نمی دانم می خواهيد اسمش را چی بگذاريد…عشق؟ جنون؟ ذليل بودن؟ محبت؟…

هر چه می خواهيد اسمش را بگذاريد ولی اين لحظه ای که توانستم با موبايل شکار کنم گمانم يکی از تکاندهنده ترين عکس هایی باشد که در عمرم گرفته ام.

سوار اتوبوس بودم و خيلی ديروقت بود، به طوری که بيشتر مسافران اتوبوس خوابشان می آمد. يک دختر خانم روی يک صندلی تکی نشسته بود و دوست داشت بخوابد اما جای مناسبی برای تکيه دادن سرش نداشت. برای همين دوستش کنار صندلی او زانو زد و شانه خودش را زير سر آن دختر خانم قرار داد. اين آقا پسر نزديک به بيست دقيقه در همان حالت نه چندان راحت زانو زده نشست تا آن دختر خانم بتواند راحت بخوابد.