اين مطلب در ادامه گفتگویی است  که با اين نظر دوست عزيزم روح الله شروع شد.

مقدمه

سلام روح الله عزيز بسيار بسيار ممنونم که اين همه وقت گذاشتی و اين مطلب طولانی را برايم نوشتی. راستش يک مقدار شوکه شدم که تلاش کردی در چند خط به سوالی به بزرگی «دنيا دست کيست» پاسخ بگويی، هر چند در کليات. قبلاً چند بار در طول زندگی ام پيش آمده بود که افرادی در چند جمله نشان می دادند که بسيار در جريان وقايع جهان هستند و با تاريخ آن آشنا هستند و درباره تمام مسائل عمده جهان و سوالات عمده بشر حد اقل يک ايده های کلی دارند، به طوری که قضيه در ذهن آنها آنقدر ساده شده بود که می توانستند در چند جمله کليات آن را بگويند. از اين افراد بسيار خوشم می آمد و در مقابل آنها احساس شرم می کردم از اينکه خودم چقدر بی اطلاع هستم. آنها به من انگيزه می دادند که بروم و بيشتر تحقيق کنم و بيشتر ياد بگيرم. امّا اکنون در زندگی ام به اين نتيجه رسيده ام که بايد از به وجود آمدن چنين حالتی در خودم جلوگيری کنم. به اين نتيجه رسيده ام که پيچيدگی جهان به حدی زياد است و توانایی ذهن بشر به حدی محدود است که بشر اگر بخواهد با خودش صادق باشد هيچ چاره ای ندارد جز اينکه قبول کند نمی داند.

انسان از ندانستن بدش می آيد، از آن می ترسد و تا جایی که می تواند از آن پرهيز می کند. برخی چيزها را ياد می گيرد ولی در مورد خيلی چيزهایی که نمی داند يا نمی تواند ياد بگيرد، هوای نفس او می خواهد خودش را قانع کند که پاسخ را می داند تا از حس نادانی رهایی يابد. اين نيروی هوای نفس بسيار قوی است و غلبه بر آن بسيار سخت است. نياز به رهایی از ندانستن يک نياز روانشناسی بسيار بنيادين است و به همين دليل مغز انسان به مرور زمان ياد گرفته که چگونه از خود در مقابل احساس نادانی محافظت کند و به نوعی خودش را فريب دهد که می داند. نمونه های آن در تاريخ بسيار اند، به مانند کسانی که نمی دانستند مکانيزم کار ماه و خورشيد و باران و رعد و برق چگونه است و در نتيجه برای هر کدام از آنها خدایی در ذهن خود ساخته بودند. خدای رعد و برق جايگزينی بود برای دانش علمی درباره مکانيزم رعد و برق. چه بسيار انسان های بی گناه (به خصوص کودکان و دختران) بوده اند که به عنوان قربانی تقديم اين خدايان خيالی می شدند. بله من هم مثل تو قبول دارم که ريشه بسياری از مشکلات بشر نفس اماره و هوای نفس است.

غلبه بر اين هوای نفس جزو بزرگترين آرمان های من در زندگی است. بخشی از معنی اين غلبه اين است که به جای اينکه نداستن خود را با فريب ذهنی تکذيب کنيم برويم تلاش کنيم تا واقعاً دانش خود را افزايش دهيم. اما بخش ديگر آن اين است که در مورد چيزهایی که هنوز نمی دانيم تا وقتی که هنوز آنها را نمی دانيم بتوانيم قبول کنيم که نمی دانيم و با احساس ندانستن کنار بياييم. بخش سومی هم هست و آن اينکه از آنجا که ذهن ما چنين مکانيزم خودفريبی قدرتمندی دارد بايد هر از گاهی مروری داشته باشيم بر آنچه فکر می کنيم واقعاً می دانيم و دوباره آن را مورد آزمون شک قرار دهيم. اين کارها آسان نيست و واقعاً قوت اراده می خواهد. اين ديدگاه يک نوع حس خود انتقادی و فروتنی و تواضع علمی در آدم ايجاد می کند که خصيصه بسياری از دانشمندان بزرگ است. حال می خواهم با همين ديدگاه مروری داشته باشم بر برخی نکاتی که در نظرت نوشتی.

سوالی به بزرگی خدا

تمام نوشته ات مبتنی بر اين فرضيه است که خدایی وجود دارد و به دليلی ما را خلق کرده و به دليلی ما را می آزمايد. اين چيزی که تو به عنوان يک فرض بديهی گرفته ای برای من نه تنها بديهی نيست بلکه يکی از سوالات اساسی زندگی ام بوده است که همواره در جستجوی پاسخ آن بوده ام. در مواقعی تحقيق در مورد اين سوال به حدی وقتم را می گرفت که به اين نتيجه رسيدم که اگر بيشتر از اين بخواهم برايش وقت بگذارم بايد رشته ام را عوض کنم و فلسفه بخوانم. امّا بعد ديدم که بسيار بسيار افراد باهوش تر و داناتر از من بوده اند که دقيقاً همين کار را کرده اند و عمر خود را صرف اين سوال کرده اند. امّا پس از هزاران سال درگيری با اين سوال همچنان هيچ پاسخ قطعی وجود ندارد و بشر هنوز در اين مورد به نتيجه نرسيده است. ابعاد موضوع بسيار پيچيده است و من همواره در مقابل اين سوال خودم را يک جستجوگر می دانستم و می دانم. در مواقعی بيشتر متمايل به ايمان بوده ام و در مواقعی بيشتر متمايل به شک و هنوز هم به هيچ نتيجه قطعی نرسيده ام. از ديدگاه فروتنی علمی سعی می کنم که با اين نادانی کنار بيايم. وقتی می بينم اين همه سال تلاش انسان های متفکر که خود را وقف اين سوال کرده اند هم به نتيجه ای نرسيده همواره نسبت به کسانی که به راحتی جواب اين سوال را فرض بديهی می گيرند شک می کنم.

حال از اين بحث فلسفی که بگذريم باز هم بسياری از نتيجه گيری هایت را نمی توانم به راحتی قبول کنم. مثلاً می گویی دليل وجود جنگ در جهان گوش ندادن به حرف های خداوند است. اين در حالی است که در دنيای امروزی بسياری از جنگ ها و درگيری های بزرگ به خاطر گوش دادن به حرف های متناقضی است که به خداوند نسبت داده شده است. درگيری ميان اسرائيل و فلسطين آيا به اين دليل نيست که هر کدام از دو طرف اعتقاد دارند خداوند می خواهد آن زمين برای آنها باشد؟ افراطيان هر دو طرف اعتقاد دارند که برای گوش دادن به حرف خداوند بايد با طرف ديگر مبارزه کنند. مسيحيان افراطی هم از مسلمانان بدشان می آيد و ملسمانان افراطی از خيلی ها بدشان می آيد و  برخی از آنها سر يک کارتون چنان عصبانی می شوند که نه تنها قصد جان مخالفان را می کنند بلکه در شلوغی اعتراض، همديگر را هم می کشند! علاوه بر اين مسلمانان شيعه با سنی سر حرف خدا مشکل دارند و مسيحيان اين طرف ايرلند با مسيحيان آن طرف ايرلند سر حرف خدا مشکل دارند و چه خون ها که به اين خاطر ريخته نشده است… در کل احساس می کنم مقدار زيادی از نفرت و دشمنی که در جهان امروزی وجود دارد ريشه اش اين است که هر کسی از ديد خودش احساس می کند دارد به حرف های خدا گوش می دهد. شايد بگویی آخر حرف خدا را درست نفهميده اند. ولی آنها هم دقيقاً همين را به تو خواهند گفت. و از کجا می توان قضاوت کرد که من و تو بهتر از آنها می فهميم؟

چه کسانی دنيا را می گردانند؟

می گویی که «دنيا در کوتاه مدت فعلا دست صهيونيستهاست» و با وجود اينکه قبول دارم بسياری از آنها نفوذ دارند و لابی قدرتمند و پول های بسيار در اختيار دارند، امّا باز هم پيچيدگی نيروی های مختلفی که در جهان کار می کنند باعث می شود که در شدت اين نفوذ شک کنم. خيلی چيزها در جهان توسط آنها کنترل نمی شود و خيلی اتفاقات بر خلاف ميل آنها رخ می دهد. خودم شاهد بوده ام که در دو سال اخير در کانادا و ديگر کشورهای غربی تا چه اندازه وجهه اسرائيل ضربه خورده است. سرمايه داران يهودی هم درست است که زياد هستند ولی همه آنها که تندرو و مذهبی نيستند و انگيزه های صهيونيستی ندارند. الان بسياری از رسانه های آمريکا که عليه اسلام تبليغ می کنند دست روپرت مرداک هستند که يهودی نيست بلکه مسيحی است. از آن طرف يک ميلياردر که يهودی به دنيا آمده و اکنون بی دين است (جورج سوروس) کاملاً عليه روپرت مرداک کار می کند ولی باز هم در نظريه های توطئه جا پيدا می کند.

حالا همين دو ميلياردری که اين همه داستان توطئه برای آنها ساخته شده را در نظر بگير که يکی ارزش کلی اش 6 ميليارد (مرداک) و ديگری ارزش کلی اش 14 ميليارد (سوروس) است (آمار از اينجا است). گيريم که اين دو بسيار انسان های بدی باشند. آيا نيروهای ديگری در اين جهان نيستند که نگذارند آنها هر غلطی که می خواهند انجام دهند؟ مرداک و سوروس را اگر روی هم بگذاری و دو برابر کنی باز هم ثروتشان به وارن بافت نمی رسد (دارای ارزش کلی 45 ميليارد دلار) که او هم گرايش مذهبی خاصی ندارد، اغلب فرد پاک و محبوبی حساب می شود، و مشاور اوباما هم هست. تازه 10 ميليارد بالاتر بروی می رسی به بيل گيتس که او هم مذهبی نيست و هيچ کس او را توطئه گر نمی داند. دو نفر هندی (که دينشان هم هندو است) و يک نفر مکزيکی مسيحی همراه بيل گيتس و وارن بافت در فهرست پنج ثروتمندترين فرد جهان هستند امّا چرا هرگز در تئوری های توطئه نمی شنويم که دنيا دست هندو ها يا مکزيکی ها است؟ و آيا افرادی مثل بيل گيتس و وارن بافت که کم هم به فکر حل مشکلات بشری نيستند بيکار می نشينند و می گذراند کسانی مثل مرداک و سوروس دنيا را بگردانند؟ درست است که درصد زيادی از ميليونرها و ميلياردر ها يهودی هستند اما آيا نبايد قبول کنيم که نيروهای تأثيرگذار دنيا پيچيده تر از اين است که بتوان آن را با جملاتی نظير «دنيا دست صهيونيست ها است» يا دست سرمايه داران يهودی است ساده کنيم؟

يک نکته جالب ديگر را هم در نظر بگير که به چه دليل درصد زيادی از پولدارها يهودی هستند؟ يکی از دلايل مهم تاريخی اش گوش دادن به حرف خدا بوده است چرا که مسيحيان دريافت بهره روی مال را حرام می دانستند و در نتيجه نمی توانستند به راحتی با يکديگر تجارت کنند. در نتيجه يهوديان به عنوان تسهيلگر مبادلات مالی مورد استفاده قرار می گرفتند چرا که آنها می توانستند به مسيحيان وام بدهند و بهره بگيرند و مسيحيان هم بهره گرفتن از آنها را حرام نمی دانستند (آنها را پست تر از خودشان می دانستند). در نتيجه مقدار زيادی از يهوديان وارد کارهای تجارت و بانکداری و تأمين مالی شدند و شايد عمده ترين دليل زياد بودن تعداد پولدارهای يهودی در دنيای امروزی همين است. يک اتفاق کاملاً ساده و طبيعی. بدون اينکه هيچ کس قصد توطئه کرده باشد و فقط در نتيجه گوش دادن به تفسيری از حرف خدا.

راه حل مشکلات بشر چيست؟

نظر ديگری که داده ای درباره اين است که دموکراسی و کاپيتاليسم کار نمی کنند. فرضت بر اين است که دين راه حل جايگزینی ارائه داده است که من از آن خبر ندارم. می دانم بحث سر اين موضوع حتی بين خود علمای دينی هم بسيار است. شايد برخی بتوانند با در نظر گرفتن  ابهامات موجود در دين تفسيری بسازند که بر مبنای آن بتوان چنين سيستمی طراحی کرد ولی در نهايت اين سيستم ساخته تفسير ذهن آنها است و به همان اندازه از محدوديت های ذهن بشری رنج می برد که دموکراسی و کاپيتاليسم رنج می برند، و نيز مانند آنها بايستی با معيارهای منطق و استدلال مورد آزمون قرار بگيرد. امّا من همواره از راه حل های بشری که افراد ارائه کننده اش ادعا می کنند از دين حکم می شود مقداری ترس دارم چرا که می دانم هر وقت کم می آورند و مشکلی پيش می آيد می گويند «خدا گفته»  و راه را بر هر گونه اصلاح و بازنگری می بندند و يا از ابهام آنچه «خدا گفته» استفاده می کنند تا نظر و ميل شخصی خود را به ديگران تحميل کنند.

قبول دارم که هم دموکراسی و هم کاپيتاليسم به شکل امروزی سيستم های اجتماعی بسيار ناقص و پر اشکال هستند. من و خيلی های ديگر که تا حدی،  کمی تا قسمتی طرفدار آنها هستيم، هيچ علاقه ای نداريم که اين سيستم ها تا ابد به همين شکلی که هستند بمانند و خودمان را گول نمی زنيم که اين سيستم ها رويایی و بی اشکال هستند. امّا آنها را کمابيش به عنوان عناصری از بهترين راه حل هایی که تا به حال به عنوان يک تمدن اختراع کرده ايم می بينيم. قبول دموکراسی و کاپيتاليسم به عنوان راه حل های ناقص همان روحيه فروتنی را می خواهد که در مقدمه درباره اش حرف زدم.

بشر مشکلات دارد و دوست دارد باور داشته باشد که راه حلی برای آنها وجود دارد. يک راه حل ساده و امکانپذير که مثلاً همه بتوانند با خواندن يک کتاب يا چند فرمان و اجرای مرتب آن دستورالعمل به راحتی به نتيجه مطلوب برسند و همه مشکلات جهان را حل کنند. نفس اماره و هوای نفس ما می خواهد که به وجود چنين راه حل غير مبهم و آسانی ايمان داشته باشد تا از سردرگمی دربيايد. بشر دوست دارد تکليفش روشن باشد و بداند چه کار بايد بکند.  امّا تکليف روشن نيست و راه رفتن در تاريکی سخت است. درست است که دوست داريم کسی بيايد دستمان را بگيرد و راهمان ببرد، امّا در واقعيت تنها وقتی پيشرفت می کنيم که خودمان راه خودمان را پيدا کنيم و قبول کنيم که اين راه پر از تاريکی و پيچيدگی است.