در سفری که امسال با دانشجویان و اساتید و کارکنان دانشکده کارآفرینی به شمال رفتیم، این داستان واقعی را دوستم مهدی کولوبندی تعریف کرد:

در یکی از ایستگاه های متروی تهران، اگر اشتباه نکنم خط میرداماد روزی یک پیرمرد وارد واگن مخصوص بانوان شد و روی صندلی نشست. این حرکت وی با اعتراض رو به رو شد و بانوان از وی خواستند که به واگن بغلی که آقایان در آن بودند نقل مکان کند. اما پیرمرد از جایش تکان نمی خورد و فقط می گفت:

من می خواهم بروم میرداماد!

مسئولین و نگهبانان ایستگاه مترو نیز از راه رسیدند و از پیرمرد خواهش کردند تا از واگن ویژه بانوان خارج شود. اما پیرمرد هیچ جوره کوتاه نمی آمد و فقط تکرار می کرد:

من می خواهم بروم میرداماد!

بالاخره پس از اینکه پیرمرد یک تنه باعث چند دقیقه تاخیر مترو شده بود، شخص مدیر ایستگاه از راه رسید. این مدیر وقتی به محل واگن بانوان رسید به سادگی از پیرمرد پرسید:

پدر جان چه مشکلی پیش آمده؟

و پیرمرد در جواب گفت:

من می خواهم بروم میرداماد!

مدیر به راحتی پاسخ داد:

خب پدر جان این واگن نمی ره میرداماد، واگن بغلی میره میرداماد!

و پیرمرد از جا بلند شد و به واگن بغلی رفت.