پس از بحثی که در اين وبلاگ شروع کرديم، من و روح الله گفتگوی خود را در ايميل ادامه داديم. فعلاً خلاصه ای از آن را اينجا می نويسم:
بيشتر بحث ما همچنان بر سر دفاع از شک (من) در مقابل يقين (او) است. يعنی بحثمان بيشتر سر اين نيست که من با يقين بگويم چيزی درست است و او با يقين بگويد نيست. بنابراين از اين نظر بايد اعتراف کنم که کار من از روح الله آسان تر است چرا که نشان دادن جای شک در بحثی معمولاً بسيار آسان تر از اثبات يک طرف آن بحث است. او شک را خوب می داند ولی ماندن در شک را خير. اما در مورد بعضی چيزها به نظر من ماندن در شک خيلی بهتر است تا اينکه خودمان را راضی کنيم که به يقين رسيده ايم. بنابراين عمده ترين مسئله در بحث ما اين است که من می گويم فعلاً بايد در شک ماند و او می گويد که می توان به يقين رسيد. در مورد مسائل بنيادی مانند خدا، او اعتقاد دارد که يک انسان می تواند با صرف وقت معقولی با تحقيق به اين يقين برسد. من اعتقاد دارم که کل طول زندگی يک انسان هم برای تحقيق کافی نيست و اين بحث طولانی تر از اين حرف ها است.
در مورد انسان هایی که در چند جمله کوتاه درک خود را از مسائل پيچيده جهان بيان می کنند گمانم روح الله نقد به جایی می کند. به هر حال اين جملات هم تلاشی هستند برای درک جهان و واقعاً خيلی وقت ها می بينيم که فردی با دانش و تجربه می تواند با يک جمله کوتاه بسيار روشنگر باشد. به قول روح الله «جملات ساده گاهي دنيايي در پشت خود دارند». ضمن اينکه خلاصه گفتن در دنيايی که توجه يک منبع بسيار محدود است ارزش بالایی دارد و مهارت مهمی است. با اين حال هر دوی ما موافقيم که جهان پيچيده است و حرف اصلی من اين است که نبايد با ساده سازی بيش از حد خودمان را فريب بدهيم که چيزی را می فهميم در حالی که واقعاً نمی فهميم.
اما در مورد بحث های کليدی، از آنجا که معلوم شد اختلاف نظر ما برگرفته از احتلاف نظرهای عميق تر در بسياری از مسائل بنيادی تر بوده، سعی کرديم بيشتر درباره آن مسائل بينادی تر بحث کنيم.
يکی از اين مسائل بحث شيرين وجود يا عدم وجود خدا است. روح الله طبيعتاً انواع استدلال های مربوط به اثبات وجود خدا را مطرح می کند (مانند برهان نظم) و من هم طبيعتاً به ايراداتی که تا کنون از اين برهان ها گرفته شده اشاره می کنم. طبيعتأً سر جاهایی که فيلسوفان و متفکرين قبلاً هم گير کرده بودند ما هم به نقاط کليدی بی پاسخ می رسيم مانند مسئله جبر و اختيار. امّا يکی از راه هایی که روح الله انتخاب کرده برای اثبات وجود خدا اين است که ابتدا ثابت کند که روح در انسان وجود دارد و غيرمادّی است و نشان اين موضوع را هم پديده هایی از قبيل خلاقيت، خودآگاهی، شخصيت و… می داند. پاسخ من حدوداً اين بوده که از نظر علمی وجود روح ثابت نشده و اين پديده هایی که به نظر روح الله نشان وجود روح و غيرمادی بودن آن هستند، تنها ناشی از فرايندهای طبيعی و بيولوژيک هستند که در مغز و بدن انسان روی می دهند. در نتيجه اين بحث وارد جزئياتی در رشته زيست شناسی شده است که متأسفانه از حوزه تخصص هر دوی ما خارج است. ضمن اينکه اصولاً من فکر نمی کنم درست باشد اگر توضيح کامل پديده ای را درک نمی کنيم به اين نتيجه برسيم که حتماً غيرمادی يا ماورایی است.
اختلاف ديگری هم که سر زيست شناسی داريم اين است که آيا انسان از ميمون تکامل يافته يا خير؟ به نظر من اين موضوع با توجه به شواهدی که وجود دارد قابل باور است. 98.5 درصد از DNA انسان با ميمون يکی است و آن يکی دو درصد تفاوت هم بيشتر به خاطر اين است که ميمون ها از ما قوی تر، چابک تر و دارای حس بويايی قوی تر هستند. تنها بخش کوچکی از اين تفاوت مربوط به اين می شود که بچه های انسان در زمانی که جنين هستند سلول های مغزشان بيشتر توليد مثل می کند و مغز بزرگتری با نورون های بيشتر در انسان پديد می آيد. به نظر من کاملاً طبيعی است که اين تفاوت کوچک به صورت تکاملی رخ داده باشد. اين اطلاعات را همين امروز در اين سخنرانی بسيار جالب شنيدم (آخر سخنرانی، دقيقه 01:12:00 به بعد).
بحث ديگر بر سر اين است که بر فرض اينکه بخواهيم از دستورالعملی منتسب به خدا پيروی کنيم آيا قرآن و اسلام دستورالعمل مناسبی به ما می دهند يا خير. اين مناسب بودن از چند لحاظ می تواند باشد. مثلاً آيا به اندازه کافی واضح است؟ يا اينکه ابهام موجود در آن باعث دردسر می شود؟ ديگر اينکه آيا اسلام با آنچه که بشر امروزی به عنوان منش و اخلاق خوب قبول دارد سازگار است يا خير؟ در اين زمينه ها من استدلالتی دارم ولی اعتراف می کنم که به اندازه کافی مطالعه ندارم و به خصوص کتاب های مطهری را که روح الله معرفی کرده را خوب است مطالعه کنم.
هر دوی ما همچنان روی هوای نفس تأکيد داريم. او آن را باعث بی دينی و بی خدایی می داند چرا که اعتفاد دارد انسان ها ميل دارند از دستورات خدا سرپيچی کنند و اين هوای نفس باعث گمراهی آنها می شود. من برعکس پيروی از دستوراتی که به خدا منتسب است را نوعی تجلی هوای نفس می دانم چرا که پيروی کننده، نفکر خود را به دست اين دستورالعمل هایی که می گويند از جانب خدا رسيده می دهد، و خيال خودش را راحت می کند که اگر از اين دستورات پيروی کند همه چيز حل است. در حالی که دليل کافی برای يقين وجود ندارد، هوای نقس پيروی کننده باعث می شود تا خودش را فريب دهد که دليل کافی برای يقين وجود دارد و ديگر تنها کافی است از دستورالعمال ها پيروی کنيم تا همه چيز حل شود.
بحث های ديگری هم داريم سر يکی دو تا نظريه توطئه. مثلاً درباره اينکه آيا دانشمندان امروزی گمراه شده اند و يا مخصوصاً تبانی کرده و عليه دين کار می کنند؟ يا اينکه آيا صهيونيست ها يک شبکه بزرگ و سازماندهی شده زيرزمينی دارند که بسياری از مسائل جهان (مثلاً کار دانشمندان يا رسانه ها) را تحت نفوذ و مديريت خود دارند؟ سر دموکراسی و کاپيتاليسم هم هنوز فرصت بحث بيشتر پيدا نکرده ايم.


3 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
مارس 13, 2011 در 8:21 ق.ظ.
بشير
سلام
توضيح تكامل انسان در روش زيست شناختي هم نوعي دينداري و استفاده از دستورالعمل است. فكر كنم نكته مهم اين است كه حتي به پايه هاي نگاههاي نتيجه گرايي نظير زيست شناسي جديد، عصب شناسي جديد، روانشناسي جديد و … اعتماد كامل نكنيم و مد نظرمان باشد اين تنها مدلي براي پيشبيني و تصميم گيري است،نه حقيقت محض. و نگاههاي ديگر حتي نگاههاي كهن ممكن است براي پيش بيني و تصميم گيري جواب بهتري به افراد بدهند.
مارس 14, 2011 در 9:55 ب.ظ.
Mohammad Keyhani
قبول دارم که بالاخره علم هم دستورالعمل هایی می دهد مانند نحوه عمل جراحی و…. اما تفاوت اين دستورالعمل ها با دستورالعمل های دينی اين است که قابل تغيير هستند. قابل بررسی بيشتر و اصلاح هستند. قابل به چالش کشيده شدن هستند و اگر معلوم شود اشتباه بوده اند يا مناسب نيستند، کنار گذاشته می شوند. هيچ کس جان خود را نمی دهد و جان ديگران را نمی گيرد به خاطر اينکه يک دستورالعمل علمی نقد نشود. و هيچ کس هم توقع ندارد که يک دستورالعمل علمی راه حل تمام مشکلات بشر را ارائه دهد.
مارس 19, 2011 در 4:11 ب.ظ.
ahmad
فكر مي كنم وجود خدا قابل اثبات نيست. در دعاي عرفه جمله جالبي هست: چگونه برای اثبات وجود شریفت به چیزی دلیل آورده شود که در هستی خود محتاج توست، آیا برای غیر تو ظهوری است که برای تو نیست تا وجود غیر، آشکار کننده جمال تو باشد؟
تفاوت بين جهاني كه ما مي فهميم با جهاني كه واقعا وجود دارد، بسيار است.
استدلال هاي فلسفي براي اثبات وجود خدا (مثل برهان نظم وغيره) را دوست ندارم. به دلم نمي چسبد. شايد تنها كاري كه عقلانيت بشر بتواند انجام دهد اطمينان و ايمان به بهترين گزينه ممكن باشد. يعني مدلي كه بهتر از بقيه مدل ها پديده اي را توصيف كند. به نظر من براي سوال چرا جهاني كه مي تواند نباشد، هست؟ وجود خدا پاسخ بهتري است تا بيگ بنگ! روش پيامبران بحث هاي سنگين فلسفي با مردم و ارائه برهان نظم و عليت نبوده، آنها به مردم مي گفته اند به اطرافشان نگاه كنند، خودشان مي فهمند دنيا با اين عظمت و پيچيدگي را چه كسي آفريده است. براي من وجود قيامت احتمال بالاتري از عدم وجود آن دارد، پس به وجود آن ايمان مي آورم.
شايد لازم نيست يك مدل به تمامي سوال ها پاسخ بدهد، شما مي تواني به مدلي ديني ايمان داشته باشي و پاسخ بسياري سوالات درباره آن را نداني، همين كه اين مدل سوال هاي بيشتري نسبت به مدل هاي ديگر پاسخ دهد كافي است.
سوالي كه هميشه در ذهن من بوده است و هنوز جواب كاملا قانع كننده اي براي آن پيدا نكرده ام: چرا خدا يك دستورالعمل سر راست و تفسير ناپذير و بدون ابهام براي انسان نفرستاده است؟ شايد بهترين جوابي مه يافته ام اين باشد: چند وقت پيش در يكي از وبلاگ ها خواندم: اگر اینگونه بود که وجود یا عدم وجودِ خداوندِ آسمانها و عظمتاش و علماش و کمالاتاش را عقل به آشکاری اثبات کند، که دیگر اختیاری در کار نبود… تفرقهای در کار نبود… مسیرها و منشهایی در کار نبود… ایمانی در کار نبود…