک کنم.
البته دنيا در کوتاه مدت فعلا دست صهيونيستهاست ولي در بلندمدت دست خداست.
البته الان دست خداست ولي خداوند بنابر دلائلي تا روز قيامت به انسانها اجازه داده که هر غلطي دلشان مي خواهد در اين دنياي پست بکنند و به همين خاطر ما در ظاهر فکر مي کنيم دنيا دست اين يا آن قدرت است.
افراد با نفوذ هم اول بايد مشخص کنيد منظورتان چه نوع نفوذي است؟ اگر نفوذ مادي و دنيوي است که سرمايه داران يهودي هستند که جاهاي مهم و تاثيرگذار دنيا مخصوصا رسانه هاي جمعي مثل سينما تلويزيون و روزنامه و اينترنت تحت نفوذ آنهاست. اگر منظورتان نفوذ معنوي مانند نفوذ امام خميني است که يک کلام به مردم گفت برويد جبهه و مردم با کله رفتند و چندصدهزار نفر از آنها کشته شد، اين نفوذ براي دوستان و نزديکان خداست.
افکار عمومي در کشورهاي مختلف مختلف است ولي با چندتا مخصوصا چين و چند کشور اسلامي که من ارتباط دارم از نظر سياسي شباهتهايي دارند که همه از تلويزيونهايشان تاثير مي گيرند و مسلمانها را تروريست مي دانند و يک روحيه ضدآمريکايي هم در کشورهاي مخصوصا چين و اسلامي هست. تفکرات ديگر مثل تفکرات فرهنگي و روسوم و سنن که خيلي زياد است و فکر نمي کنم عمرت کافي باشد حتي فقط چين را مطالعه کني.
وضعيت اقتصادها هم از آمار و رشدهاي آن مشخص مي شود. الان چين و هند رشد عجيبي دارند و آمريکا الان بيست تريليون دلار به چين بدهي دارد که کم کم دارد به يک اهرم به فشار بر آمريکا تبديل مي شود و حتي احتمال و صحبت جنگ آمريکا و چين هم در چين مطرح است. و الان 11 کشور جهان اقتصادهاي صنعتي نوظهور هستند که ايران يازدهمي است و برزيل و آرژانتيم و .. هستند. به هر حال هر کشوري به فکر منافع خودش است و رفابت شديد است و قيمت مواد غذايي هم در دنيا به شدت در حال افزايش است.
مشکلات جهان فقط در زمين (دنيا) است و بقيه قسمتهاي جهان مشکلي ندارند. و ريشه مشکلات فعلي و قبلي و آينده دنيا شيطان (نفس اماره) انسان است که انسان را وسوسه مي کند به پول و شهوت و قدرت و دنيا و ديگر حقه هاي شيطان و باعث مي شود انسانها به قلب خود گوش ندهند و عدالت و حق را زير پا بگذارند و براي رسيدن به اين وعده هاي شيطان (پول زمين شهوت قدرت و… ) به هر خلاف و جنايت و جنگي دست بزنند.
دليل وجود جنگ همين دليل بالاست (نفس و شيطان) و گوش ندادن به حرفهاي خداوند (قرآن و پيامبران)
دموکراسي و کاپيتاليسم هم براي اين کار نمي کنند که اساسا توليد شده توسط بشر هستند و براي زندگي بشر نسخه مي پيچند. انسان موجود بسيار عجيبي است که فرشتگان خداوند هم نتوانستند آن را بشناسند و متشکل از يک بدن و چهار روح است و بشر فعلي هنوز بدن آن را هم نتوانسته تا حد قابل توجهي بشناسد (مثلا بيماري هاي بسياري مثل سرطان و ايدز و مرگ و خيلي بيماري هاي ديگر هنوز درماني برايش توسط بشر يافت نشده). حالا تازه روح انسان پيشگش. خوب بشري که حتي بدن خودش را هم نمي شناسد معلوم است وقتي بخواهد براي زندگي بشر نسخه بپيچد اين نسخه ناقص خواهد بود و نتيجه نخواهد داد. تنها کسي مه مي تواند براي يک روبات دستورالعمل بدهند سازنده آن است و تنها کسي هم که مي تواند براي انسان نسخه زندگي بدهد سازنده آن يعني خداوند است که در عصر هر پيامبري يک دين را براي مردم آن پيامبر داده و براي مردم آخر زمان دين اسلام را توسط آخرين پيامبر خود که بهترين پيامبر و کاملترين دين است را فرستاده. و دين اسلام هم متاسفانه فرصت پيدا نکرده که بصورت کامل در دنيا اجرا شود والا اگر اجرا شود قطعا مناسب خواهد بود. البته هر آنچه که يک کشور به ظاهر اسلامي ارائه مي دهد لزوما همان الگوي زندگي که خداوند فرستاده نيست. و اسلام بايد بطور کامل اجرا شود تا بشر به خوشبختي و راحتي و رفاه برسد.

خوشحال مي شوم اگر در مورد اين جملات نظري يا سوالي داريد در همين جا بنويسيد تا بصورت منطقي و بدور از هر گونه تعصب بتوانيم در رسيدن به حقيقت موفق باشيم. چون زندگي ما محدود است و دکمه برگشت ندارد و اگر اشتباه زندگي کنيم و اگر بهشت و جهنم باشد و ما به آن توجه نکرده باشيم وقتي جان به گلو برسد (خروج روح از بدن هنگام مرگ از نوک پا شروع مي شود و نهايتا روح از گلو و دهان خارج مي شود) پيشمان مي شويم و آب رفته به جوي باز نمي گردد.

نوشته شده توسط سيد روح الله احمدی در اول فوريه 2011

ديگه سنت اين وبلاگ شده که هر دو سال يک بار در ششم بهمن ماه (حدود 25 ژانويه) يک مروری داشته باشم به گذشته ام و اهدافی که برای خودم گذاشته بودم را بررسی کنم و اهداف آينده ام را بنويسم. در سال 2007 اين مطلب را نوشتم که در آن پنج هدف را برشمردم و در سال 2009 اين مطلب را نوشتم که ميزان موفقيت خودم را در رسيدن به اهداف 2007 ارزيابی کردم و اهداف جديدی برای خودم گذاشتم.  حالا مروری خواهم داشت بر اهدافی که از آن سال ها داشتم و اهدافی که برای آينده دارم.

اهداف گذشته

خواندن و مطالعه زياد (ارزيابی پيشرفت: خوب امّا ناراضی)

واقعاً خيلی مطالعه کردم در اين دو سال. در واقع يک دانشجوی دکترا کار اصلی اش همين است. بيشتر مقاله خواندم اما از کتاب ها هم خوب استفاده کرده ام. در زمينه نظريه بازی های مشارکتی، اقتصاد مکتب اتريشی، کارآفرينی، و استراتژی حسابی مطالعه کرده ام و موضوع مقاله های اصلی که دارم برای تزم کار می کنم ترکيبی از اين چهار حوزه است. امّا به سه دليل ناراضی هستم . يک اين که هنوز فرصت نکرده ام خيلی از مطالب کلاسيک را بخوانم، به خصوص در رشته های ديگر که بنيادی تر محسوب می شوند مانند فلسفه و اقتصاد. و متأسفانه به نظر نمی آيد در آينده نزديک هم بتوانم به راحتی وقتی برای آنها پيدا کنم. ضمن اينکه اصولاً مطالب مفيد برای خواندن آنقدر زياد است که خواندن همه آنها از نظر منطقی کلاً غير ممکن است. دليل دوم اينکه مطالب زيادی خواندم در زمينه هایی که مجبورم فعلاً آنها را کنار بگذارم چرا که بايد روی کارهای اصلی تمرکز کنم. در زمينه های مختلفی مانند فلسفه چارلز ساندرز پيرس،  تجاری سازی فناوری، روانشناسی ارزش های انسانی، اخلاق کسب و کار، و… وارد شدم و مطالعه کردم ولی فعلاً فرصت ندارم اين زمينه ها را پيگيری کنم. دليل سوم اينکه در مورد بسياری از مقاله هایی که می خوانم و خودم دارم می نويسم اين احساس را دارم که اين چيزها فقط نظريه پردازی روی کاغذ است و کاربردهای عملی چندانی ندارند. به هر حال در آينده همچنان می خواهم به مطالعه ادامه بدهم و احتملاً همچنان اين نارضايتی ها باقی می ماند.

نوشتن مقاله (ارزيابی پيشرفت: خوب)

با وجود اينکه هنوز چيزی چاپ شده به اسم من بيرون نيامده اما پيشرفت خوبی در اين زمينه داشته ام و به اصطلاح اساتيدمان اينجا «pipeline» يا خط لوله نسبتاً مناسبی دارم.  کارهای محوری ام در زمينه مدل سازی کارآفرينی مطابق با مکتب اتريشی با استفاده از نظريه بازی ها است که اميدوارم تا دو سال آينده دو يا سه مقاله از آن چاپ کنم و بيشتر با اين يکی استاد راهنمايم روی آنها کار می کنم، دو سه تا کار کناری هم دارم که با اين يکی استاد راهنما انجام می دهم  (بله، دو تا استاد راهنما دارم) در زمينه عدم قطعيت، کارآفرينی، ترکيب و ادغام و مشارکت شرکت ها که فاصله  يکی دو تا از آنها تا چاپ کمتر به نظر می رسد. يک سری کارهای شخصی خودم هم هست درباره مدل ارزش آفرينی و مفهوم اقتصادی هزينه، هزينه فرصت، و نظريه ارزش که فعلاً وقت زيادی برايشان ندارم ولی اگر وقت بگذارم از آنها هم مقاله در می آيد. یکی از آنها در يک کنفرانس هم جايزه برده ولی هنوز فرصت نکرده ام بيشتر روی آن کار کنم.

نوشتن کتاب (ارزيابی پيشرفت: نامناسب )

نوشته بودم که می خواهم يک کتاب فارسی بنويسم و مطالب يک کتاب را هم تقريباً داشتم و دارم ولی از آن کارهایی است که انجام نمی شود. هيچ نيروی راننده ای نيست که من را به تمام کردن اين کار بکشاند و در نتيجه هميشه از اولويت می افتد. ضمن اينکه استاندارد شخصی خودم برای محتوای کتاب دارد بالا می رود و حالا اگر بخواهم همان کتاب قبلی در زمينه تصميم گيری را هم بنويسم بايد بيشتر رويش کار کنم. يک پروژه کتاب ديگر هست که نيروی راننده بيشتری برای کار روی آن دارم چون يک پروژه مشترک با نامزدم هست. در پست قبلی وبلاگ آن را اعلام کردم و الان داريم روی يک وبسايت مخصوص برای آن پروژه کار می کنيم. اين کتاب البته قرار است به زبان انگليسی باشد و بسته به ميزان همکاری نويسنده ها ممکن است خودم فقط بخش کوچکی از آن را بنويسم.

ورزش (ارزيابی پيشرفت: نامناسب)

در اين دو سال زياد فرصت ورزش نداشتم و گمانم مقداری هم تنيلی کردم مثل هميشه. در دو سال آينده هم مثل هميشه اميدوارم بيشتر ورزش کنم! البته داشتن يک هميار در ورزش خيلی کمک می کند و اخيراً يک دوست جديد پيدا کرده ام که دارد من را تشويق می کند. اميدوارم واقعاً بيشتر ورزش کنم چون يک مقدار هم وزن اضافه کرده ام!

يادگيری روش تحقيق (ارزيابی پيشرفت: متوسط)

هم در زمينه روش های کيفی و هم کمّی درس های خوبی داشتم و مطالب خوبی ياد گرفتم و گمانم اگر بخواهم از اين روش ها استفاده کنم بتوانم کار معقولی توليد کنم. ولی هر کدام از آنها تا بی نهايت جا دارد که آدم باز ياد بگيرد و پيشرفت کند. ضمن اينکه هم روش های تحقيق مبتنی بر مصاحبه و مشاهده و هم روش های مبتنی بر پرسشنامه بسيار وقت گير و پر هزينه هستند (اگر آدم بخواهد کار درست و حسابی انجام بدهد) و من به نظرم می آيد که بعد از فارغ التحصيلی که به منابع بيشتری دسترسی پيدا کردم بهتر است اين روش ها را به کار ببرم. در حال حاضر بيشتر با شبيه سازی رايانه ای کار می کنم که خيلی هم دوست داشتنی است.

آشنايی با جهان (ارزيابی پيشرفت: متوسط)

خيلی بيشتر از قبل در جريان اخبار جهان و ايران قرار گرفته ام. تا قبل از آمدنم به کانادا زياد علاقه ای به سياست نداشتم و به خصوص در مورد ايران به نظرم اتلاف وقت می آمد. وضعيت آمريکا هم با رئيس جمهوری مثل بوش چندان جالب نبود. اما انتخاب اوباما به عنوان رئيس جمهور آمريکا و وقايعی که حول انتخابات رياست جمهوری در ايران اتفاق افتاد اميد برای تغيير را در من زنده کرد و حالا خيلی بيشتر اخبار سياسی را دنبال می کنم. اينطور که از وقايع اين روزهای کشورهای عرب مانند تونس و مصر معلوم است، اميد در دل خيلی ها هنوز هست. اخبار فناوری و به خصوص کسب و کارهای اينترنتی و شرکت هایی که در زمينه فناوری های اطلاعات و ارتباطات کار می کنند را هم اخيراً بيشتر دنبال می کنم. يکی از دلايل علاقه بيشتر پيدا کردنم به اين موضوعات اين بود که می خواستم موبايل جديد بخرم و شروع کردم به دنبال کردن وبلاگ ها  (به خصوص اين يکی) برای تصميم گيری. صنعت مخابرات در کانادا خيلی وضعيت جالبی دارد و خيلی ها باورشان نمی شود که از خيلی نظرات از ايران بدتر است. اخبار کلی در زمينه اقتصاد و کسب و کار را هم زياد قبلاً دنبال نمی کردم اما فاجعه اقتصادی دو سال پيش مقداری من را علاقه مند کرد و الان هم که دارم به عنوان دستيار تدريس به يک عده از دانشجويان دانشکده کسب و کار شوليک درس می دهم بخشی از وظيفه ام اين است که آنها را تشويق کنم به دنبال کردن اخبار جهانی در زمينه کسب و کار. اين موضوع باعث شده خودم هم بيشتر اين اخبار را دنبال کنم. يک نمونه از دنبال کردن اخبار که در کلاس انجام دادم را اينجا نوشته ام.

گسترش شبکه اجتماعی (ارزيابی پيشرفت: افتضاح)

تقريباً هيچ فرصتی برای شبکه گری و ايجاد ارتباطات جديد و حتی تقويت ارتباطات قديمی نداشته ام. ببشتر ارتباطم با تعداد معدودی ايرانيان تورنتو بوده است و آن هم خيلی کم چون بيشتر وقتم را واقعاً درس می گيرد. وقت اضافی ام را هم ترجيح می دهم بيشتر با نامزدم بگذرانم.  در دو سال آينده با توجه به اينکه بيشتر ندريس خواهم کرد و شاگردان بيشتری خواهم داشت و با توجه به اينکه امسال سر يک کلاس دانشجويان ام بی ای هم دارم میروم، به نظرم به تدريج ارتباطاتم بيشتر خواهد شد. عجله زيادی برای اين کار ندارم و به نظرم شبکه خودش می آيد.

اهداف جديد برای آينده

ازدواج، تشکيل خانواده و بودن همسری خوب

دو سال پيش که اهدافم را می نوشتم به تازگی با خانمی آشنا شده بودم که فکر نمی کردم زندگی ام را به کلی متحول کند. اما اين دو سال شايد زيباترين سال های زندگی ام بود چرا که آن را در اوج عشق و عاشقی سپری کردم. به تازگی مراسم نامزدی مان را گرفتيم و اميدواريم هر چه زودتر بتوانيم مراسم عروسی را هم بگيريم. در آمدن از مجردی هم مسائل جالب خودش را دارد ولی در کل خيلی خوب است! خيلی دلم می خواهد بهترين همسر دنيا باشم برای پريا و اين يکی از مهم ترين اهداف آينده ام هست. سوالاتی که همه می پرسند را بگذاريد جواب بدهم: بله او ايرانی است، اسمش پريا است، و دانشجوی کارشناسی روانشناسی همين دانشگاه يورک است.

پيشرفت در روش تدريس و بودن معلمی خوب

در ايران يکی از دغدغه هايم روش های تدريس و يادگيری بود. هميشه از روش های تدريس بسياری از معلم ها و اساتيدم ناراضی بوده ام و اينجا هم وضعبت اساتيد دانشگاه و معلم های دبيرستان چندان بهتر نيست. اما در دو سال گذشته کلاً تدريس را گذاشته بودم کنار. امسال شروع کردم درس دادن دو کلاس به عنوان دستيار تدريس (TA) که خيلی تجربه خوبی است و در آينده هم بيشتر بايد درس بدهم. بنابراين می خواهم معلم خوبی باشم و در دانشجويان علاقه ايجاد کنم و سعی کنم وقتشان سر کلاس تلف نشود و خوابشان  نبرد. خودم که تقريباً از اول دبيرستان تا اواخر ليسانس خواب بودم!

فارغ التحصيلی و يافتن کار مناسب

بيشتر دانشجويان دکترای دانشکده ما چهار ساله تمام نمی کنند. بازار کار برای فارغ التحصيل ها هم زياد خوب نيست و برای همين خيلی ها ترجيح می دهند حتی بعد از دفاع در دانشگاه بمانند تا شايد بتوانند مقاله بيشتر توليد کنند و پيشنهادات بهتری برای کار دريافت کنند (بله معيار اصلی ارزيابی يک فارغ التحصيل دکترای مديريت تعداد و کيفيت مقالات او است). می خواهم تلاش کنم چهار ساله فارغ التحصيل بشوم و کار به عنوان استاد دانشگاه را شروع کنم. می دانم که ممکن است بشود پنج سال ولی تلاشم را می کنم!

و در پايان…

به عنوان حسن ختام يادی داشته باشيم بر جملاتی  ماندگار که استيو جابز، يکی از بهترين کارآفرينان معاصر در يک آگهی تلوزيونی در اواخر دهه نود قرار داد تا سر آغاز دورانی جديد در شرکت اپل را نويد بدهد:

به افتخار ديوانه ها، متفاوت ها، انقلابی ها، دردسرسازها،

مهره های گردی که در سوراخ های مربعی جا نمی شوند، آنها که ديدشان متفاوت است.

آنها چندان علاقه ای به قوانين ندارند، و هيچ احترامی برای وضع کنونی قائل نيستند.

می توانيد از آنها نقل کنيد، با آنها مخالفت کنيد، از آنها تجميد کنيد يا بد بگوييد

امّا تنها کاری که نمی توانيد بکنيد اين است که آنها را ناديده بگيريد

برای  اينکه آنها تغيير ايجاد می کنند، آنها نوع بشر را به جلو می برند

و با اينکه ممکن است عده ای آنها را ديوانه ببينند، ما نبوغ می بينيم

چرا که آنهایی که به اندازه ای ديوانه هستند که فکر می کنند می توانند دنيا را تغيير دهند، همان هایی هستند که تغيير می دهند.

فراخوان مشارکت در پروژه تدوين کتاب درباره تجربه ايرانيان با اينترنت (مسائل عاطفی، روانشناسی و اجتماعی)

بيش از يک دهه است که اينترنت آرام آرام در زندگی بسياری از ايرانيان جايگاهی پيدا کرده است. مثل ساير مردم جهان، بسياری از ما خاطرات و تجربيات بسيار جالبی از وارد شدن و تأثير اينترنت در زندگی مان داريم. امّا تجربه ما با توجه به شرايط خاص فرهنگی و اجتماعی ايران و ايرانی بودن ويژگی های خاص خود را داشته است. با اين وجود تا به حال داستان تجربه خاص ايرانيان با اينترنت و مسائل عاطفی، روانشناسی و اجتماعی آن برای جهانيان روايت نشده است. قصد ما تدوين کتابی است برای بازگویی بخشی از اين روايت به زبان انگليسی. موضوعات مورد نظر ما عبارتند از:

- زیباترین خاطرات شما از چت و اینترنت
- مهمترین تاثیرات چت و اینترنت در زندگی تان و زندگی‌ دوستان و اطرافیانتان
- با احساس ترين، خنده‌دار‌ترین، گريه دار ترين، رمانتيک ترين خاطراتتون از چت و اينترنت
- جالب‌ترین ایمیل‌ها و چت‌هایی‌ که تا حالا داشته ايد
- جالب‌ترين استفاده هایی که تا به حال از اينترنت کرده ايد
- چگونه شروع کرديد به استفاده از اينترنت، چه چيزی باعث شد؟ با چه مشکلات و چالش هایی رو به رو بوديد، و….

شما میتوانید به هر اندازه که بخواهيد در تدوين این کتاب مشارکت داشته باشید. به ترتیب میزان مشارکت:
۱. میتوانید یک فصل کامل را خودتان به صورت فردی يا گروهی بنویسید (به انگلیسی) و در صورت تمایل اسم شما به عنوان نویسندهٔ آن فصل آورده می شود.
۲. میتوانید یک فصل کامل را خودتان به صورت فردی يا گروهی بنویسید (به فارسی) و در صورت تشخيص مدير پروژه و ويرايشگر، ترجمه خواهد شد. در صورت تمایل اسم شما به عنوان نویسنده در کنار نام مترجم می آيد.
۳. میتوانید مطالبتان را درباره موضوعات فوق برای ما بفرستید (به فارسی یا انگلیسی‌) و ما سعی‌ می‌کنیم در جای مناسب در کتاب قرار بدهیم. در این صورت اسم شما در صورت تمایل در پاورقی آورده می شود.

لازم به ذکر هست که همهٔ موارد فوق ابتدا توسط مدير پروژه و ويرايشگر بررسی میشوند و تصميم نهايی درباره ترکيب کتاب تا پيش از ارائه به ناشر با آنها است. همچنين چنانچه مایل به استفاده از نام واقعی تان نبوديد، می توانيد با نام مستعار يا به صورت بی نام مشارکت کنيد.

برای کسب اطلاعات بيشتر، ابراز علاقه يا آمادگی به مشارکت در پروژه، ارسال مطالب، و ساير موارد مرتبط با اين پروژه با آدرس پست الکترونيکی زير مکاتبه نماييد:
iraninternetproject@gmail.com

در صورتی که علاقه مند به همکاری و مشارکت در اين پروژه هستيد هر چه زودتر با ما تماس بگيريد.
تاريخ نهایی برای ابراز آمادگی و علاقه به مشارکت:  21 مارس 2011 مصادف با اول فروردين 1390 (عيد نوروز)

با تشکر،
پريا مطيعی تهرانی (pariam@yorku.ca)
مدير پروژه، دانشجوی کارشناسی روانشناسی دانشگاه يورک کانادا

محمّد کيهانی (mkaihani@yorku.ca)
ويرايشگر، دانشجوی دکترای مديريت راهبردی دانشگاه يورک کانادا

درباره اين سخنرانی مطلبی در وبلاگ تازه تأسيس انجمن بين المللی مديران ايرانی نوشته ام. اگر به مباحت مربوط به روانشناسی تصميم گيری و اقتصاد رفتاری علاقه داريد ديدن آن را توصيه می کنم.

حتماً تا به حال ديده ايد که در برخی سازمان ها يک تعداد رايانه می آورند و شروع می کنند به استفاده از برخی نرم افزارها و می گويند حالا ما داريم از فناوری اطلاعات استفاده می کنيم و حسابی به روز هستيم و… در حالی که وقتی با دقت نگاه می کنيد می بينيد زياد فرقی نکرده است و فايده چندانی نداشته. مثلاً همان کاغذ بازی های قبلی هست فقط حالا متن آنها با رايانه چاپ می شود. اهل فن در ايران زبانشان مو در آورد از بس گفتند که فناوری اطلاعات فقط اين نيست که کامپيوتر بياوريد نصب کنيد. خيلی گسترده تر است و اگر هوشمندانه از آن استفاده شود بسياری از هزينه ها را کم می کند، بهره وری را بالا می برد و کارهای جديدی ممکن می سازد. اين روز ها شاهد يک موردکاوی جالب هستيم که می توان از آن بسيار پند آموخت.

دولت آمريکا با اين مشکل مواجه است که می خواهد بيمارستان ها، مطب ها و مراکز درمانی از فناوری اطلاعات و به خصوص از پرونده های الکترونيکی استفاده کنند و حاضر است مشوق های مالی نيز در اين زمينه توزيع کند. اما نه اينکه فقط يک رايانه بياورند ونرم افزاری نصب کنند و بگويند ما داريم از پرونده های الکترونيکی استفاده می کنيم پس پولمان را بدهيد! برای اينکه چاره ای برای اين موضوع پيدا کنند عده ای از متخصصين طی فرايندی مفصل راهکار جالبی را طراحی کرده اند.

به اين ترتيب دولت آمريکا مفهومی را تعريف کرده است با عنوان «استفاده معنی دار» از فناوری پرونده های الکترونيکی. به اين معنی که علاوه بر داشتن رايانه و نرم افزار، مراکز درمانی بايد ثابت کنند که دارند به روشی از اين فناوری استفاده می کنند که باعث بهبود رسيدگی به بيمار و کاهش هزينه ها می شود، امکان به اشتراک گذاری اطلاعات پزشکی ميان مراکز درمانی مختلف به طور امن وجود می آيد، و داده های لازم در اختيار محققين دولتی نيز قرار می گيرد.

پس از دريافت بازخورد از صاحبنظران مختلف، قرار شده است تا استفاده معنی دار به جای اينکه يک مفهوم صفر و يکی باشد به صورت مرحله به مرحله پياده شود. به اين صورت که فهرست های طولانی از انواع مواردی که استفاده معنی دار محسوب می شود تهيه شده و اگر يک بيمارستان مثلاً به پنج تا از آنها دست يابد می تواند در مرحله اول استفاده معنی دار قرار بگيرد. سپس همه مراکز درمانی می توانند متناسب با مراحل پيشرفت خود در استفاده معنی دار مشوق های مالی دريافت کنند.

به نظر من اين راهکار هوشمندانه ای است و مفهوم استفاده معنی دار از فناوری بسيار کارا است. چه خوب بود در ايران هم مثلاً برای استفاده سازمان ها، ادارات، مدارس و… از فناوری اطلاعات سطوح مختلف استفاده معنی دار تعريف می کرديم تا ببينيم اين همه رايانه و نرم افزار که نصب شده اند واقعاً تا چه اندازه از پتانسيل آنها بهره گرفته شده است.

چند وقت پيش مطلبی در اين وبلاگ نوشتم با عنوان پارسيان کارآفرين در هند. تهيه کنندگان نشريه ای فارسی زبان در مالزی از اين مطلب استقبال کرده و از من دعوت کردند تا ويرايشی مبسوط تر از آن برای نشريه شان بنويسم. اين کار را کردم و حاصل آن را می توانيد اينجا بخوانيد. يک گزيده هم همينجا می آورم:

يکی از کامل‌ترين روايات تاريخ پارسيان هند را می‌توان در کتاب پارسيان (the parsis) نوشته سال 1858 دوسابهای فرامجی (dosabhai framji) که خود يک پارسی بوده است يافت. نسخه کامل هر دو جلد اين کتاب تاريخی در قسمت کتاب‌های گوگل (google books) به طور رايگان قابل تهيه است. فرامجی فصل اول کتاب خود را اين‌گونه آغاز می‌کند:

بازماندگان آن نژاد بزرگ و شکوفا از مردمی که قرن‌ها قبل از عصر مسيح ساکن سرزمين ايران بودند، و قلمرو آن‌ها در زمان کاميابی از جنوب تا خليج‌فارس و اقيانوس هند، از شرق تا رود‌های سند و آمو، از شمال تا دريای خزر و کوه‌های قفقاز و از غرب تا صحرای ليبی و مديترانه بود، و در شکوه و عظمت و افتخارشان هيچ ملت ديگری در تاريخ قديم با آن‌ها برابری نمی‌کرد، آن‌ها که پادشاهان‌شان زمانی قدرتمندترين شاهان و حکيم‌ترين و نيکوکارترين حاکمان بودند، بازماندگان آن‌ها در هند به عنوان پارسیان شناخته می‌شوند، نامی که از نام کشور اصلی‌شان پارس يا فارس برگرفته شده است.

نويسنده در ادامه به طور مختصر به روايت حمله اعراب و سقوط ساسانيان می‌پردازد. وی اين حمله را بسيار خشونت‌آميز، وحشيانه و پر خون توصيف می‌کند و می‌گويد ايرانیانی که قرن‌ها کيش و آيين خود را داشتند حال توسط اعراب مجبور به پذيرش اسلام و يا سرکوب شدند. او اين دوراهی را برای روحيه و شخصيت ايرانيان بسيار مخرب می‌داند چرا که بسياری از ايرانيان به خاطر بقای خود مجبور به پذيرش روش جديدی از زندگی شدند که به آن اعتقادی نداشتند. عده‌ای از زرتشتيان که حاضر به پذيرش اسلام نبودند برای مدتی به خراسان پناه بردند و حدود صد سالی آن‌جا زندگی کردند تا اين‌که باز در خطر سرکوب قرار گرفتند و تعداد زيادی از آن‌ها مجبور شدند به جزيره هرمز پناه ببرند. اما آن‌جا هم زياد امن نبودند و بلخره مجبور شدند به خاطر حفظ آيين خود ميهن خود را ترک کرده و به هند بروند.

اختلاف نظامی سر هر چيزی که باشد، واقعيت اين است که آخرش جوان ها بايد اسلحه به دست بگيرند و به ميدان بروند. جوان های امروزی هم چندان علاقه ای به اين کار ندارند و ترجيح می دهند عشق و حال خودشان را داشته باشند. اخيراً يک گروه از سربازهای آمريکایی اين فيلم را درست کردند و حالا هم چند سرباز اسرائيلی اين فيلم را درست کردند. موارد مشابه بسيار است.

برای کمک به من روی اين لينک کليک کنيد. الان می گم چرا:

چند وقت پيش يکی از دوستانم لينک يک مسابقه انشا برايم فرستاد که موضوع آن «اخلاقی بودن درآمد» بود. من معمولاً از اين مسابقه ها که می بينم با وجود اينکه دوست دارم شرکت کنم زياد به آن اهميت نمی دهم چون يا وقتش را ندارم يا جايزه اش زياد جذاب نيست يا درباره موضوعش چيزی برای نوشتن به ذهنم نمی رسد. امّا اين دفعه ديدم که جايزه اش بيست هزار دلار است و يک ايده هایی دارم پس يک وقتی برايش گذاشتم و انشايی نوشتم. حالا مسئولين مسابقه از شرکت کنندگان دعوت کرده اند تا يک قطعه حدود 250 کلمه ای از انشا هايمان را در سايت مسابقه قرار دهيم و صفحه آن را در اينترنت تبليغ کنيم. کسانی که لينکشان بازديدکننده بيشتری داشته باشد شانس بيشتری برای برنده شدن دارند. برای همين من هم گفتم شايد بتوانم از شما خوانندگان عزيز وبلاگم کمک بگيرم!

راستش ديدم اينکه بخواهم راجع به اخلاقيات حرف بزنم شايد کسل کننده باشد، برای همين برای اينکه انشا هيجانش بيشتر شود آن را برعکس کردم و يک راهنما نوشتم برای کسانی که می خواهند درآمد غيراخلاقی داشته باشند و قسر دربروند! البته انشا بايد به 5000 کلمه محدود می شد بنابراين نتوانستم کامل توضيح بدهم ولی خب يک چيزهای جالبی نوشتم. برای مثال يک قسمت از آن را در زير ترجمه می کنم:

حالا فرض کنيم که موفق شده ايد که از انسان های آسيب پذير سوء استفاده کنيد. ممکن است به مرور زمان اتهام بی مسئوليتی از جانب عموم مردم، خبرنگاران، موسسات غيردولتی، و… متوجه شما شود. خوشبختانه راه های هوشمندانه و بسياری برای مقابله با اين تهمت ها وجود دارد تا بتوانيد گناهکار شناخته نشويد يا پاسخگو نباشيد….

اولاً که می توانيد ادعا کنيد که هر ضرر و زيانی که روی داده، اتفاقی بوده و به صورت تصادفی رخ داده است. اگر نمی توانسته تصادفی باشد می توانيد استدلال کنيد که غير عمدی و بدون برنامه ريزی بوده است. می توانيد ادعا کنيد که نمی دانستيد که عملتان موجب آن عواقب می شود يا اينکه اصلاً نمی توانستيد بدانيد. حتی می توانيد استدلال کنيد که فکر می کرديد عوقب مثبتی داشته باشد به جای عواقب منفی و پيش بينی غير از اين بسيار دشوار بوده است. اگر از عواقب آن با خبر هم بوديد می توانيد ادعا کنيد که نمی توانستيد جلوی آن را بگيريد يا هيچ چاره ديگری نداشتيد يا حداقل نمی خواستيد که آن طور بشود. می توانيد استدلال کنيد که بين بد و بدتر، بد را انتخاب کرديد و اگر کار ديگری می کرديد حتی از اين هم بدتر می شد. آخر می توانيد بگوييد اتفاقی که افتاد به هر حال می افتاد حتی اگر شما آن کار را نکرده بوديد.

می توانيد استدلال کنيد که کل سيستم مشکل دارد و نبايد همه چيز سر شما خالی شود. می توان بحث کرد که عاقبت بدی که پيش آمده حاصل زنجيره ای از عوامل بوده که شما يا سازمان شما نقش قابل اقماضی در آن داشته و حتی در آن هم ابهام وجود دارد. تمام عوامل ديگر آن زنجيره نيز احتمالاً می توانند ادعای مشابهی بکنند و در نتيجه مسئوليت نهایی پخش و خورد می شود و کسی مجرم شناخته نمی شود. همه قبول دارند که «همه ما مقصريم» ولی در عمل هيچکس پاسخگو نيست….

متن کامل را فکر کنم به دليل کپی رايت فعلاً نمی توانم منتشر کنم. متن انگليسی که قطعه بالا را از روی آن ترجمه کرده ام اينجا ببينيد. خب حالا که راجع به انشای من حرف زديم، راجع به انشای شما هم حرف بزنيم! از اين گونه مسابقه های انشا خيلی زياد اين ور و آن ور هست و خيلی از آنها هم جهانی است و ايرانی ها از داخل ايران هم می توانند در آنها شرکت کنند. تعجب می کنم که چرا ايرانی ها بيشتر در اين گونه مسابقه ها شرکت نمی کنند. چند دليل ممکن به ذهنم می رسد:

مهمترين دليل: بيشتر مردم از وجود چنين مسابقاتی آگاه نيستند يا نمی دانند که ايرانی ها هم می توانند در آنها شرکت کنند. جواب خودم: ولی اگر تحقيق کنند می بييند که هست! من هم اين مطلب را نوشتم که بيشتر آگاهی ايجاد کنم.

دليل دوّم: به دليل اينکه روی مهارت و هنر نويسندگی در مدارس ايران کم تأکيد می شود بسياری از مردم زياد علاقه ای به نوشتن ندارند. جواب خودم: ممکن است بعضی ها اينطور باشند ولی در کل در ايران خيلی ها هم دوست دارند بنويسند و هم هنرش را دارند. نشانه اش وبلاگستان فعال و پر نويسنده ای است که داريم.

دليل سوّم: ايرانی ها توانایی نوشتن به انگليسی کافی در خود نمی بينند تا در اين مسابقات شرکت کنند. جواب خودم: البته هستند کسانی که انگليسی هم خوب بنويسند ولی حتی برای کسانی که انگليسی شان ضعيف تر است هم هنوز امکان شرکت وجود دارد. خيلی وقت ها ديده ام کسانی در اين گونه مسابقات برنده شده اند که متن انشای آنها اشکالات انگليسی داشته اما از آنجا که مطلب آنها ناب، خلاق، پر عاطفه، و پر مايه بوده باز هم برنده شده.

خب نظر شما چيست؟ چرا در ايران مردم کمتر در مسابقات جهانی انشا نويسی شرکت می کنند؟ يک جستجو با کليدواژه «Essay Contest» انجام بديد و ببينيد آيا مسابقه ای پيدا می کنيد که برايتان جالب باشد و فکر کنيد می توانيد در آن شرکت کنيد؟ همين نهادی که من در مسابقه آن شرکت کردم موضوع مسابقه انشای بعدی اش «ايمان و توسعه» است و از همگان دعوت کرده که درباره تلاش های کسب و کاری خود برای غلبه بر فقر بنويسند که بر پايه ايمان يا الهام گرفته از ايمان يا به نحوی مرتبط با آن باشند. و در آخر هم اگر يادتان رفته سری به اين لينک بزنيد!

خب بالاخره روزی که به عنوان روز کشيدن کارتون حضرت محمد اعلام شده بود هم آمد و رفت و دنيا هنوز به هم نريخته است. اتفاقات جالبی رخ داد. اول از همه کسی که اين روز را اعلام کرده بود حرفش را پس گرفت. او گفت که فقط به شوخی همچين چيزی را مطرح کرده بوده و نمی خواسته مردم آن را جدی بگيرند. البته مشخص نيست که تا چه اندازه اين حرفش از ته دل بوده و يا تحت فشار. به هر حال عده زيادی از اين ايده استقبال کردند و کاری به اين نداشتند که ايده پرداز حرفش را پس گرفته يا نه. در شبکه اجتماعی فيسبوک گروهی راه افتاد به عنوان گروه روز همگانی کشيدن کارتون محمّد و البته طولی نکشيد که چند گروه عليه اين گروه راه اندازی شد (اينجا، اينجا، و اينجا). حتی يک گروه هم از روی لج بازی راه اندازی شد برای کشيدن کارتون های هولوکاست در تلافی.

امّا قضيه محدود به فضای مجازی نبود. يکی از اعضای گروه القاعده اعتراف کرد که نقشه داشتند در جام جهانی فوتبال تيم های ملی دانمارک و هلند را مورد هدف حمله تروريستی قرار دهند چرا که در اين دو کشور کارتون ها و فيلم های ضد اسلام انتشار يافته اند. دادگاهی در پاکستان سر اين قضيه  فيسبوک را به کل ممنوع اعلام کرد و وزارت اطلاعات اندونزی نامه ای شکايت آميز به شرکت فيسبوک نوشت. آقای لارس ويلکس، يک هنرمند سوئدی که از حضرت محمد کارتون کشيده بود در دانشگاه اوپسالا در نزديکی استکهلم مشغول سخنرانی در مورد آزادی بيان بود که به او حمله شد و عده ای مسلمان سخنرانی اش را بر هم زدند. اين هم فيلمش:

البته آفای ويلکس گفت که دوست دارد دوباره سخنرانی اش را انجام دهد. همانطور که به ياد داريد اين مرحله از مناقشه بر سر کارتون های حضرت محمد از يک قسمت از کارتون South Park شروع شد. در حمايت از تهيه کنندگان اين برنامه 17 کارتونيست برنده جايزه پوليتزر نامه ای نوشتند امّا در مورد کشيدن کارتون محمّد در روزی که برای اين کار اعلام شده بود بيشتر آنها گفتند که کارتونی نخواهند کشيد. بالاخره وقتی اين روز فرا رسيد رسانه ها درباره اش گزارش دادند اما جنجال چندانی بر پا نشد. مجله «استدلال» يا Reason مسابقه کشيدن کارتون حضرت محمد را با موفقيت برگزار کرد و به نظر من پايان بسيار خوش فکر و با وقار به اين قضيه داد. در هيچ کدام از سه کارتونی که جايزه های اول، دوم، و سوم اين مسابقه را دريافت کردند حضرت محمد ديده نمی شود.

مقام سوم در اين مسابقه به هنرمندی شکل گرفت که نقاشی معروف «خيانت تصاوير» را با تغييری کوچک ارائه داد. اين نقاشی معروف که مورد بحث های فلسفی زيادی در طول تاريخ قرار گرفته است يک پيپ را نشان می دهد که زير آن نوشته است «اين يک پيپ نيست» تا به همه يادآوری کند که تصوير يک چيز هيچ وقت خود آن چيز نيست. در نتيجه تصاوير به کسانی که زيادی به حقيقی بودن آنها دل می بندند خيانت می کنند.

نفر دوّم در مسابقه کشيدن کارتون حضرت محمّد نيز از يک سری نقاشی ديگر الهام گرفته است. يک سری کتاب های تصويری معروف برای بچه ها وجود دارد به نام کتاب های «والی کجاست؟» يا Where’s Wally? که البته شخصيت اصلی آنها که يک مرد لاغر اندام است در کشور های مختلف نام های متفاوتی دارد. در انگليس که منشأ اين کتاب ها بوده است والی نام دارد ولی در آمريکا و کانادا به والدو معروف است و بچه ها کتاب های Where’s Waldo را می شناسند. من يادم هست که در دوران بچگی ام اين کتاب ها را خيلی دوست داشتم. در اين کتاب ها هر صفحه يک عکس بسيار شلوغ پر از آدم های مختلف کشيده شده بود که بايد ميان آنها والدو را پيدا می کرديم. خيلی هم کيف می داد! حالا برنده مقام دوّم مسابقه مجله Reason کارتونی به سبک کارتونهای والدو کشيده تا از بيننده ها بپرسد محمّد کجا است؟

و امّا جالب است ببينيم اگر نفر سوم و دوم اينقدر هوشمندانه در اين مسابقه شرکت کرده اند، نفر اول چه کارتونی کشيده است؟ حتماً به ياد داريد که در زمان بچگی با وصل کردن نقطه ها به هم نقاشی می کشيديم. من به خاطر دارم که در پيک شادی از اين نقاشی ها زياد بود و هميشه از اينکه اينقدر آسان بودند لذت می بردم و تلاش می کردم حدس بزنم که تصوير چه چيزی توليد خواهد شد. حالا برنده مقام اول مسابقه کشيدن کارتون حضرت محمد در واقع به جای اينکه کارتون حضرت محمد را بکشد او را با چنين تصويری رو به رو می کند و می گويد: «ای بيننده تو به من بگو آيا تصوير محمّد را می کشی؟ اگر بکشی چه شکلی می کشی؟» و شايد هم دارد می گويد: «جرأت داری؟ بسم الله…»

چند خبر جديد درباره ماجرای مناقشه بر سر کارتون حضرت محمّد در برنامه South Park. با توجه به برخی نظرها روی پست قبلی ابتدا اين را بگم که اين کارتون خود حضرت محمّد را به هيچ وجه مسخره نکرد بلکه تنها اين سختگيری مسلمانان بر سر به تصوير کشيدن پيامبرشان و خود سانسوری رسانه های غربی را به انتقاد کشيد. حالا اين قسمت از برنامه South Park در فهرست ده کارتون مناقشه برانگيز مجله تايم قرار گرفته است.

برنامه اخبار طنز جان استوارت که يکی از پربيننده ترين برنامه های تلوزيونی آمريکا است و مجری آن يکی از پرنفوذ ترين شخصيت های آمريکا محسوب می شود در روز 22 آپريل به اين داستان پرداخت. در اين برنامه ابتدا يکی از بازيگرهای اين برنامه که مسلمان است گفت که خوشش نمی آيد کسی حضرت محمد را مسخره کند اما از آن بيشتر متنفر است از کسانی که به نام دين او ديگران را تهديد به مرگ می کنند. جان استوارت بيش از همه از اين موضوع عصبانی بود که گروه انقلاب مسلمان (Revolution Muslim) که نامه تهديد آميز به تهيه کنندگان South Park نوشته بود دفتر مرکزی اش در شهر نيو يورک است! سپس حسابی اين گروه را به باد ناسزا گرفت.

مدير اين گروه  در مصاحبه ای با CNN با استناد به آيه ای از قرآن توضيح داد که اين دستور خدا است که کافران را ترور کنيم. گفتنی است دليل اينکه اين گروه در نيو يورک اجازه فعاليت دارد قوانين آزادی بيان آمريکا است.

بيل ماهر، يکی ديگر از شخصيت های طنزپرداز معروف آمريکا در برنامه اش گفت که مشکل مسلمانان اين است که قرآن را تحت اللفظی تعبير می کنند و زيادی جدی می گيرند. او که در کل مخالف همه مذاهب هست و فيلمی هم در اين باره ساخته است، گفت دليل اينکه مسيحيان امروزه کمتر خشونت طلب هستند و مثلاً مانند طالبان به مدارس دخترانه حمله نمی کنند اين است که دين خود را جدی نمی گيرند وگرنه اگر آنها هم می خواستند جدی بگيرند بسيار خشونت طلب می شدند کما اينکه در قرون وسطا اينطور بودند.

اما باز بسياری از کسانی که توقع می رفت از تهيه کنندگان South Park دفاع کنند سکوت را ترجيح دادند. برنامه کارتونی Simpsons در برنامه 24 آپريل خود يک اشاره زيرکانه به اين ماجرا داشت. در يک صحنه از ابتدای اين برنامه که هميشه شخصيت بارت در حال نوشتن روی تخته سياه است، اين بار داشت اين جمله را می نوشت: South Park اگر اينقدر ترسو نبوديم کنارتان می ايستاديم!

اما در باب اينکه اين ماجرا با جان مردم سر و کار دارد چند روز پيش فردی پاکستانی الاصل ماشينی بمبگذاری شده در ميدان اصلی شهر نيويورک پارک کرد اما خوشبختانه بمب منفجر نشد و هم اکنون وی دستگير شده است. از آنجا که اين ماشين در نزديکی ساختمان شرکت Viacom صاحب کانال Comedy Central که برنامه South Park را پخش می کند پارک شده بود، پليس احتمال می دهد اين بمب گذاری به مناقشه بر سر کارتون حضرت محمّد ارتباط داشته باشد و هم اکنون در حال بررسی اين امکان است.

همانطور که می دانيد در سال 2005 يک روزنامه دانمارکی يک صفحه پر از کاريکاتورهای حضرت محمّد چاپ کرد که باعث خشم جهانی بسياری از مسلمانان شد که اين کارتون ها را توهين به پيامبر خود می دانستند (ماجرای کامل را اينجا بخوانيد). در سر تا سر جهان اعتراضاتی شکل گرفت. بيش از 100 نفر در اين درگيری ها کشته شدند. بسياری تهديد به مرگ شدند، بسياری استعفا دادند، تعدادی زيادی از سفارت های دانمارک در کشور های مسلمان مورد حمله قرار گرفت و پرچم های بسياری به آتش گرفته شد. برخی رسانه های غربی نام اين اعتراضات را انتفاضه کارتونی گذاشتند. فهرستی از تبعات اقتصادی و اجتماعی اين اعتراضات را می توانيد اينجا بخوانيد. از طرفی عده ای هم با اين معترضين مخالفت می کردند و اعتراض آنها را نشانه بی جنبه بودن مسلمانان، عدم تحمل آزادی بيان در اسلام، و رواج تروريسم اسلامی می دانستند.

کل مناقشه بعد از مدتی آرام شد و اعتراضات خوابيد. امّا جهان ياد گرفت که عده زيادی از مسلمانان با کسی سر پيامبرشان شوخی ندارند. بسياری از مسئولين رسانه ای در غرب با وجود اينکه طرفدار آزادی بيان هستند اما پرهيز از مناقشه ای به وسعت اعتراضاتی که بر سر کارتون های دانمارکی شد را اولويت اول خود می دانند. در واقع هر چقدر هم طرفدار آزادی بيان باشند، بيشتر حوصله دردسر ندارند. به اين دليل از سال 2005 تا کنون تمام رسانه های غربی با دقت مراقب بوده اند که تصويری از محمّد نشان ندهند که مسلمانان آن را توهين آميز بپندارند.

اين جور رفتار های مناقشه گريز رسانه ها باعث شده است تا عده ای از طرفداران آزادی بيان به آنها لقب «رسانه های سوسول» بدهند! اندرو ساليوان، دارنده دکترای علوم سياسی از هاروارد و نويسنده يکی از معروف ترين وبلاگ های سياسی اينترنت اين روزها داستان يکی از معدود برنامه های تلوزيونی که او «غير سوسول» می داند را دنبال می کند. اين برنامه کارتونی که پارک جنوب يا South Park نام دارد، در واقع يک کارتون برای بزرگسالان است که به هيچ وجه برای بچه ها مناسب نيست و از فحش های شديد و صحنه های 18+ در آن استفاده می شود. اين کارتون از اکثر کارتون های ديگری که مخصوص بزرگسالان هستند مانند Family Guy و Simpsons هم به مراتب تند تر است. اين کارتون تا به حال بسياری از مسائل اجتماعی که تا کنون ديگران جرأت نقد نداشته اند را به نقد تند کشيده است و در نتيجه در ميان کسانی که رسانه های ديگر را زيادی سوسول يا کم جرأت می دانند، طرفداران بسياری پيدا کرده است.

تهيه کنندگان South Park تصميم گرفتند به مناسبت دويستمين قسمت برنامه خود موضوع حساس بودن مسلمانان بر سر کارتون حضرت محمّد را به نقد بکشند. آنها به خصوص از اين موضوع متعجب بودند که چطور هنگامی که در سال 2001 در شصت و هشتمين قسمت برنامه خود کارتون محمّد را نشان داده بودند هيچ کس اعتراض نکرد اما حالا همه بر سر اين موضوع حساس شده اند.  ضمن اينکه آنها پيامبران و شخصيت های مقدس ساير اديان را نيز به فجيع ترين اشکال مورد سخره قرار داده اند اما کسی اعتراض نکرده است. قسمت 200 برنامه از تلوزيون پخش شد و با وجود اينکه تصوير محمد در آن نشان داده نشد حساسيت مسلمانان نسبت به اين موضوع حسابی در آن مسخره شد و داستان برای قسمت 201 ناتمام ماند به طوری که می شد حدس زد که در قسمت 201 قرار است تصوير محمّد نشان داده شود.

امّا قبل از اينکه قسمت 201 روی آنتن برود يک گروه مسلمان افراطی مستقر در نيويورک بيانيه ای تهديد آميز صادر کرد که در آن نويسندگان برنامه South Park را با تئو ونگوگ مقايسه کرد. ونگوگ (از نسل همان نقاش معروف) به دليل اينکه يک فيلم ضد اسلامی  ساخته بود به طرز فجيعی توسط مسلمانان افراطی به قتل رسيد. اين موضوع باعث شد تا مسئولين شبکه تلوزيونی Comedy Central سانسورهای بسيار بيشتری را بر قسمت 201 برنامه پارک جنوب اعمال کنند. نويسندگان اين برنامه بيانه ای صادر کردند و نارضايتی خود از اين موضوع را ابراز داشتند. حالا طرفداران پر اشتياق اين برنامه از اين اعمال سانسور خشمگين شده اند و تنش های جديدی در حال شکل گيری است. با خواندن نظرات کاربران سايت ديگ می توانيد خشم بينندگان South Park را ببينيد.

اما اين طرفداران به بيان نظرات خود در سايت های اجتماعی بسنده نمی کنند. آنها برای نشان دادن اعتراض خود روز 20 ماه می سال 2010 (30 ارديبهشت 1389) را روز عمومی کشيدن کارتون حضرت محمّد اعلام کرده اند! يکی از نظرات پر طرفدار در سايت ديگ خطاب به مسئولين شبکه Comedy Central می گويد: «آيا می دانيد چه چيزی بدتر از مسخره بازی با حضرت محمّد است؟ مسخره بازی با کسانی که جرأت دارند حضرت محمّد را مسخره کنند!» به اين ترتيب به نظر می رسد دور جديدی از مناقشات بر سر کارتون های حضرت محمّد در حال اوج گيری است…

در راستای علاقه من به دنبال کردن فناوری های جادویی (فناوری هایی که آنقدر برای زمان خود پيشرفته هستند که جادو به نظر می رسند)  اخيراً به چند مورد فوق العاده جالب برخوردم. در زمينه علوم پزشکی و زيست شناسی پيشرفت های باورنکردنی در حال انجام است. دکتر آنتونی آتالا در اين سخنرانی توضيح می دهد که چگونه در آزمايشگاهشان به روش مهندسی زيستی مشغول توليد انواع اعضای بدن انسان هستند. قسمت جالب سخنرانی برای من آنجا بود که نشان می دهد ماهيچه ای که ساخته اند را قبل از وارد کردن به بدن انسان به طور مصنوعی ورزش می دهند تا ياد بگيرد چگونه رفتار کند. اگر به اين نوع پيشرفت ها در فناوری پزشکی و زيست شناسی علاقه مند هستيد سخنرانی های آلن راسل و خوان انريکز را هم حتماً ببينيد.

جالب ترين پيشرفتی که در اين زمينه چشمم را گرفته اين يافته بود که اگر در موش ها يک ژن به نام p21 را حذف کنيم، آن وقت می توانند دست و پای قطع شده شان را دوباره رشد دهند! در واقع ژن p21 برای جلوگيری از سرطان (رشد ناخواسته سلول های بدن) به درد می خورد و همان ژنی است که باعث می شود دست و پا و خيلی ديگر از اعضای بدنمان برعکس ناخن ها و مو هايمان نتوانند پس از قطع شدن دوباره رشد کنند. قبلاً هم اين نابغه جوان توضيح داده بود که اگر راهی برای مهار سرطان به جای از بين بردنش پيدا کنيم شايد تبديل به يک ابزار قدرتمند پزشکی برای تعمير بافت های آسيب ديده شود.

خب اگر هنوز به اندازه کافی شگفت زده نشديد اين يکی رو داشته باشيد حالا. حتماً تا به حال داستان هایی شنيده ايد از آدم هایی که در سرما يخ زدند و مدت ها بعد پيدا شدند و وقتی به دمای عادی برگشتند زنده مانده بودند. در جهان فقط چند مورد از اين اتفاق ها افتاده است و دانشمندان هنوز دليلش را درست نفهميده اند. حتی شايعه شده بود که والت ديزنی هم بدنش را سفارش داده دم مرگ يخ بزنند و هنگامی که در آينده درمانی برای سرطانش کشف شد آن يخ را آب کنند تا شايد زندگی دوباره به دست آورد. خب حالا کم کم دانشمندان دارند کشف می کنند که اين قضيه چطور کار می کند و احتمالاً به زودی خواهيم توانست يک انسان را سال ها در حالت يخ زده زنده نگه داريم. مارک رات  در اين سخنرانی اين پيشرفت ها را توضيح می دهد و می گويد که گويا زنده ماندن در يخ وقتی خوب کار می کند که با کمبود اکسيژن همراه باشد. به نظر می رسد تا کنترل کامل اين فرايند راه زيادی باقی نمانده.

امروز يک نژاد از انسان های فوق العاده کارآفرين و ايرانی الاصل در کشور هند کشف کردم که تا به حال چيزی درباره شان نمی دانستم. داشتم با يک دوست هندی که برای تحقيقاتش نياز به مصاحبه حضوری با چند نفر داشت صحبت می کردم. استادش به او گفته بود که بايد روی فرهنگی نا آشنا تحقيق کند و او هم  عرب ها را انتحاب کرده بود. قبلاً به اشتباه فکر می کرد که ايرانی ها هم عرب هستند و از من پرسيد که چرا برخی از ايرانی ها عصبانی می شوند وقتی آنها را با اعراب اشتباه می گيرند. می گفت مگر هر دوی آنها مسلمان نيستند؟ گفتم من هم دقيقاً نمی دانم چرا اينطور است ولی شايد به خاطر اين است که آنها اکثراً سنی هستند و ايرانيان شيعه و يا شايد به خاطر جنگی تاريخی بوده که اعراب با ايرانی ها داشتنه اند. وقتی اين را گفتم او هم ياد تاريخ هند افتاد و گفت بله همان جنگی که نژاد پارسی را به هند آورد. اما وقتی شروع کرد از نژاد پارسی تعريف کردن ديدم که عجب کارآفرينانی صادر کرده ايم!

نژاد پارسی در هند ريشه در مهاجرت ايرانیان زرتشتی دارد که برای فرار از حمله اعراب به هند پناه بردند. هم اکنون جمعيت آنها در کل جهان در حدود صد هزار نفر است و درصد خيلی خيلی کمی از جمعيت هند را تشکيل می دهند. با اين وجود افتخارات بسيار زيادی برای هند به ارمغان آورده اند. از همه بيشتر برای فعاليت های خيرخواهانه خود مشهور بوده اند و گاندی شخصاً از سخاوت و خيرخواهی آنها تمجيد کرده است. دوستم می گفت که بچه های هندی در کتاب های درسی شان ياد می گيرند که چه خوب است مثل پارسيان باشند و از پارسيانی مانند جمشيتی تاتا، بنيانگذار گروه صنعتی تاتا هميشه به عنوان يک الگو برای آنها ياد می شود. او می گفت که بزرگترين دستاوردهای اقتصادی هند مديون نژاد پارسی است. همين گروه صنعتی تاتا با 114 شرکت زيرمجموعه در 85 کشور جهان فعاليت می کند و اخيراً به خاطر تلاش هايش برای توليد ارزان ترين ماشين جهان (تاتا نانو) توجه جهانيان را به خود جلب کرد.  مجموعه هتل های تاج نيز مال اين گروه است. علاوه بر اين دوستم می گفت که بسياری از بزرگان کسب و کار و مديران درجه بالا در کشور هند پارسی هستند.

فهرستی از پارسيان معروف هند را می توانيد اينجا ببينيد. جالب اينجا است که معروف ترين آنها کسی نيست جز فردی مرکوری (Freddy Mercury)، خواننده معروف گروه کوين (Queen) که نام اصلی اش فرّخ بولسارا بوده است!

شاخص هایی مانند توليد ناخالص ملّی يا توليد ناخالص داخلی برای سنجش ميزان پيشرفت اقتصادی کشورها بسيار مفيد اند. طبق اين شاخص ايران در حدود بيست و نهمين کشور ثروتمند جهان است. اما امروز يک سخنرانی جالب درباره دولت الکترونيک ديدم که ديويد کامرون، رهبر حذب محافظه کاران انگليس در کنفرانس TED ارائه داد و در آن به سخنی از رابرت کندی (برادر همان رئيس جمهور جوانمرگ شده) اشاره شد که در سال 1968 در دانشگاه کانزاس خيلی مختصر و مفيد محدوديت های استفاده از شاخص توليد ناخالص ملی را برمی شمارد:

توليد ناخالص ملی سلامت فرزندان مان، کيفيت آموزش آنها و لذت بازی آنها را در نظر نمی گيرد. زيبایی اشعارمان، استحکام ازدواج های مان، بلوغ گفتمان عمومی مان، و صداقت دولتمردان مان را شامل نمی شود. نه هوش ما را می سنجد و نه شجاعت مان را، نه حکمت مان و نه يادگيری مان را، نه شفقت مان و نه ميهن دوستی مان را. در واقع همه چيز را می سنجد به جز آنچه که واقعآً به زندگی ارزش می دهد.

من معروف به اين هستم که هميشه سر کلاس خوابم می برد. حسابش را می کنم از دبيرستان تا حالا ساعات خوابم با ساعات بيداری ام سر کلاس رقابت می کند! اما وقتی به بحث کلاس علاقه داشته باشم بيدارم می مانم، به خصوص وقتی که استاد در حال گفتن چيزهایی باشد که در کتاب ها ننوشته اند. از اين به بعد سعی می کنم بيشتر از اين چيزهایی که سر کلاس ها ياد می گيرم ولی در کتاب ها و مقاله های درسی نمی توان پيدا کرد بنويسم.  ترم پيش کلاسی داشتم با عنوان «مبانی رفتاری استراتژی» که در واقع مکمل درس مبانی اقتصادی استراتژی بود که سال پيش داشتيم . در اولين جلسه کلاس استاد خودش را معرفی کرد و با ما آشنا شد و چند تا کتاب جالب به ما معرفی کرد و گفت که خودش اين روز ها چه کتاب هایی را می خواند. به ما خيلی توصيه کرد که يک سری مناظره های علمی که در دانشکده کسب و کار کپنهاگ انجام شده را حتماً ببينيم. ما هم گفتيم باشه حتماً ولی خب تا آخر ترم هيچ کدام از ما فرصت و حوصله نکرده بوديم آن مناظره ها را در اينترنت پيدا کنيم و ببينيم. برای همين در آخرين جلسه کلاس استاد مجبورمان کرد در داخل کلاس يکی از اين مناظره ها را تماشا کنيم و درباره آن بحث کنيم.

مناظره ای که نگاه کرديم درباره دعوای ميان دو مکتب فکری در علم استراتژی بود و واقعاً هم چهار نفر از قوی ترين و شايسته ترین چهره های رشته مان اين مناظره را اجرا کردند. در يک طرف اين مناظره مکتب طرفدار مفهوم «قابليت های پويا» بودند و در طرف ديگر مکتب منتقد اين رشته ادبيات که در عوض طرفدار مفاهيم يادگيری و انتطباق پذيری بودند.  قابليت های پويا در واقع ادامه مباحث نگاه منبع محور به سازمان ها است که سال ها است بر رشته استراتژی چنبره زده است. با وجود اينکه افراد بزرگ رشته مانند دانيل لوينتال و کاتلين آيزنهارت در اين مناظره شرکت داشتند، در ميان بحث ها به نظر من از همه جالب تر حرف های ويليام اکازيو بود که حسابی از مبحث قابليت های پويا انتقاد کرد و بازی های کلامی آنها را رو کرد. من از قبل او را از طريق کارهایش در زمينه توجه و نگاه توجه محور به سازمان ها می شناختم ولی نمی دانستم در واقعيت چقدر آدم باحالی است! در رشته ما و خيلی از رشته های علوم انسانی و اجتماعی واقعاً بازی های کلامی بيداد می کند و خيلی لذت بردم که اوکازيو در اين مناظره اين قضيه را نشان داد. اينکه مطالب علمی نوشته شده توسط يک نفر را بخوانی با اينکه او را در يک فيلم ببينی خيلی فرق می کند به خصوص اگر آن فرد در حال صحبت محکم و صريح و با علاقه درباره موضوعی که برايش مهم است باشد.

خلاصه اينکه از ديدن آن مناظره خيلی لذت بردم به خاطر اينکه اين چيزها را در هيچ کتابی نمی نويسند. خيلی رو راست طرف های مناظره می گفتند که به نظرشان فلان حرف مزخرف است يا فلان نظريه مسخره است و اين موضوع شور و حالی به بحث می دهد که آدم در کتاب ها و مقاله ها پيدا نمی کند. انگيزه ای که اين چيزها برای يادگيری در آدم ايجاد می کند بسيار ارزشمند است. امروز هم يکی ديگر از اين مناظره ها که در باره نقش پيشگویی در علوم اجتماعی بود را ديدم و آن هم خيلی جالب بود. در آينده حتماً بقيه اين فيلم ها را هم خواهم ديد. خوشحالم که موسسه DRUID در دانمارک اين مناظره ها را برگزار می کند. کاش در ايران هم از اين گونه مناظره ها بيشتر برگزار می شد. لينک مناظره ها را در کنار وبلاگ هم اضافه کردم. اميدوارم شما هم استفاده کنيد.

از آنجایی که جامعه ايران اين روزها پر از اختلاف و دعوا و تضاد و تعارض است و اکثر ما هم از اين وضع ناراحتيم، مناسب ديدم تا نگاهی هم به جنبه مثبت ماجرا داشته باشم.  استاد بزرگ مديريت، خانم مری پارکر فولت اعتقاد داشت که تضاد نبايد هميشه منفی باشد و پيشنهاد کرد که در برابر تعارض مخرب، به مفهوم تعارض سازنده نيز بها بدهيم. وی که در بسياری از زمينه های علم مديريت پيشگام محسوب می شود اين فکر خود درباره مديريت تعارض را با يک تشبيه بسيار زيبا بيان می کند:

حالا که اختلاف – همان تفاوت – در اين دنيا هست و حالا که اجتناب ناپذير است به نظر من بهتر است از آن استفاده کنيم. به جای اينکه محکومش کنيم، بهتر است آن را به کار بگيريم. چرا که نه؟ مگر مهندس مکانيک با اصطکاک چه کار می کند؟ البته که کار اصلی وی حذف اصطکاک است اما اين يک واقعيت است که در مواردی هم از آن بهره می برد. انتقال نيرو به وسيله تسمه وابسته به اصطکاک ميان تسمه و قرقره است. اصطکاک ميان چرخ لوکوموتيو و ريل برای حرکت قطار لازم است. هر نوع صيقل دادن به وسيله اصکاک انجام می شود. موسيقی ويولون را به وسيله اصکاک به دست می آوريم. هنگامی از حالت بدوی خارج شديم که آتش را به وسيله اصطکاک کشف کرديم…بنابراين در کسب و کار هم بايد بداينم چه زمانی اصطکاک را حذف کنيم و چه زمانی از آن بهره بگيريم، چه زمانی ببينيم که آن را می توانيم به چه کاری بگيريم.

امروزه تحقيقات در زمينه های مختلف علمی نشان می دهد که تضاد و اختلاف و تعارض اگر به خوبی مديريت شود می تواند سازنده باشد. فيلسوفان از ديالکتيک و فوايد ترکيب تز و آنتی تز صحبت می کنند. متخصصين حقوق وعلوم سياسی و قضایی از فوايد اختلاف و مناظره برای آشکار شدن حقيقت صحبت می کنند و به فکر طراحی سيستم هایی هستند که دو طرف هر اختلاف نظری بتوانند استدلال های خود را مطرح کنند. در علم مديريت هم مطالب بسياری درباره بهره گيری از تعارض سازنده نوشته شده است. حتی گفته می شود در مواردی که اختلافی وجود ندارد شايد بهتر باشد تا مخصوصاً تلاش کنيم تا تعارض به وجود بياوريم.

در تحقيقاتی که درباره فوايد تعارض سازنده در کارآفرينی داشتم متوجه شدم که دو کارآفرين معروف که يکی از مهم ترين نوآوری های تاريخ را به جهان معرفی کردند از اين روش استفاده می کردند. برداران رايت، مخترعين هواپيما، برای بهبود کار خود مخصوصاً با يکديگر مشاجره می کردند. هنگامی که يک مسئله فنی پيش می آمد يکی از آنها يک طرف ماجرا را می گرفت و ديگری طرف ديگر. با هم بحث و مناظره و مشاجره می کردند و حتی کار به داد و بيداد می کشيد. سپس مخصوصاً جايشان را عوض می کردند و حالا از آن طرفی که تا به حال دفاع می کردند، انتقاد می کنند. و دوباره مشاجره آغاز می شد و دوباره به داد و بيداد می کشيد!

امروزه تحقق آرزوی پرواز را مديون اين داد و بيداد ها هستيم.

گروهی به عنوان ارتش سايبری ايران اخیراً حملاتی از نوع دزدی DNS را آغاز کرده اند. اولين حمله آنها به پايگاه خبری «موج سبز آزادی» بود که بازتاب چندان گسترده ای در جهان نداشت. اما حمله بعدی آنها به سايت تويتر (Twitter) بود که توجه جهان و به خصوص آمريکايان را به خود جلب کرد (بيشتر کاربران تويتر در آمريکا هستند).

از طريق سايت هایی مانند بالاترين، ديگ، و رديت که بستری برای بحث آزاد روی لينک های اينترنتی فراهم می کنند می شد گفتگوهایی که کاربران اينترنت درباره موضوع هک شدن تويتر توسط ارتش سايبری ايران داشتند را دنبال کرد. اين سايت ها علاوه بر اين که به عموم اجازه می دهند تا با رأی خود تعيين کنند که چه لينک هایی برايشان پر اهميت يا جالب است، امکان می دهند که به نظرهای يکديگر درباره آن لينک ها نيز رأی بدهند. به اين وسيله اگر کسی نظری بنويسد که حرف دل خیلی ها را زده باشد آن نظر امتياز بالایی کسب می کند و می توان از طريق مشاهده نظرهایی که رأی بالا کسب کرده اند تا حدودی با افکار عمومی کاربران اينترنت نسبت به آن موضوع آشنا شد.

بحث درباره موضوع هک شدن تويتر توسط ارتش سايبری ايران درباره چند موضوع بود. اينکه چگونه اين هک انجام شده و چرا انجام شده و عواقب آن چيست و اصلاً آيا تويتر به هيچ دردی می خورد يا نه و…

اما  موضوعی که در اين پست می خواهم درباره آن صحبت کنم به زبان انگليسی مربوط می شود. قبلاً هم درباره زبان انگليسی مطلبی نوشته بودم که در بخش نظرها بحث داغ و جالبی حول آن مطلب شکل گرفت. اين بار در کنار بحث ها يی که درباره هک شدن تويتر شکل گرفت يک رشته گفتگو هم مسخره کردن متن انگليسی بود که هکرها به عنوان پيام نوشته بودند. عين متن را اينجا می آورم:

Iranian Cyber Army

THIS SITE HAS BEEN HACKED BY IRANIAN CYBER ARMY

iRANiAN.CYBER.ARMY@GMAIL.COM

U.S.A. Think They Controlling And Managing Internet By Their Access, But THey Don’t, We Control And Manage Internet By Our Power, So Do Not Try To Stimulation Iranian Peoples To….

NOW WHICH COUNTRY IN EMBARGO LIST? IRAN? USA?
WE PUSH THEM IN EMBARGO LIST ;)
Take Care

حالا بخش هایی از نظرهای  انگليسی کاربران  اينترنت درباره اين موضوع  در سايت های مختلف را با ترجمه و توضيحات بخوانيم:

I want to see more hacks by this group just so that we get to read more messages as hilarious as this one. I can see “So Do Not Try To Stimulation Iranian Peoples To…” becoming the next “All your base are belong to us”

ترجمه: من می خوام هک های بيشتری از اين گروه ببينم فقط برای اينکه بتونيم پيام های ديگه ای به خنده داری همين ببينيم. می تونم تصور کنم اين جمله شون که می گه «So Do Not Try To Stimulation Iranian Peoples To…» تبديل می شه به مدل جديد  «All your base are belong to us»

توضيح: جمله All your base are belong to us در اوايل اين دهه به واسطه پخش اين کليپ در اينترنت معروف شد. اين کليپ صحنه هایی از يک بازی سگا را نشان می دهد که ترجمه اصل ژاپنی به انگليسی با دقت کافی انجام نشده بود و جمله های اين چنينی که از نظر گرامر انگليسی خنده دار هستند در آن به وفور ديده می شد.

The Iranian Cyber Army: Where they can hack the internet, but not the English language

ترجمه: ارتش سايبری ايران: جایی که می توانند اينترنت را هک کنند، اما زبان انگليسی را خير.

توضيح: معنای عام فعل هک کردن در زبان انگليسی رايج اين است که بر چيزی تسلط بسيار پيدا کنيم به طوری که بتوانيم استفاده های جديد از آن پيدا کنيم.

Smart enough to hack twitter, but struggling with simple English ?

ترجمه: اينقدر باهوش بودند که تويتر را هک کنند، اما از عهده انگليسی ساده بر نيامدند؟

how does one “Stimulation Iranian Peoples” exactly?

ترجمه: می شه بگيد دقيقاً چطوری می شه Stimulation Iranian Peoples کرد؟

يک سری ديگر از نظرهای مربوط به اين موضوع را اينجا کپی می کنم:

their efforts are pointless… no one even knows wtf they want

I thought they were pretty clear: they don’t want the Americans to stimulation the Iranian peoples. And the embargo lists. Don’t forget the embargo lists

All your tweets are belong to us

What a bunch of dumb***es. They didn’t even get the english right

If only the USA hadn’t insisted on “stimulationing” Iran, this wouldn’t have happened today

نظرها برگرفته از اينجا، اينجا، اينجا و اينجا.

اما شايد با مزه ترين پاسخ به ارتش سايبری ايران از اين وبلاگ باشد:

Oog,
Green are thank you. You show world Twitter scary. Hack games not intelligence. Human not like you already, will not like you more. Now bigger humans who not know #iranelection, know #iranelection. More twitterization.
Me tell yous big heap advice: you needing stimulation.

نمی دانم می خواهيد اسمش را چی بگذاريد…عشق؟ جنون؟ ذليل بودن؟ محبت؟…

هر چه می خواهيد اسمش را بگذاريد ولی اين لحظه ای که توانستم با موبايل شکار کنم گمانم يکی از تکاندهنده ترين عکس هایی باشد که در عمرم گرفته ام.

سوار اتوبوس بودم و خيلی ديروقت بود، به طوری که بيشتر مسافران اتوبوس خوابشان می آمد. يک دختر خانم روی يک صندلی تکی نشسته بود و دوست داشت بخوابد اما جای مناسبی برای تکيه دادن سرش نداشت. برای همين دوستش کنار صندلی او زانو زد و شانه خودش را زير سر آن دختر خانم قرار داد. اين آقا پسر نزديک به بيست دقيقه در همان حالت نه چندان راحت زانو زده نشست تا آن دختر خانم بتواند راحت بخوابد.

خب اين هم يک امضای ديگر… می خواستم بنويسم نمی دانم اين امضاها اثر دارد يا نه که ديدم خبر رسيد محمدرضا جلایی پور آزاد شد. البته بعيد می دانم نامه ما باعث شده باشد ولی اگر حتی يک ذره نظر يک نفر از تصميم گيرندگان را جلب کرده باشد باز هم بهتر از هيچ بوده است. به اميد آزادی ساير بی گناهان.

Battle_Royale_02

ديشب در يوتوب به يک کليپ مهم برخورد کردم که در آن کارگردان معروف کوئنتين تارانتينو (که در فيلم مارمولک کمال تبريزی به اسم برادر تارانتينو به او اشاره می شود) فيلم های مورد علاقه اش که از سال 1992 تا کنون ساخته شده اند را معرفی می کند. با وجود اينکه خودم زياد اهل فيلم سينمایی هستم در کمال شرمساری اذعان دارم که بيشتر فيلم های اين فهرست را نديده ام. تارانتينو فيلم های مورد علاقه اش را به ترتيب علاقه ای که به آنها دارد اعلام نمی کند و می گويد همه آنها تقريباً هم سطح هستند. تنها يک فيلم را از همه آنها برتر می داند و آن هم فيلم Battle Royale ساخته کينجی فوکاساکو برگرفته از کتابی به همين نام نوشته کوشون تاکامی است.

طبيعتاً وقتی تارانتينو يک فيلم را به عنوان برترين فيلم ساخته شده در 17 سال گذشته می نامد من بايد آن را ببينم! همين الان تمام شد و واقعاً لذت بردم. خيلی چيزها می شود درباره اش نوشت. درباره روانشناسی اش، درباره خشونت و دلهره جالبش، و… اما الان فقط می خواهم درباره يک صحنه از فيلم بنويسم. فقط می خواهم بگويم که اين بسيار برايم تکان دهنده بود که کارگردان فيلم موفق می شود در عرض تنها 6 دقيقه از زمانی که شخصيت چيگوسا، دختر زردپوشی که در عکس فوق می بينيد وارد فيلم می شود، چيز زيادی نمی گويد و بيننده آشنایی چندانی با او پيدا نمی کند، ربط زيادی هم به اصل ماجرای فيلم ندارد، آدم هم می کشد، اما تنها 6 دقيقه بعد از آشنایی با او در يک مکالمه چند ثانيه ای اشک  آدم را در می آورد. (نکته: بازيگر نقش چيگوسا همان بازيگر نقش گوگو، در فيلم «بيل را بکش – جلد اول» است.)

در اين صحنه چيگوسا دراز کشيده و در حال جان دادن است و اسم معشوقه اش را صدا می زند که ناکهان او از راه می رسد.

چيگوسا: هيروکی…

هيروکی: چيگوسا…زنده بمون، ول نکن

چيگوسا: خدا، اگر اين يک شوخی مسخره است بس کن

هيروکی: اين وقاعاً منم چيگوسا

(چيگوسا سرش را برمی گرداند و هيروکی را می بيند)

چيگوسا: هيروکی…

هيروکی: کی تو رو گير انداخت؟

- ميتسوکو، مراقبش باش

- منو ببخش

- برای چی؟

- ديشب، بيرون مدرسه منتظرت موندم ولی تو با آخر سرعت از اونجا رفتی يادته؟ صدات زدم ولی نمی تونستم به پات برسم

- نمی دونستم… کمکم می کنی بشينم؟

(هيروکی کمک می کند تا چيگوسا بنشيند و به ديوار تکيه بدهد، خودش هم در کنار او می نشيند)

چيگوسا: هيروکی… تو عاشق کسی هستی؟

هيروکی: آره

- من نه، مگه نه؟

- نه

- پس با من بمون همينجوری، زياد طول نمی کشه

چيگوسا رو به بالا نگاه می کند و در دلش می گوید: خدا، اجازه می دی يک چيز ديگه هم بهش بگم؟

سپس رو به هيروکی می کند و می گوید: تو تيپت خيلی باحاله هيروکی

هيروکی در حالی که بقض کرده پاسخ می دهد: تو هم همينطور. تو باحالترين دختر دنيایی.

چيگوسا لبخندی می زند و می گويد: مرسی

و سپس جان می دهد و سرش روی شانه هيروکی فرود می آيد.

هيروکی در حالی که اسم چيگوسا را صدا می زند گريه می کند.

اين روزها می بينم که خيلی ها می خواهند مطالبی را روی اينترنت بگذارند ولی با مشکلاتی رو به رو هستند از جمله:

1. در استفاده از اينترنت مقداری تازه کار هستند و درست نمی دانند چگونه بايد وبلاگ درست کنند يا از تويتر استفاده کنند و…

2. يا اگر حتی کارهایی مثل وبلاگ نويسی را بلد هستند، باز هم قرار دادن مطلب روی اينترنت می تواند مقداری پيچیده باشد چرا که نحوه قرار دادن يک قطعه متن فرق دارد با نحوه قرار دادن يک فايل متنی مانند يک پی دی اف. قرار دادن يک عکس هم با اين دو می تواند فرق داشته باشد و همچنين فايل های صوتی و تصويری يا فايل های زيپ شده هر کدام می توانند به روش های خاص خود روی اينترنت قرار بگيرند.

3. حتی خيلی از کسانی که به وبلاگ نويسی تسلط دارند و از نحوه قرار دادن انواع فايل ها در اينترنت هم آگاه هستند باز هم ممکن است مايل باشند بعضی مطالب را در جایی جدا از وبلاگشان بگذارند يا اينکه اگر بخواهند مطالبی شامل چند فايل مختلف متنی، تصويری، ويديویی و… را روی اينترنت قرار دهند حوصله زحمت های آن را ندارند.

به همه دلايل فوق لازم ديدم که يک راه آسان برای قرار دادن مطلب روی اينترنت را معرفی کنم. در اين راه کافی است هر چيزی که می خواهيد روی اينترنت قرار دهيد را در يک ايمیل قرار دهيد. اگر مايل هستيد که مطالبتان بی نام و نشان باشد توصيه می کنم برای اين کار از ايميل اصلی تان استفاده نکنيد و يک ايميل بی نام و نشان بسازيد. هر متنی که خواستيد در بدنه ايميل بنویسید و هر فايلی که خواستيد به ايميل ضميمه (Attach) کنيد.

حال کافی است اين ايميل را به آدرس زير بفرستيد:

post@posterous.com

در عرض چند ثانيه سايت Posterous.com به ايميل شما پاسخ خواهد داد و آدرس وبلاگ جديدی را که به طور خودکار با مطالب شما ساخته است را به شما می دهد. از اين به بعد هم هر ايميلی به اين آدرس بفرستيد به شکل يک مطلب ديگر در همين وبلاگی که ساخته شده اضافه می شود. هيچ لازم نيست نگران اين باشيد که عکس را کجا بگذاريد و فيلم را کجا بگذاريد و فايل متنی را کجا برای دانلود در دسترس قرار دهيد و… همه اين کار ها برايتان انجام می شود.

اين روش را به خصوص برای حل يک مشکل که اين روز ها در شبکه های اجتماعی می بينم توصيه می کنم و آن هم مشکل لينک های تزئینی در سايت هایی مانند بالاترين و دنباله است. موضوع از اين قرار است که افرادی که در سايت هایی مثل بالاترين يا دنباله يا ديگ می خواهند مطلبی را مطرح کنند بايد ابتدا آن مطلب را در جایی قرار داده باشند و سپس به آن پيوند يا لينک بدهند. بسياری از افراد وقتی می خواهند ايده يا تحليل يا هر حرف خود را در اين سايت ها مطرح کنند ابتدا آن را در وبلاگ خود می نويسند و بعد لينک وبلاگ خود را در اين سايت ها می گذارند. اما بسياری از افرادی که وبلاگ ندارند يا نمی خواهند بعضی حرف هايشان را در وبلاگشان بنويسند می آیند و يک راست در اين سايت ها مطلب خود را می نويسند و به جای لينک هم يک لينک بی ربط يا تزئينی می گذارند که اين کار معمولاً خلاف قوانين اين سايت ها است.

پپيشنهاد می کنم کسانی که می خواهند مطلبی را با لينک تزئینی در سايت هایی مثل بالاترین و دنباله قرار دهند به جای اين کار مطالب خود را ابتدا به post@posterous.com ايميل بزنند و سپس لينک توليد شده را در اين سايت ها قرار دهند.

به روز رسانی: با تشکر از دوستانی که از اين مطلب در بالاترين و دنباله استقبال کردند لازم می دانم يک راهکار پيشنهادی توسط يکی از افرادی که در بالاترین روی اين مطلب نظر داده است را انعکاس دهم. يک روش ديگر برای عبور از مشکل لينک تزئینی استفاده از سايت هایی از نوع پيست بين (Pastebin) است که از حدود سال 2002 راه افتاده اند. نظر دهنده عزيز سايت زير را پيشنهاد کرده اند که از زبان فارسی نيز پشتيبانی می کند:

http://tinypaste.com

و يک دوست ديگر هم اين سايت را پيشنهاد کرده که فارسی را به طور راست به چپ هم می نويسد:

http://www.copytaste.com

برتری اين سايت نسبت به Posterous اما ضعف آن در مقابل Posterous اين است که فايل های تصويری و ويديویی خود را بايد قبلاً جای ديگر گذاشته باشيد و اينجا لينک کنيد و فايل های متنی و آرشيوی هم اصلاً پشتيبانی نمی شوند. پس در کل اگر فقط متنی می خواهيد ارسال کنيد اين راه حل آسان تر است اما اگر عکس و فيلم و فايل هم می خواهيد ارسال کنيد احتمالاً Posterous آسان تر است. اين است که حتی احتياج به ايميل هم نداريد

برخی از قشنگ ترين خاظرات زندگی ام را از زمانی دارم که در ايران معلّم زبان بودم. در يکی از بهترین کلاس هایم با يک خانم بسيار با استعداد آشنا شدم که بی نهايت با دقت به درس گوش می داد و چنان با علاقه تشنه يادگيری بود که من با خودم فکر می کردم اگر من هم درس های دانشگاهم را اينطوری می خواندم حتماً تا حالا دنيا را فتح کرده بودم! اسمش خديجه بود و از افغانستان به ايران آمده بود و خیلی از فرصت های معمولی که انسان ها در همه جای جهان برای تحصيل داشتند را در زندگی به او نداده بودند. اين موضوع هميشه برای من ناراحت کننده بود چون به چشم خودم می ديدم که چقدر باهوش است و با خودم فکر می کردم که جهان چه ظلمی به خودش می کند که به چنين انسان پر استعدادی فرصت رشد نمی دهد چرا که اگر می داد چه بسا که همين خانم روزی درمانی برای سرطان کشف می کرد يا راه حلی برای مشکل گرمايش زمين پيدا می کرد يا هزاران هزار کشف و اختراع بزرگ ديگر که ممکن می بود. واقعاً جهان بايد خجالت بکشد از اين فرصت هایی که از دست می دهد.

حالا اين دوست عزيزم، خديجه اين روزها در نيو يورک آمريکا زندگی می کند و فرصت های تحصيل بيشتری برایش فراهم شده است. او در يک مسابقه انشا درباره اين موضوع مطلبی نوشته است که موفق شده مقام نخست آن مسابقه را کسب کند. بهش افتخار می کنم و برای کسب اين جايزه بهش تبريک می گم. انشای خديجه را می توانيد اينجا بخوانيد.

اين سوالی است که خیلی از دوستان اين روزها می پرسند: چگونه فيلم ها را از فيس بوک دانلود کنيم؟

فيلم هایی که منبع اصلی آنها بيرون از فيس بوک است به روش های مختلف مانند استفاده از نرم افزارOrbit Downloader که از لينک زير قابل تهيه است، قابل دانلود هستند:
http://www.orbitdownloader.com

به خصوص در مورد سايت يوتوب روش های بسياری برای دانلود وجود دارد.

اما فيلم هایی که منبع اصلی آنها يک صفحه در فيس بوک است نياز به راه حلی ديگر دارد. به نظرم راحت ترين کار اين است که لينک منبع اصلی ويديو را در اين سايت وارد کنيد:
http://keep-tube.com/green.php
و اين سايت چند لينک دانلود با فرمت های مختلف (حتی يک فرمت برای موبايل) در اختيار شما می گذارد. ضمن اينکه اين سايت برای خيلی سايت های ويديویی ديگر از جمله يوتوب هم کار می کند. يک سايت مشابه هم اينجا است:

http://www.tubeminator.com/

اما يک راه حل ديگر هم اين است:
برای اين راه حل لازم است از Firefox استفاده کنيد که می توانيد آن را از اين لينک دانلود کنيد:
http://www.firefox.com
سپس اين افزونه را نصب کنيد:
https://addons.mozilla.org/en-US/firefox/addon/748
سپس به اين صفحه برويد و دکمه Install را بزنيد:
http://userscripts.org/scripts/show/9789
حال هر بار که در فيس بوک يک ويديو ديديد (که منبع اصلی اش فيس بوک بود) علاوه بر لينک های هميشگی چند لينک جديد از جمله لينک دانلود فيلم را مشاهده خواهيد کرد.

به روز رسانی: روش های فوق همگی رايگان هستند. اما اگر تهيه نرم افزارهای ديگر هم برايتان امکانپذير است گزينه های بيشتری خواهيد داشت. یکی از خوانندگان اين مطلب در بالاترین نوشته است که از نرم افزار Internet Download Manager يا IDM نيز می توانيد استفاده کنيد.

چگونه می توان با نود و هشتمين مطلب يک وبلاگ آن را تازه افتتاح کرد؟! در حقيقت این اولين مطلبی است که در اين وبلاگ وردپرس می نويسم و تمام 97 مطلب قبلی مربوط به دو وبلاگ قبلی ام در بلاگفا هستند، يعنی وبلاگ «فرهنگ، مديريت و کسب و کار» و اين صفحه که برای مقاله های فارسی از آن استفاده می کردم.

دليل اينکه خواستم از بلاگفا بيرون بيايم اين بود که این سايت در حين و پس از انتخابات رياست جمهوری 1388 با رفتاری ناشايست در محدوديت رسانه و جريان اطلاعات همکاری کرد و وبلاگ های بلاگفا ساعات بسياری در آن روزهای حساس غير قابل دسترس بودند. خود بلاگفا می گويد که اين مشکل عمدی نبوده و به دليل حمله به اين سايت بوده است اما من باور نمی کنم اينطور باشد چرا که قبلاً هم شيطنت های بسياری از بلاگفا ديده شده است. برای مثال اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا، اينجا و اخيراً هم اينجا را ببينيد. بسياری از وبلاگ نويسان بلاگفا هم با من هم عقيده هستند و تصميم به مهاجرت از اين سايت تا 9 مرداد را گرفته اند. اما رفتار ديکتاتوری مديران بلاگفا بيش از اينها است و آنها امکانات مربوط به انتقال مطالب از بلاگفا به سرويس های ديگر را محدود کردند.

اما خوشبختانه به ياری راهنمایی های اين صفحه و نرم افزار تهيه شده توسط اين برنامه نويس توانستم تمام مطالب و حتی نظرات خوانندگان وبلاگ هایم را از بلاگفا به وردپرس منتقل کنم. اين نرم افزار انتقال با فايرفاکس کار می کند اما نه فايرفاکس جديد بنابراين مجبور شدم برای مدتی فايرفاکس قديمی 3.0.11 را نصب کنم. کاملاً می ارزيد و الان از انتقال مطالب بسيار راضی ام.

خداحافظ بلاگفا.

به روز رسانی: گمانم ويرايش جديد نرم افزار انتقال با ويرايش جديد فايرفکس سازگار باشد و احتياجی به نصب فايرفاکس قدیمی نداشته باشيد.

بیانیه ۲۴۰ نفر از اساتید، محققان و دانشجویان مقاطع عالی در محکومیت برخوردهای اخیر با اعتراضات مردمی

این را هم امضا کردم.

در ضمن بد نیست درباره تاریخچه نحوه قرار گرفتن آزادی تجمعات مردمی در قانون اساسی ایران اطلاعاتی داشته باشیم. خیلی جالب است که در آن جلسه چه بحث هایی شد تا این قانون به این شکل در آمد.

ما نگرانیم

من هم امضا کردم.

My English blog

تقويم

ژانویه 2012
د س چ پ ج ش ی
« مه    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031  
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.