در نظرهای پست قبلی بحث خوبی شکل گرفت که به موضوع رابطه علم و عمل در کارآفرینی رسید. تقریباْ همه قبول دارند که خوب است در عمل، از علم استفاده بشود. اینکه آیا چیزی به اسم «علم کارآفرینی» وجود دارد هم قابل بحث است ولی تقریباْ توافق روی آن وجود دارد و در این فایل درباره اش بحث کرده ام. اما در این پست می خواهم درباره موضوعی دیگر صحبت کنم که نه تنها مورد اختلاف است بلکه مورد سوء تفاهم هم هست:

با فرض اینکه چیزی به اسم «علم» مدیریت و کارآفرینی وجود دارد، این علم چقدر در عمل به درد می خورد؟

متأسفانه پاسخی که می خواهم پیشنهاد بدهم زیاد خوشحال کننده نیست.

خیلی از بحث ها را ناشی از این سوء تفاهم می دانم که منظور از علم برای افراد فرق دارد. کسانی که با ادبیات علمی دقیقاْ آشنا نیستند بیشتر فکر می کنند که احتمالاْ در عمل به درد می خورد و کسانی که دقیق تر با ادبیات علمی آشنا هستند بیشتر متوجه می شوند که بسیاری از مطالب آن در سطحی مجرد و نه چندان کاربردی است. با این حال اینطور هم نیست که علم مدیریت و کارآفرینی در عمل هیچ فایده ای نداشته باشد.

در مورد کارآفرینی می توانیم ببینیم ادبیات علمی آن به چه موضوعاتی می پردازد. سپس شما قضاوت کنید که چه مقدارش در عمل به درد می خورد. بعد از تحقیقات مکللند و انتشار کتاب The Achieving Society مقالات و کتاب های بسیار زیادی به بررسی ویژگی های شخصیتی کارآفرینان پرداختند. این خط تحقیق بعد از گذشت بیش از دو دهه به هیچ نتیجه ای نرسیده است و تقریباْ کنار گذاشته شده است. ادبیات مربوط به شناخت کارآفرینی (Entrepreneurial Cognition) که به نوعی ادامه این خط محسوب می شود هم هنوز نتیجه خاصی نداشته و هیچ کاربرد درست و حسابی پیدا نکرده است.

بسیاری از ادبیات کارفرینی هم نزدیک به رشته اقتصاد است. محققین در این زمینه به بررسی کارکرد کارآفرین در بازار می پردازند. برخی می گویند (مانند Kirzner) نقش کارآفرین این است که جاهایی که اطلاعات خوب جریان ندارد را پیدا می کند و با کارآفرینی باعث تخصیص بهتر منابع می شود و بازار را به سمت تعادل می برد. برخی دیگر می گویند (مانند Schumpeter) که کارآفرین تعادل بازار را نه تنها درست نمی کند بلکه به هم می زند (تخریب خلاق) چرا که نوآوری می کند و تخصیص های جدید برای منابع امکانپذیر می شود. برخی دیگر می گویند (مانند Knight) که نقش کارآفرین در پیشبینی و قضاوت درباره آینده و ریسک کردن است. حالا به نظر شما همه این ادبیات به چه درد یک کارآفرین در عمل می خورد؟

در شاخه های مختلف مدیریت هم وضع چندان بهتر نیست. در اینجا فقط دو تا مقاله معرفی می کنم و بحث بیشتر را برای پست های بعدی می گذارم. کسانی که خیلی اعتقاد دارند «علم» مدیریت و کارآفرینی واقعاْ خیلی زیاد در عمل کاربرد دارد باید حتماْ این دو مقاله را بخوانند:

گشال  (۲۰۰۵) – نظریه های بد مدیریت، فعالیت های خوب مدیریت را خراب می کنند.

این آخرین مقاله ای است که از استاد بزرگ مدیریت سومانترا گشال (Sumantra Ghoshal) چاپ شد و در واقع بعد از مرگ وی به چاپ رسید و در جلسه سالیانه آکادمی مدیریت آمریکا قرائت شد.

نومبر (۲۰۰۴) – هفت دلیل برای اینکه بازاریابان بهتر است به ادبیات علمی بازاریابی توجه نکنند.

با وجود اینکه درباره بازاریابی است بسیاری از استدلال های آن درباره سایر شاخه های مدیریت هم صادق است.

هر دو مقاله فوق را استاد های من در اینجا توصیه کرده اند. شاید در پست های بعدی به نوشته های این مقاله ها بیشتر بپردازم.

این ویژگی کار علمی است که خیلی وقت ها به نتیجه نمی رسد یا نصفه نیمه به نتیجه می رسد. به خصوص در علوم انسانی و اجتماعی هیچ چیز صد در صد دانسته نمی شوند. خیلی از محققین با یکدیگر توافق ندارند. خیلی از نظریه ها پیشبینی های متناقض دارند. خیلی از تحقیقات توصیفی است و  فقط برای درک بهتر یک پدیده است و هیچ پیشنهاد عملی به همراه ندارد. خیلی از تحقیقات در سطحی مجرد (Abstract) است و از دنیای واقعی فاصله دارد. خیلی از ادبیات علمی هم درباره خودش است. یعنی علم درباره علم است مثلاْ ادبیات روش تحقیق یا ادبیات مربوط به چگونگی نظریه پردازی که باز هم زیاد کاربرد عملی ندارد.

منتظر نظرهای شما هستم.