پیتر دراکر (تولد: ۱۹۰۹ وفات: ۲۰۰۵) امروزه به عنوان یکی از بزرگان مدیریت شناخته می شود. در پاییز ۱۹۴۳ که او هنوز زیاد معروف نبود و فقط یک کتاب نوشته بود (Future of Industrial Man) شخصی از شرکت بزرگ جنرال موتورز (General Motors) با او تماس گرفت و او را دعوت به مطالعه این شرکت نمود. این دعوت منجر به این شد که پیتر دراکر ۱۸ ماه در داخل مجموعه جنرال موتورز مستقر شد و به مشاهده و مطالعه نحوه کار این شرکت پرداخت. از اینجا بود که پیتر دراکر وارد رشته مدیریت شد. در سال ۱۹۴۶ دراکر در کتاب «‍‍Concept of the Corporation» نتایج مطالعات خود در جنرال موتورز را چاپ کرد. این کتاب از جمله بهترین و تأثيرگذارترين آثار وی محسوب می‌شود. اما معمولا در این گونه کتاب ها دراکر درباره مطالب شخصی و خصوصی تر زیاد چیزی نمی نوشت. او تنها در یک کتاب به نوشتن مطالب شخصی پرداخت. این کتاب که «Adventures of a Bystander» نام دارد به گفته خود وی و بسیاری از خوانندگانش از جمله من، زیباترين و دوست داشتنی ترين كتابش است.

در یکی از فصل های این کتاب دراکر به روایت مطالب ناگفته و شخصی تر از دورانش در جنرال موتورز می پردازد. اینطوری که دراکر در آن کتاب از مدیرعامل آن زمان جنرال موتورز، آلفرد اسلون (Alfred Sloan) و سایر مدیران ارشد این شرکت بزرگ تعریف می کند، آنها مردانی بسیار ماهر و بزرگوار بوده اند که دراکر را تحت تأثیر قرار دادند. در این کتاب دراکر شخصیت بسیاری از آنها را تشریح می کند. این کتاب دراکر به فارسی هم ترجمه شده است و فقط از همین فصل داستان های بسیار جالبی می توان از آن بازگو کرد مانند اینکه چگونه آلفرد اسلون به خاطر مشکل شنوایی اش یک ابزار مدیریتی فوق العاده پیدا کرده بود و یا اینکه روابط با مزه جنرال موتورز با اتحادیه کارگران چگونه بود و یا داستان فهرست دخترانی که روی کاغذ به یکی از مدیران داده شد برای ازدواج و… اما یک روایت مختصر در این فصل از این کتاب هست که هرگز فراموش نخواهم کرد.  امروز ناگهان احساس کردم که دوست دارم این داستان را با خوانندگان این وبلاگ در میان بگذارم. آن هم با ترجمه و روایت خودم. شاید به این دلیل که چند روزی است که شدیدا تحت تأثير عکسی از جسد سوزانده شده یک فاحشه در ایران قرار گرفته ام.


در آن سال ها (حدود ۱۹۴۴) شرکت جنرال موتورز ستاره کسب و کار آمریکا بود. سهام آن طلایی محسوب می شد و همیشه سود آور بود. این شرکت بزرگ علاوه بر تولید ماشین برای تولید تجهیزات نظامی نیز به ارتش کمک می کرد. در آن زمان آمریکا درگیر جنگ جهانی دوم بود و نیاز به این تجهیرات بسیار زیاد بود. در عین حال مقدار زیادی از نیروی کار به جنگ رفته بودند و نیروی کار کافی برای تولید در کشور یافت نمی شد.

نیک دریستات (Nick Dreystadt) یکی از مدیران فوق العادهای بود که دراکر شناخت. منشی او همیشه در کمد دفترش یک جفت کفش اضافی نگهداری می کرد چون خیلی وقت ها پیش می آمد که دریستات با کفش های لنگه به لنگه سر کار حاضر می شد. در جنرال موتورز او را به عنوان کسی می شناختند که یک تنه پردرآمدترین بخش جنرال موتورز (کادیلاک) را از مرگ نجات داده بود و از نو ساخته بود. اگر در سن ۴۸ سالگی بر اثر سرطان فوت نمی کرد به احتمال زیاد مدیرعامل شرکت می شد.

او کسی بود که وقتی مدیر میانی بود بدون اجازه وسط جلسه مدیران ارشد پرید و التماس کرد ۱۰ دقیقه به او وقت بدهند. مدیران ارشد داشتند تصمیم می گرفتند که بخش کادیلاک را از شرکت حذف کنند ولی دریستات برنامه ای برای نجات آن ارائه داد. او اشاره کرد که در بازار خاص سیاهپوستان ثروتمند کادیلاک نماد موقعیت اجتماعی آنها است و به دلیل اینکه این افراد در آن زمان دسترسی به نمادهای اجتماعی دیگر مانند خانه ها و هتل های مجلل نداشتند، خریدن کادیلاک تنها راه آنها برای اظهار بزرگی بود.

اما شاید بزرگترین خصیصه دریستات احترامی بود که او برای کارمندان قائل بود. این موضوع در یک روایت جالب از دراکر دیده می شود. دریستات بدون توجه به توصیه های مدیریت ارشد، یکی از پرخطرترین پروژه های ارتش را قبول کرد و تصمیم گرفت یک قطعه حساس نظامی را در کادیلاک تولید کند. همه می دانستند که این کار نیاز به مکانیک های بسیار متخصص دارد. در آن زمان هیچ نیروی کاری در دیترویت (Detroit) پیدا نمی شد چه برسد به مکانیک های بسیار متخصص! دریستات می گفت «این کار باید انجام شود. و اگر ما در کادیلاک نتوانیم، چه کسی می تواند؟».

در آن زمان تنها نیروی کاری که در خیابان های شهر پیدا می شد فاحشه های سیاهپوست بودند. بنابراین دریستات حدود ۲۰۰۰ تن از آنها را استخدام کرد! او می گفت: «اما مدیران خانه های فساد را هم استخدام کنید، آنها می دانند چطوری این خانم ها را مدیریت کنند». بیشتر این خانم ها سواد خواندن نداشتند در حالی که کار آنها نیاز به خواندن دستورالعمل های بلندبالا داشت. دریستات گفت «وقت نداریم به آنها خواندن یاد بدهیم» بنابراین خودش رفت پای میز کار آنها و به شخصه چند عدد از دستگاه ها را ساخت تا مراحل کار را کامل یاد بگیرد. وقتی یاد گرفت یک دوربین آورد و از تمام مراحل فیلمبرداری کرد. او قسمت های مختلف فیلم را روی یک پروژکتور قرار داد و با یک نمودار جریان آنها را به هم متصل کرد. در این جریان کار یک چراغ قرمز روشن می شد که به کارگر نشان بدهد که چه کاری را انجام داده است، و یک چراغ سبز نشان می داد که در مرحله بعدی چه کاری را باید انجام دهد. یک چراغ زرد نیز نشان می داد که قبل از مرحله بعد باید مراقب چه چیزهایی باشد. این روش کار سال ها بعد در بسیاری از کارخانه ها استاندارد شد ولی کمتر کسی می داند که نیک دریستات آن را اختراع کرد، و کمتر کسی می داند به چه دلیل.

در کمتر از چند هفته این نیروهای بی سواد و بی تخصص، کاری بهتر و سیرعتر از آنچه قبلا مکانیک های بسیار متخصص انجام می دادند ارائه کردند. اما در سرتاسر شرکت و شهر دیترویت این بخش از مجموعه کادیلاک مورد تمسخر و توهین قرار گرفت و بعضاْ خانه فساد جنرال موتورز نام گذاشته می شد. دریستات فورا در مقابل این اتهامات واکنش نشان داد: «این خانم ها همکاران من و شما هستند. آنها خوب کار می کنند و برای کارشان احترام قائل اند. گذشته شان هر چه که باشد، آنها شایسته همان احترامی هستند که به سایر همکارانتان می گذارید.»

اما در آن زمان اتحادیه کارگران صنعت خودرو بیشتر متشکل از سفیدپوستان مذهبی و بنیادگرا بود که حتی خانم های سفیدپوست را نیز دوست نداشتند سر کار ببینند، چه برسد به فاحشه های سیاهپوست! آنها به شرکت فشار آوردند که وعده بدهد که وقتی نیروهای کار از جنگ برگشتند، این خانم ها را اخراج کند.

با وجود فشارهای زیاد و بد و بیراه های فراوان که نثار او می کردند، دریستات تلاش می کرد تا حداقل تعدادی از خانم ها را سر کار نگه دارد. او می گفت «برای اولین بار در زندگی شان، این بیچاره ها دستمزد درست و حسابی می گیرند، شرایط کاری معقول دارند و حق و حقوقی دارند. و برای اولین بار آبرو و عزت نفس پیدا کرده اند. این وظیفه ما است که آنها را از طرد و نفرت دوباره نجات دهیم».

هنگامی که جنگ پایان یافت و نیروها برگشتند، خانم ها اخراج شدند و بسیاری از آنها اقدام به خودکشی کردند. نیک دریستات در دفتر کارش نشسته بود و سرش را در دستانش گرفته بود و در حالی که اشک در چشمانش داشت می گفت «خدا من را ببخشد، من در نجات این بندگان خدا ناکام ماندم».